X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393

آرش نراقی

در تهران به دنیا آمد. سال 1345 . به دانشگاه تهران رفت و رشته‌ی داروسازی خواند. دکترای این رشته را اخذ کرد. وی اما دغدغه‌های فلسفی داشت. نخستین پرسش فلسفی، در هنگامه‌ی کودکی در اندیشه‌اش جوشید. پرسش از "وجود" ذهنش را به خود مشغول داشته بود. ربط و نسبت وجود با آدمیان، دغدغه‌ی ذهنی کودکی‌اش بود. این پرسش هرگز از کانون توجه فلسفی او دور نشد. این اشتیاق او را به جهان فلسفه و الهیات و عرفان کشاند. دکترای فلسفه را در دانشگاه سانتا باربارای آمریکا اخذ کرد.

نراقی به دوران کودکیِ خود دلبسته است. وی امنیت کودکی را بر آزادی دوران بزرگسالی ترجیح می‌دهد. بارها در تجربیات دوران بزرگسالی خود هم به یاد ایام کودکی می‌افتد و حسرت آن دوران را بر دل می‌نهد. آنگونه که خود می‌گوید، روحیات خجولی دارد. "مسئولیت پذیری" و "قول دادن" بر او صعب است. می‌کوشد تا حتی‌المقدور زیر بار مسئولیتی قرار نگیرد و یا لااقل مسئولیت کم دامنه‌تری را بپذیرد. او به یاد می‌آورد تصویری را که فردی ماهی قرمز و دلربایی را خریده بود و با خود کلنجار می‌رفت که مسئولیت نگهداری از این ماهی بسیار است؛ لاجرم دل از ماهی بر می‌گیرد و آن را به فروشنده باز پس می‌دهد تا مبادا مسئولیت نگهداری، خدشه‌ای بر روح او وارد کند. نراقی نیز خود را با چنین روحیاتی می‌شناسد.

آرش نراقی زمانی که پس از یک سال، روزگفتارهایی را با دیگران در میان می‌نهاد و از احوالات خود با مخاطبانش سخن می‌گفت، در هنگامه‌ی رانندگی در خلوت تنهایی، وسعت آسمانِ بدونِ خورشید، او را به وجد می‌آورد و روحش را جلا می‌دهد. زمانی که به موزه هنرهای فیلادلفیا می‌رود، تماشای تابلویی احساس لطیف او را بر می‌انگیزد. وقتی که دوستی‌، سه‌تاری به او هدیت می‌دهد تا زخمه‌هایی بر آن  بنوازد، سُرور باطنی خود را مشاهده می‌کند. نراقی در خلال همین رویدادهاست که جرقه‌های عرفانی را جستجو می‌کند. او اگر چه از سنت عرفانیِ مولوی بسیار سخن می‌گوید، اما در جهان راز زدایی شده، به دنبال رائحه‌هایی می‌گردد که دور از دسترس انسان نباشد. رائحه‌هایی که بتواند در تجربیات روزمره‌ی زندگی نیز جلوه نماید و جان آدمی را جلا دهد. نراقی حتی بر عارفانِ سنتی خرده می‌گیرد که چرا حُرمت اخلاق را نمی‌نهند و از قاطبه مردم فاصله می‌گیرند و کمتر سخنی با عموم می‌گویند؟

نراقی یکی از عوامل زدوده شدن جرقه‌های عرفانی در جهان جدید را میل بشر به "سرعت" می‌داند. از همین روست که سکون و آرامش را آرزو می‌بَرَد. برای رسیدن به همین سکون است که در اتاقِ محلِ کار خود در دانشگاه، عودی آتش می‌زند و فضایی آرامش بخش را برای دانشجویان فراهم می‌آورد تا از فضای سرعت و استرس زای بیرونی بکاهد و در محیطی آرام به گفتگو بپردازد.

 تنها همنشین نراقی در خانه‌‌، گیاهی است که دوستانش به او هدیه داده‌اند. زمانی که او در می‌یابد گلدان آن گیاه، کوچک است و نیاز به تعویض وجود دارد، قدری زمختی و ناملاطفت در جابجایی به کار می‌برد و گیاه را جابجا می‌کند. نراقی پس از چند روز به نظرش می‌رسد که گویی آن گیاه، به حالت قهر می‌رود و به سمت خشکی و زوال میل می‌کند. نراقی این نکته را در می‌یابد و با گیاهِ خود شروع به سخن گفتن می‌کند. گیاه را نوازش می‌کند و علّت این جابجایی را با گیاه خود در میان می‌نهد. این ملاطفت نراقی سبب می‌شود که گیاهِ پژمرده روز به روز از آن خشکی سابق عبور کند و دوباره جوانه زنَد و برگ و بار دوباره‌ای بگیرد.

نگاه لطیف نراقی به هستی اما بدینجا خاتمه نمی‌یابد. او منظومه‌ای فکری را دنبال می‌کند که هم سهم دل را می‌نهد و هم عقلانیت را ارج می‌نهد. جهد علمی‌اش پر توفیق باد.