X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
چهارشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1394

منش سیاسی آیت الله سید ابوالقاسم خویی(1) (از بیانیه های آتشین تا فروکش کردن اقدامات انقلابی)


                                                                                    

آیت الله سید ابوالقاسم خویی را شاید بتوان یکی از اثر گذارترین و پر مقلد ترین مراجع شیعه در نیمه دوم قرن بیستم دانست. او اگر چه بر کرسی زعامت شیعیان در نجف تکیه زده بود، اما نسبت به وقایع ایران نیز بی تفاوت نبود. در پی  نزاعهای سیاسی که در ایران رخ می داد، ابوالقاسم خویی نیز واکنشهایی ابراز می داشت.

اوج فعالیتهای سیاسی

سال 1341 و با قوانینی که محمد رضا شاه پهلوی به تأیید می رسانید، اعتراض آیت الله خویی را نیز برانگیخت. در ماجرای تصویبنامه انجمنهای ایالتی و ولایتی، آیت الله خویی به انحاء مختلف اعتراض خود را به این قانون نشان داد. وی نامه ای به آیت الله بهبهانی نوشت و در آن نامه از ایشان خواست تا استنکار شدید خود را به شاه پهلوی اعلام دارد. وی در این نامه اینگونه آورد که : "تصویبنامه اخیر دولت راجع به تساوی زن و مرد و کافر و مسلمان در انتخابات انجمنها، مخالف شرع انور و قانون اساسی است لذا استنکار شدید خود و حوزه علمیه نجف اشرف را بدین وسیله اطلاع داده مستدعی است مراتب را به پیشگاه اعلیحضرت همایون ابلاغ تا بر حسب اقداماتی که در مورد حمایت از دین مبین اسلام فرموده اند امر ملوکانه به الغاء این تصویبنامه اصرار فرمایند".[1]

دغدغه های آیت الله در این زمینه اما سبب شد تا نامه ای نیز به شاه پهلوی بنگارد و قوانین خلاف شریعت را تذکار دهد. وی در این نامه، اذعان داشت که قوانین اسلامی قابلیت انطباق با زمان را دارد و نیازی به دست درازی کردن به جوامع بیگانه نیست. وی در بخشی از این نامه آورده بود: "... صدور بعضی از قوانین که تقلید بیگانگان در آنها آشکار و مخالف قوانین اسلام و قانون اساسی می باشد از نظر اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران فاقد ارزش است.... اطلاع وسیع اعلیحضرت مقتضی است که از ملاحظه تاریخ اسلام نتیجه بگیرند که در پرتو دین مقدس اسلام با شرایط زمان و مکان هر گونه اصلاحی را می توان انجام داد زیرا که دین اسلام از عدالت پشتیبانی و با فساد مبارزه  می نماید و بر اساس همین قوانین حکومت بزرگ اسلامی بوجود آمده و از ملاحظه تاریخ جهان استنتاج شده که عظمت و ترقی مملکت به اخلاق فاضله و عدالت اجتماعی بستگی دارد...امید است شخص اول مملکت از مقدسات اسلامی که از یک کشور مسلمان به ودیعه دارند نهایت درجه نگهداری را نموده و آرامش قلوب مسلمانان را تامین نمایند".[2] آیت الله خویی در این نامه، بر حفظ قوانین دینی در پرتو حکومتی اسلامی تاکید می کند. تاکید آیت الله بر آن است که شاه پهلوی از منابع اسلامی مدد بگیرد و دست به دامان دستاوردهای غربی دراز نکند.

شاه پهلوی اما چند ماه بعد، ماجرای رفراندوم شاهانه را کلید زد. آیت الله خویی این بار نیز زبان به اعتراض گشود. وی نامه ای به آیت الله بهبهانی نوشت و در آنجا متذکر شد که اینگونه اعمال شاه به متشنج شدن فضای کشور می انجامد و صدای قهریه ملت را برافراشته می دارد." ... به اولیای امور تذکر دهید که اینگونه اعمال بیش از پیش موجب تشنج مملکت و ناراحتی افراد خواهد شد و در صورتی که جمعی بتوانند با قوه قهریه صدای ملت را خاموش نمایند مدت آن طولانی نخواهد بود. تبلیغات دروغ و بی اساس و عوام فریب بر ملت ناراضی واقتصاد ورشکسته راه علاج نبوده و مشکلی را حل نخواهد ساخت. امیدواریم ملت مسلمان ایران و افرادی از دولت که در فکر حفظ مملکت هستند شهامت دینی خود را ابراز داشته و هر قانونی را که مخالف قرآن مجید و مصالح آنها باشد زیر پا نهاده و راه را برای دشمنان دین و مملکت هموار نسازند."[3] آیت الله خویی با اینگونه نامه ها و اعلام مواضع، می کوشید تا شاه پهلوی را از اعمال نابخردانه آگاه سازد و سیاستهای نامقبول وی را تذکر دهد.

ماجرای فیضیه

در سال 42 اما رژیم پهلوی اقدام به خطایی دیگر کرد و با یورش به فیضیه، مواجهه مستقیم و نابخردانه ای را با روحانیت در پیش کشید. آیت الله خویی یکی از معترضین اینگونه اقدامات بود. در مورد واکنش آیت الله خویی اما برخی بر این باورند که فضا و جو نجف به گونه ای شد که آیت الله خویی نیز چاره ای جز همراهی و همدردی با مبارزان نداشت. مرحوم عمید زنجانی بر این باور است که پس از سخنرانی امام در فیضیه و رخ دادن ماجرای فیضیه، این واقعه در نجف هم منعکس شد و افراد زیادی دست در کار بودند تا این واقعه را به خوبی در نجف منعکس کنند.".. فاتحه خوانیهایی هم بر حسب ظاهر در نجف برگزار شد، طلاب اجتماع کردند و صحبتهای زیادی شد. مجموع این فعالیتها باعث شد که آقای خویی هم به مبارزان بپیوندد و اعلامیه تندی صادر کند".[4]

به هر وجهی که بود، آیت الله خویی در نامه ای به امام خمینی، فاجعه فیضیه را تلخ و ناگور خواند: "جنایه الجائرین علی الحوزه العلمیه اوجعت قلوبنا و عامه المسلمین. فلا تحسبن الله مخلف وعده رُسله. ان الله عزیز ذوانتقام".[5] آیت الله همچنین نامه ای به محمد رضا شاه پهلوی نوشت و اعتراض خود را به وی نیز اعلام کرد. وی در آن نامه هم عنوان کرد که علمای مسلمین تا آخرین نفس، از مقدسات دین به دفاع برخواهند خاست. "... بسیار جای تأسف و تأثر است که سقوط و انحطاط مملکت اسلامی و یگانه مرکز تشیع به جایی برسد که زمامداران آن آلت و وسیله انجام مقاصد شوم آنان گردند. ما چندی قبل مفاسد تصویبنامه شوم و جعلی قوانین برخلاف مقررات اسلامی را تذکر داده و اعلام خطر نمودیم. با این حال شاه با کمال جدیّت از آن قوانین دفاع کرده و در اثر آن، روزنامه های مزدور و خائن بهانه به دست آورده نسبت به مقام روحانیت هتاکی نموده بلکه مقدسات اسلام را خرافات و ارتجاع سیاه و قوانین پوسیده نامیدند. البته حکم چنین اشخاص در شرع مطهر معیّن و مبیّن است. ما جداً از شخص شاه خواستاریم که اسباب اغتشاش مملکت و ناراحتی عموم مسلمانان جهان را مرتفع سازند. علماء اعلام و عموم طبقات مسلمانان با اتکال به حول و قوه الهی از مقدسات دین تا آخرین نفس دفاع خواهند نمود"[6]. آیت الله خویی به این نامه بسنده نکرد و به 24 تن از علماء ایران نیز نامه ای نوشت و از اعمال شاه ابراز ناخرسندی کرد. وی در آن نامه نیز اعلام داشت که اگر اینگونه رفتارها ادامه یابد، علما به وظیفه خود عمل خواهند کرد."...چنانچه از این قوانین رفع ید نشود آخرین وظیفه خود را انجام خواهیم داد و مسئول حوادث، شخص شاه و هیئت دولت خواهند بود".[7]

اعتراضها به این اقدام شاه اما بالا گرفته بود. جمعی از علما ایران بار دیگر به آیت الله خویی نامه ای نوشتند و اعتراض خود را به اقدامات شاه اعلام کردند. آیت الله خویی هم که از این اقدامات برآشفته بود، در پاسخ به نامه علما، انتقادات تند دیگری را علیه حاکمیت پهلوی ابراز داشت. وی در آن نامه آورد که " ... چه عوامل خطرناکی کشور ایران را تهدید می نماید، دشمنان اسلام به چه وسائلی برای وارد ساختن ضربت مهلک به فعالیت پرداخته اند؟ جواب آن را ما می دانیم، ملت ایران نیز می داند و بهتر از هر کس زمامداران می دانند. آیا بایستی در برابر این ضربات تسلیم شد؟ من می دانم که شهامت و رشد فکری ملت ایران مانع از آن است که در برابر این حملات سر تسلیم فرو آورند. قدرت روحی این ملت به قدری زیاد است که صلاحیت دفع هر گونه حمله ای دارد." آیت الله خویی در این نامه، وظیفه روحانیت را نیز یادآور شد: "هم اکنون بار سنگین به دوش ملتی مسلمان و روحانیت آن نهاده شده است. روحانیت در مبارزه خود پایدار و شانه خود را از این بار سنگین خالی نخواهد نمود. این مبارزه در صورتی دارای اثر مثبت خواهد بود که ملت مسلمان نیز بیش از پیش آنرا تأیید نماید و قدمهای خود را به جای اَقدام روحانیون بگذارد. اگر ملت مسلمان ایران با وسایل مبارزه کاملاً آشنا نیست ممکن است از دیگر ملل مسلمان این درس را فرا بگیرد و روش آنها را برای ادامه حیات و بدست آوردن استقلال سرمشق خود قرار دهد". آیت الله خویی در ادامه این نامه، به تلاشهای روحانیون در مبارزه با استبداد اشاره می کند و می گوید: "آقایان علمای اعلام، ما در این مدت موفق شده ایم صدای مظلوم و ستمدیده ایران را به خارج برسانیم. به تدریج کشورهای اسلامی و کشورهای خارجی از حقیقت اوضاع در ایران مطلع می شوند و زمامداران وقیح کنونی به زودی با عکس العمل آنها مواجهه خواهند شد. اگر این دسته، از اعمال خود دست برندارند مسلمانان جهان به وسیله مدارک زنده حقیقت آنها را در خارج کشور روشن خواهند ساخت و اگر تعدیات آنها ادامه یابد تاریخجه چهل ساله آنها که از جنایت و خیانت مملو است، منتشر خواهد شد. علاوه بر آنکه مراجع تقلید رأی خود را درباره آنها صادر خواهند نمود".[8] آیت الله خویی در این نامه چونان یک فرد انقلابی، به اعتراض علیه سیاستهای شاه پهلوی می پردازد. اعتراضهای خویی به گونه ای است که این را از وظایف روحانیت می داند که از مبارزه با رژیم پهلوی کوتاهی نکنند و از هیچگونه اقدامی فروگذار ننمایند و به اعتراض و مخالفت برخیزند.

وقایع سال 42

در سال 42 اما التهاب سیاسی بالا گرفت. آیت الله خمینی بازداشت شد و واقعه 15 خرداد رخ داد. آیت الله خویی نیز نسبت به این حوادث واکنش نشان داد. وی زبان به اعتراض گشود و اینچنین حکم کرد که: " نظر به اینکه دولت فعلی ایران برای پیشرفت مقاصد شوم خود که مخالف مقررات دینی اسلام است از هر گونه تعدّی و ظلم، از زدن و کشتن و زندان بردن آقایان علماء اعلام و طلاب علوم دینی و سایر طبقات مؤمنین مضایقه ندارد، بر هر فردی از افراد مسلمان در هر لباس و هر مقامی که باشند واجب است که از همکاری با این دولت خائن خودداری نمایند."[9]  در پی این وقایع حتی آیت الله خویی در نجف اشرف اعلامیه ای صادر می کند و استفاده از قند و شکر را به جهت این که در انحصار دولت بود، تحریم کرد. ایشان با این وسیله می کوشید تا ضربه ای به اقتصاد دولت وارد کند. به همین جهت در بیت امام خمینی نیز چای و شربت داده نمی شده و از واردین با سرکه شیره پذیرایی می کرده اند.[10]

انتخابات دوره 21 مجلس شورای ملی از دیگر مواردی بود که اعتراض روحانیون را در پی داشت. مرحوم خویی نیز از مدافعان تحریم این انتخابات بود و شرکت در آن را بر نمی تابید. به تعبیر وی: "... با وضع فعلی چنانچه مجلس تشکیل شود از نظر شرع و قانون اساسی نیز از درجه اعتبار ساقط خواهد بود."[11]

 آیت الله خویی در سال 42 از کوچکترین اتفاقی چشم نمی پوشید و اعتراضهای خود را بیان می کرد. در ماجرای دستگیری علمای آذربایجان هم ایشان زبان به انتقاد و اعتراض گشود و تلگرافی به آیت الله میلانی فرستاد و اعلام کرد که "... ما با استنکار این اعمال خلاف دین و عدالت از حضرتعالی انتظار داریم برای استخلاص این ذوات مقدس که گناهی جز دعوت به حق ندارند اقدام لازم نموده و نتیجه را اعلام فرمایید."[12] مرحوم خویی در این مورد به حضرات شریعتمداری، گلپایگانی و مرعشی نجفی نیز نامه هایی را نگاشت.[13] آیت الله خویی به دستگیر شدگان آذربایجان نیز نامه ای نوشت و به آنها گفت که: بازداشت آن جنابان در اثر دفاع از دین مبین و حق و عدالت موجب تأثر شدید گردید. پر واضح است که تحمل این مشقت منظور نظر ولی عصر ارواحنا فداه خواهد بود.

با روی کار آمدن حسنعلی منصور آیت الله خویی انتظار اصلاحاتی را از دولت وی می بُرد. آیت الله نامه ای به منصور نوشت و از دولت قبل انتقاد کرد و خواستار توقف در اقدامات جنجال برانگیز حکومت پهلوی شد. وی خطاب به نخست وزیر جدید گفت:"...دولت سابق به یک رشته اعمال اقدام نمود که تاریخ و ملت مسلمان ایران نتایج تلخ آنرا هرگز فراموش نخواهد نمود. اهانت به دین و مقدسات مذهب و علماء و روحانیون و فشار بر ملت در رأس برنامه بود. تذکرات ما مؤثر نشد. نتایج آن را که اهم آنها بدبینی و تنفر ملت از دولت بود بر جنابعالی مخفی نیست. امیدواریم جنابعالی اشتباهات را تدارک و الغاء قوانین مخالف اسلام را در رأس برنامه خود قرار دهید و آزادی ملت و حضرت آیت الله خمینی و آیت الله قمی را پیشنهاد می نماییم."[14]  در این زمان دستگیری و تبعید آیت الله خمینی به ترکیه سبب تألم بسیار آیت الله خویی شده بود. نقل شده است که با شنیدن تبعید امام(ره)، آیت الله خویی به گریه افتاد به طوری که اشک هایش روی محاسنش سرازیر شده بود.[15] ایشان همچنین پس از دستگیری امام گفته بود که " من چند قطره خونی که دارم را به این انقلاب اهدا می کنم".[16]

حسنعلی منصور نیز نتوانسته بود توصیه های مرحوم خویی را جامه عمل بپوشاند. با روی کار آمدن امیر عباس هویدا، این بار نامه ای به وی نوشته شد. آیت الله خویی در آن نامه نیز تذکار داد که: " ما مکرر از باب ارشاد و نصیحت به دولت های سابق تذکر دادیم که مدت فشار و تعدّی محدود و عاقبت آن تاریک است زیرا شما بر ملتی حکومت می کنید که مسلمان و معتقد به قرآن است و برای قانونی که مخالف اسلام باشد ارزش قائل نیست... انتظار می رود با برطرف ساختن نفوذ صهیونیست و الغاء قوانین مخالف شریعت اسلام و ارجاع حضرت آیت الله خمینی عالم روحانیت و قلوب مسلمین جهان را مسرور سازید".[17] اما امیر عباس هویدا نیز نتوانست رضایت خاطر آیت الله خویی را جلب کند. مرحوم خویی سه ماه پس از این نامه، نامه ای دیگر نگاشت و خطاب به نخست وزیر وقت اعتراض کرد که "در ابتدای تصدی شما به مقام نخست وزیری در موضوع رفع تشنج و خاتمه دادن به وضع چند ساله اخیر که دولتهای دور از عقل و منطق آنرا بوجود آوردند و در اثر آن ملت مسلمان ایران به جرم دفاع از حیثیت و مقدسات خود با سر نیزه و زندان و شکنجه و قتل و تبعید روبرو شد، تلگرافاً تذکر دادیم متأسفانه شما نیز همان راه را پیمودید و از نصایح و ارشادات مقام روحانیت پند نگرفتید".[18] آیت الله خویی بار دیگر بر آزاد سازی زندانیان تأکید کرده و گفته بود: "هر چه زودتر زندانیان را آزاد و پریشانی ملت را جبران نمایید."

اعتراضهای آیت الله خویی به دستگاه حاکمه به گونه ای بود که دیگر روحانیون نیز، منش آیت الله خویی را الگو قرار می داده اند. آیت الله گرامی می گوید در ملاقاتی که در اولین تبعیدم با سرهنگ تاربی، رئیس ساواک قم که فردی بسیار هتاک بود داشتم، می گفت شما چرا چنین و چنان می کنید؟ من گفتم ما مقلّد بزرگان هستیم و آقای خویی نوشته اند که همکاری با این دولت گناه کبیره است.[19]

حکومت پهلوی با اینگونه اعتراضهای آیت الله خویی، به این نتیجه رسیده بود که وی فردی خطرناک برای حاکمیت است. ساواک در تحلیل این خطر برای حکومت ایران در گزارشی آورده بود که: "همانطور که سیاست دنیا بر دو قسمت شرق و غرب تقسیم شده، حوزه نجف هم به دو قسمت عرب و ایرانی منشعب گردیده، عربها مقلد و پیروی آقای حکیم و ایرانی ها مقلد و پیرو آقای خویی می باشند. تابعیت آقای حکیم فعلاً خطری برای ایران ندارد و مشغول مبارزه با حکومت عراق می باشند آنچه محقق است خطر احتمالی از ناحیه آقای خویی و اعوان ایشان می باشد. این جماعت افکار منحط و گمراه کننده ای دارند".[20] در این زمان، مرحوم خویی، همعنان با آیت الله خمینی قلمداد می شده است و خطر این دو برای حاکمیت پهلوی، مورد توجه بوده است. در اسناد ساواک که گزارشی از آبان ماه 1344 درج شده، خبر از همراهی آیت الله خویی با آیت الله خمینی می دهد به گونه ای که خویی از طرفداران آیت الله خمینی قلمداد شده است. [21] همچنین گفته شده است که آیت الله خویی نسبت به دیگر مراجع به آیت الله خمینی نزدیک تر است.[22]

رفته رفته اما اقدامات انقلابی و نامه های آتشین آیت الله خویی فروکش می کند. دیگر گزارشی هم اگر از ایشان در مخالفت با حاکمیت پهلوی عنوان شده است، به تندی و قوّت سالهای 41 تا 43  نیست. در سال 1348 بختیار به دیدار آیت الله خویی در نجف می رود، تنها اعتراضِ آیت الله  این است که دیدار خصوصی را نمی پذیرد اما حضور وی را در معیّت افراد دیگری می پذیرند.[23] در آن دیدار هم اعتراضی به رفتارهای سیاسی حاکمیت پهلوی نمی شود. اینکه چه شد آیت الله خویی بعد از این فعالیتها و بیانیه های تند سیاسی، از اقداماتی اینچنینی خودداری کرد و کمتر به اعتراضهایی اقدام کرد به عواملی باز می گردد که در قسمتی دیگر از این بحث بدان خواهیم پرداخت. اما آنچه در این قسمت شایسته ی اعتناست، روابط آیت الله خمینی و مرحوم خویی است. همانگونه که رفتارهای سیاسی و اعتراضهای خویی رفته رفته فروکش کرد، میانه ی آیت الله و امام هم دچار تحولاتی شد. گزارش می شود که آیت الله خویی از اقدامات آیت الله خمینی ناراضی است. ساواک در سال 1350 گزارش می دهد که خویی از اقدامات ضد ایرانی خمینی ناراضی است.[24] روابط خویی و خمینی اما فراز و فرودهایی از سر گذرانده بود که در بخش بعد بدان خواهیم پرداخت...

 

پی نوشتها



[1] اسناد انقلاب اسلامی، حمید روحانی، ج اول، ص21

 

[2] اسناد انقلاب اسلامی، ج اول،حمید روحانی، ص24

[3] اسناد انقلاب اسلامی، ج اول، حمید روحانی، ص49

[4] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، ص132

[5] اسناد انقلاب اسلامی،ج اول،حمید روحانی، ص60

[6] اسناد انقلاب اسلامی،ج اول، حمید روحانی، صص65-66

[7] اسناد انقلاب اسلامی، حمید روحانی

[8]اسناد انقلاب اسلامی، ج اول، صص83-85

[9] اسناد انقلاب اسلامی، ج اول، ص107

[10] خاطرات آیت الله طاهری خرم ابادی، صص249-250

[11] اسناد انقلاب اسلامی، ص149

[12]اسناد انقلاب اسلامی، ص172

[13] همان، ص182

[14] اسناد انقلاب اسلامی، ص193

[15] خاطرات آیت الله سید جعفر کریمی، ص89

[16] خاطرات حجه الاسلام پور هادی، ص165

[17] اسناد انقلاب اسلامی، ص228

[18] اسناد انقلاب اسلامی، ص230

[19] خاطرات آیت الله محمد علی گرامی، ص238

[20] امام خمینی در آینه اسناد،ج9، ص230

[21] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص254

[22] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص267

[23]امام خمینی در آینه اسناد، ج12، ص468

[24] امام خمینی در آینه اسناد،ج9، ص30