سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1394

آیت الله خویی و دلایل عدم مداخله در امور سیاسی

آیت الله خویی در مواقعی که حضور سیاسی ایشان می توانست به شدت یافتن حرکت انقلابیون کمک رسانی کند، سکوت کرد و همراهی های جدی انجام نداد. بعد از سال 43 ایشان رفته رفته از اعلام موضعهای صریح علیه حاکمیت خودداری کرد و بیانیه چندانی از ایشان صادر نشد. دلایلی مختلفی را در عدم مداخله سیاسی ایشان ذکر کرده اند. آیت الله سید جعفر کریمی در این خصوص پس از ذکر خاطره ای می گوید که علمای نجف چون از نزدیک ناظر جریان نبودند و عمق فاجعه را لمس نکرده بودند، لذا حرکت چشمگیری که بساط شاه را به لرزه درآورد و از جا برکند نیز انجام نداند و اقدامات جدی در این خصوص به انجام نرساندند.[1] به تعبیر وی، دوری آیت الله خویی از فضای ایران و کم اطلاعی ایشان از حوادث رخ داده در ایران، سبب شد تا آیت الله با سردی برخورد کند و آنگونه که انقلابیون انتظار داشتند ظاهر نشود.

یکی دیگر از ادله ای که آیت الله خویی را بر کنار از سیاست می داند و منش وی را تبیین می کند، خاطره ای است که آیت الله خاتم یزدی بیان کرده است. ایشان در بیان تفاوت میان طرفداران آیت الله شیرازی و آیت الله خویی می گوید که "... حدود 15 نفر از طرفداران آیت الله شیرازی چنان مصمم و داغ بودند که مرحوم خویی گفته بود: اگر من چنین طرفدارانی داشتم دنیا را می گرفتم".[2] شاید آیت الله خویی بر این باور بوده است که اگر طرفداران بیشتر و مصمم تری می داشت، می توانست در امور سیاسی نیز به نحو منسجم و قویتری ظاهر شود.

آیت الله خاتم یزدی در تحلیلی دیگر بر این باور است که طرفداریهای آیت الله خویی و دیگر مراجع نجف در سالهای 41 تا 43 به دلیل حضور امام در نجف و ایجاد فضایی انقلابی در این شهر بوده است و پس از آن که جوّ انقلابی در نجف فروکش می کند، مراجع نجف نیز سکوت اختیار می کنند. به تعبیر خاتم یزدی " ... با ورود حضرت امام خمینی به نجف اشرف می توان گفت که انقلاب آرامی در محیط ساکت و ساکن نجف پدید آمد و جنب و جوش خاصی در بین طلاب و فضلا شکل گرفت و آن حالت رخوت و خمودی تا حدود زیادی رخت بربست و اکثر بزرگان و مراجع نجف نیز با اینکه چندان با امام و روش های ایشان در مبارزه موافق نبودند، منتهی برای حفظ ظاهر و عدم رویارویی با طلاب جوان و پر شور، خود را همراه با امام نشان دادند. اما بعد از مدت زمانی که آبها از آسیاب افتاد، آن شور و التهاب اولیه از بین رفت و به تدریج مواضع و دیدگاه های آقایان مراجع شفافیت بیشتری پیدا کرد و مسیرها از هم جدا شد و بعضی از این بزرگان مثل مرحوم خویی، آقای سید محمد شیرازی که قبل از ورود امام به نجف مبارزاتی را علیه رژیم پهلوی داشتند و با صدور اطلاعیه هایی اعمال جنایتکارانه شاه را افشا می نمودند، بعد از ورود امام به نجف و گذشت چند صباحی، این بزرگان در قبال جنایات رژیم سکوت اختیار کردند و از حمایت و پشتیبانی حضرت امام خودداری نمودند...".[3] آنگونه که خاتم یزدی می گوید، منش اصلی و اساسی مراجع نجف، سکوت در قبال مسائل سیاسی بوده و تنها چند صباحی که آیت الله خمینی به نجف می رود و کوره مسائل سیاسی را در آنجا شعله ور می کند، پاره ای از علمای نجف نیز به فعالیتهای سیاسی اقدام می کنند و بیانیه هایی را صادر می کنند. اما با فروکش کردن جو سیاسی نجف، علما نیز سیاست سکوت خود را ادامه می دهند و از دخالت در امور سیاسی سر باز می زنند.

دیدگاهی دیگر بر آن است که آیت الله خویی برای حفظ حوزه نجف، مجبور به سکوت بوده و کمتر مداخله سیاسی می کرده است. حجه الاسلام استر آبادی بر این باور است که: "... نظرات و دیدگاههای مرحوم خویی نسبت به انقلاب و امام بسیار مساعد بود و در اوایل اطلاعیه های تند صادر می کرد، ولی در اواخر مقداری کم رنگ شده بود که دلیل خاصی داشت و آن هم جهت حفظ حوزه علمیه نجف بود. ایشان در نجف باید مقاومت می کرد تا حوزه حفظ شود... مرحوم آقای خویی در اواخر عمرشان اگر ایران را دفاع و تأیید نمی کردند، مطمئنا تضعیف هم نمی کردند. هیچ وقت تضعیف و تعریض و توهین نسبت به انقلاب و ارکان آن در کلام و منش آقای خویی وجود نداشت. در واقع آقای خویی مجبور شدند که سکوت کنند".[4]

زمانی سید محمد حسین بروجردی از علمای ساکن تهران به عراق می رود و با آیت الله خویی ملاقات می کند و به ایشان تکلیف می کند که اعلامیه ای علیه دولت ایران در مورد کشتار قم و تبریز صادر کند. آیت الله خویی اظهار می دارد که من معذورم و نامه ای از طرف دولت عراق نشان داده که مضمون آن چنین بود، چنانچه شما بر علیه دولت ایران اقدامی بکنید باید فوراً خاک عراق را ترک کنید. همین نامه به آیت الله خمینی هم نوشته شده بود اما خویی در پاسخ می گوید: من با خمینی خیلی فرق دارم زیرا از تمام نقاط دنیا چند هزار تلگراف برای حسن البکر مخابره شده که چنانچه مویی از سر خمینی کم شود چه می کنیم، ولی من در این موقعیت نیستم و مجبورم حوزه علمیه نجف را حفظ کنم تا دولت عراق مزاحم من نشود و مرا هم مانند سایرین اخراج نکند."[5] حفظ حوزه یکی از اقدامات اصلی زعیمان شیعه در طول تاریخ بوده است. آیت الله خویی نیز بر اساس همین رسالتی که بر عهده داشت می کوشید به هر نحو ممکن، از حوزه دفاع کند و از اقداماتی که ممکن است حوزه نجف را به چالش بکشد خودداری می کرده است.

اما تنها حفظ حوزه نبود که مانع فعالیتهای انقلابی آیت الله می شد. حکومت دیکتاتوری صدام به گونه ای رفتار می کرد که انتظار فعالیتهای انقلابی و اعلام مواضع سیاسی در قبال مسائل ایران نیز از ایشان درخواستی بیش از توان بود. حجه الاسلام محمد سمامی می گوید: ".. آقای صدوقی(شهید محراب) نامه ای برای آیت الله خویی نوشته بود و در این نامه اعتراض خود را درباره ی سکوت ایشان در مسائل انقلاب اعلام کرده بود. من نظرم این است که شرایط آقای خویی فرق می کرد. بر این اساس قضاوت درباره آقای خویی که ایشان درباره انقلاب فعالیت نکرد یا نخواست بکند قدری دشوار است. آقای خویی در عراق تحت فشار بود و زمینه ای برای اقدام جدی علیه رژیم پهلوی در عراق برای ایشان آماده نبود."[6] وی در این خصوص بر این باور است که مرحوم خویی تحت فشار حکومت صدام مجبور به سکوت شده است. به تعبیر او "... می گویند آقای خویی در اوج انقلاب سکوت کرد، این حرف پذیرفتنی نیست. ابتدا باید شرایط سیاسی –اجتماعی ایشان را سنجید و بعد قضاوت کرد. در اوج انقلاب اسلامی ایران کشور عراق، یعنی محل اقامت آقای خویی در اختناق کامل بود. حزب بعث فضای سیاسی را چنان بر مراجع شیعه به ویژه مراجع ایرانی تنگ کرده بود که آشکار و آزاد نمی توانستند فعالیت سیاسی کنند. نمونه اش جریان هجرت امام از عراق به کویت و سپس به پاریس بود... حال باید شرایط را سنجید، چرا که اگر آقای خویی هم آشکارا فعالیت سیاسی می کرد، به یقین صدام اخراجش می کرد. در آن دوران ایشان در تقیه بودند. در جریان انقلاب هم اعلامیه ای در حمایت از امام صادر کرد و اعلامیه دیگری هم هست که در آنجا شخصی به نام علی رضا که از بعثی ها بود از آقای خویی سئوال می کند  بعثی ها به شما آسیب رساندند؟ آقای خویی می گویدهیچ آسیبی نرساندند. واضح است که این عمل ایشان از روی تقیه و برای حفظ حوزه بوده است. به همین خاطر خیلی محتاطانه عمل می کرد. با این که این اندازه محتاطانه رفتار می کردند، باز هم صدام دو تا از پسرانش را شهید کرد."[7]

حساسیت آیت الله خویی بر حفظ دماء مسلمین نیز یکی دیگر از ادله ای است که ایشان را به دور از سیاست می دانند. در گزارش ساواک آمده است که " از طرف طرفداران خمینی فشار زیادی به خویی وارد نموده اند که او نیز اقداماتی علیه ایران بنماید، خویی در ابتدا می گفته که من هنوز تکلیف شرعی خود را نمی دانم که در این قضایا چه کار کنم ولی اخیراً هشت روز نماز و درس را تعطیل نموده و در بالای منبر قبل از درس صحبت و گفته است این یهودی زاده خیلی مردم ایران را به کشتن داده و او و پدرش کافر بوده و هستند و بالأخره به زبان عربی قضایای ایران را شرح داده است و تصمیم داشته اعلامیه ای علیه ایران بدهد که دولت عراق مانع شده و گفته است ما با ایران صلح کردیم و شما حق دادن اعلامیه علیه ایران ندارید و اگر چنین کاری بکنید ما حوزه نجف را از هم می پاشیم.[8] در این روایت از ساواک دو نکته وجود دارد. یکی این عنوان که آیت الله خویی اعلام می کند همچنان تکلیف شرعی خود را در قبال مسائل ایران نمی داند و دیگری فشارهای حکومت عراق بر ایشان است. آیت الله خویی در قبال کشتار و خونریزی مردمی احتیاط می کرده و از اعلام رسمی مخالفت علیه حاکمیت پهلوی بیم داشته است. شیخ محمد خاقانی این رویه ی آیت الله خویی را اینگونه گزارش داده بود که : "... از طرف دستگاه خمینی فشار زیادی به آیت الله خویی وارد می شود که در مورد وقایع ایران اعلامیه ای بدهد لکن خویی در جواب همه می گفت من بخاطر یک سید معمم(خمینی) چگونه مردم را به کشتن بدهم و هنوز نتوانسته ام تشخیص بدهم که این سر و صداها از کجا آب می خورد."[9] در وقایع خرداد ماه 57 نیز تعدادی از انقلابیون مذهبی آیت الله خویی را در نجف تحت فشار قرار می دهند تا در رابطه با حوادث شهر قم و اتفاقاتی که در منزل آیت الله شریعتمداری و گلپایگانی رخ داده، اعلامیه ای علیه دولت شاهنشاهی ایران صادر نماید. آیت الله خویی در برابر اظهارات آنها گفته بود: در انتشار اعلامیه بحثی نیست، ولی خونریزیهای بعدی را چه کسی جواب خواهد داد؟[10] به نظر می رسد که بر اساس این دلیل، مرحوم خویی پروای جان آدمیان داشته و از فعالیتهای انقلابی پرهیز می کرده است.

یکی دیگر از ادله ای که در عدم مداخلات سیاسی و روحیه انقلابی گری آیت الله خویی بیان شده، روحیه لطیف ایشان است. در ماجرای تصادف و درگذشت فرزند آیت الله خویی اینگونه نقل شده است که "...  ایشان درس ها را تعطیل کرد و مجالس متعددی هم در طول چند روز برگزار گردید. بعد از یک هفته درس شروع می شود و مرحوم آیت الله خویی برای تدریس تشریف می آورند و درس را شروع می کنند. بعد از حدود ده دقیقه که از شروع درس گذشته بود، بغض گلوی ایشان را می گیرد و به گریه می افتد. از منبر پایین می آید و درس تعطیل می شود.... حالا مقایسه کنید با حضرت امام که وقتی مرحوم حاج آقا مصطفی به طرز مشکوکی فوت می کند، امام خم به ابرو نمی آورد و آن را از الطاف خفیه الهی تلقی می کند و در همان روز فوت می خواست برای تدریس برود تا اینکه با زور و اجبار ایشان را قانع می کنند که درس را تعطیل کنند. البته این مقایسه به معنای وجود نقص مرحوم آیت الله خویی نیست، چرا که اینگونه موضوعات امری اختیاری نیست. توان انسانها در این حد است، اما بیانگر شجاعت و شهامت امام است".[11] حجه الاسلام فردوسی پور نیز این رویکرد را عنوان می کند و تمایز میان امام و مرحوم خویی را در همین روحیات ایشان می داند. وی می گوید: "مرحوم آقای خویی وقتی پسرشان تصادف کرده و فوت نمود شاید حدود دو تا چله از وفات ایشان می گذشت من دیدم وقتی که درسش تمام شد ایشان از منبر پایین آمد شروع کرد به گریه کردن و ناله کردن و دویدن. رفقا گفتند که ایشان هر شب بعد از درس با این حالت سر قبر آقازاده خودشان در مسجد خضرا می روند و گریه می کنند.... ولی امام، وقتی ما مجلس ترحیم در مسجد هندی گرفتیم که مسجد جامع نجف است، هیأتهایی که از اطراف برای تسلیت گفتن می آمدند می پرسیدند که پدر ایشان کیست؟ گفتم ایشان است، می پرسیدند چرا گریه نمی کند..."[12]

 این رویکرد بر آن است که روحیه امام خمینی به گونه ای بوده که ایشان را به سمت حرکتهای انقلابی می کشانده و از هیچ حادثه ای پروا نداشته است اما مرحوم خویی چنان روحیه ای نداشته و لذا در پاره ای موراد از مداخلات سیاسی ابا می کرده است.

در بیان یکی دیگر از ادله عدم حضور پر رنگ سیاسی مرحوم خویی یکی از اطرافیان ایشان می گوید: "آیت الله خویی با توجه به برداشتی که از آثار گذشتگان دارد، اظهار می کند هرگاه درگیری بین رهبران مذهبی در دین و حکومت به وجود آمده، آن گروه از روحانیت باقی و ثابت ماند که جز وظیفه معنوی و روحانی کاری انجام نداده است و گذشته نشان داده هر گروه روحانی که جهت حفظ مقام روحانیت با حکومت درگیری یافته، آن مذهب و روحانیت ضرر برده و شکست خورده است."[13]

آیت الله خویی بر اساس تحلیلی تاریخی به این نتیجه رسیده بود که اگر در مجادلات سیاسی ورود کند، از وظیفه معنوی و روحانی خود باز می ماند. وی اگر چه در مواقعی که پای دمای مسلمین در میان بود، بارها تذکار کتبی و شفاهی می داد و از ریخته شدن خون مسلمین پروا می داشت، اما کوشید تا با احتیاط در سیاست قدم بر دارد و به رویه ی علمای نجف در سیاست ورود کند. سیاستی که اگر چه منتقدان بسیاری را برانگیخت، اما آیت الله را به مقبولیتی عمومی رسانید. 


 

پی نوشتها



[1] خاطرات آیت الله سید جعفر کریمی،ص82

[2] خاطرات آیت الله خاتم یزدی، ص169

[3] خاطرات آیت الله خاتم یزدی، صص103-104

[4] خاطرات حجه الاسلام حاج شیخ محمد فاضل استرآبادی، صص108-109

[5] امام خمینی در آینه اسناد ساواک، ج6، ص300-301

[6] خاطرات حجه الاسلام محمد سمامی، صص158-159

[7] خاطرات حجه الاسلام سمامی، صص155-156

[8] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، ص362

[9] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، ص302

[10] انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، وقایع خرداد 57، ص21

[11]ص144 خاطرات حجه الاسلام حاج شیخ محمد فاضل استرآبادی،

[12] خاطرات حجه الاسلام فردوسی پور، ص150

[13] امام خمینی در آینه اسناد، ج9، ص82