X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1394

صف حسینی


بوی اسپندش که به مشامم می رسید می دانستم که دارد از راه می رسد. محرم که می شد همه چیز تغییر می کرد. به موسیقی و ریتم های نوحه خوانی اش دلبسته بودم وتا مدتها درست و غلط زیر لب زمزمه می کردم. لباس کوچک مشکی ام با نامی سبز رنگ از حسین ابن علی زینت می یافت. انتهای کوچه را که چادر و خیمه می زدند تنها دل نگرانی ام این بود که چند روزی بساط بازیمان را تخته کرده اند.

بزرگتر شدم و قد کشیدم. دست در دستان پدر، دسته های عزا را بدرقه می کردم. آخرین نفر از صفِ بلند زنجر زنان بودم. دانه های زنجیر درشت بود اما حجم اندکی داشت. آنها که در جلوی صف قرار می گرفتند زنجیرهایی ریز اما با حجمی بسیار بر شانه می زدند. به این آخریهای صف اصلا توجهی نمی شد. گارد جلو صف همیشه در دید بود و تماشاگران آمده بودند تا مردان ابتدای رژه را سان ببینند. هر چه نظم و انضباط و شور حسینی بود در ابتدای صف خلاصه می شد. آرزویی بزرگ بود اینکه روزی ابتدای صف را نصیب خود کنم. سال به سال جلوتر می رفتم. هر سال گویی می کوشیدم تا انضباط خود را نیز بیشتر مراعات کنم. رفته رفته جزئی از افرادی می شدم که در نظم صفوف اثر دارم.  در خاطر می پروردم که چگونه دانه های زنجیر کوچکم افزایش یابد و روزی به بزرگی زنجیرهای آن مشکی پوش ابتدای صف برسد. تا میانه های صف قد کشیده بودم و رویای خود را دست یافتنی می دیدم. اینک در مجالس سخنرانی هم زانو می زدم و از واقعه عاشورا می شنیدم. می شنیدم که چگونه امام (ع) از دردانه های خود دل می برید و به میدان می فرستاد. که چگونه شخصی با نیزه محکمی آن چنان بر علی اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به نحوی که دستانش را بر گردن انداختند چون خود نمی توانست تعادلش را حفظ کند. و او اولین کشته ی بنی هاشم بود. و چون قاسم ابن الحسن خواست که به میدان رود، حسین بن علی اذن میدان نمی داد، پس او اصرار و الحاح فراوان کرد و بازوبندی که نشانی از پدرش داشت را بر حسین ارزانی داشت که در آن نوشته بود بر قاسم اجازت میدان ده.وی و عمویش بسی گریستند تا از هوش برفتند و سپس اذن صادر شد.

منبرها هر کدام از سویه های بر من موشکافی می کردند. یکی می گفت که هدف از آفرینش جهان ، عزاداری بر امام حسین است؛ شمار لشکریان عمر سعد یک ملیون و 600 هزار نفر بود و لشکر امام جز 72 سرباز نداشت.ساعات روز عاشورا 72 ساعت و گرمای هوای آن روز 70 درجه بالاتر از حالت طبیعی بود. از اینجا بود که سئوالها بر رویم خروار می شد. میدان مبهم کربلا ذهنم را به خلجانی ایمان سوز کشانده بود.داستان عِلم امام پیش آمد. یکی در گوشم نجوا می کرد که امام از اسرار غیبی در انبان داشته و به رطب ویابس این عالم واقف بوده و واقعه خونین را در مرعی و منظر خود می دیده و با علم و آگاهی تن به شهادت داده است. دیگری نهیب می داد که حسین هم چون بشری محصور در قید امور دنیوی است و نه از سرنوشت خود آگاه بود و نه چاره ای جز شهات داشت.

یکی بر من می خواند که حسین آمده بود تا تشنگان قیام را جرعه ای بنوشاند؛ دیگری اما از صلح امام حسین سخن می گفت.امام تا رسیدن به آن میدان خونین، یازده بار تقاضای بازگشت می کند اما راه بر وی می بندند و اذن گریز نمی دهند و این یعنی صلح حسینی. و من در این آشفته بازار آراء باید راه خود را می یافتم. اشباع عقلی باید با سلوک ایمانی هم عنان می شد.

 سلوک عزادارن هم اما ذهنم را به خود مشغول می داشت. وقتی که به نیت عزا بر حسین فرق خود را می شکافتند تا مگر همدردی با خامس آل عبا کنند، اقناع فکری و ایمانی بسیار صعب می نمود. مدافعان این گونه عزاداری اما در گوشم چنان می خواندند که لا یوم کیومک یا ابا عبدالله. همه چیز در عاشورا استثنا شده بود و تو نیز این استثنا را بپذیر.از سوی دیگر اما بانگ بر می آمد که: پس عزا بر خود کنید ای خفتگان/ چونکه بد مرگی است این خواب گران. باید از این خواب به در می آمدم و عزای بر حسین را بهانه ای برای غفلت زدایی بر خود می کردم.

و آن زیارت عاشورا که چون صبحگاهان در محیطی کاری می باید با الحاح و اصرار در محفلی می نشستی و قدم به قدم با مداح پیش می رفتی و عبارات را زمزمه می کردی. و چون اجبار در کار بود، انکار هم رخ می نمود. عبارات زیارت اما بعضا بغض خفته ام را می گشود. لقد عظمت الرزیّه و جَلّت و عظمت المصیبه بک علینا و علی جمیع اهل الاسلام. "بزرگ شد سوگواری تو و گران و عظیم گشت مصیبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام". به راستی که این سوگ بر من نیز بزرگ آمده بود.جدال عقل و ایمان را در این واقعه می یافتم و باید راهی برای رهایی می جستم.

سودای آن صف طویل و عریض زنجیر زنان اما هنوز برایم رخ نمایی می کند. این تنها صف زنجیر زنان نبود که چنین وسیع می نمود. صف عزاداران حسینی هم چنین است. یکی اشباع عقلی می طلبد و دیگری به خلوص ایمانی دلبسته است. یکی حاجت دنیوی از مولی (ع) می خواهد و یکی جز به سیرت باطنی نمی اندیشد. یکی فرسنگها قدم می زند تا ضریح شش گوشه نظر عنایتی بر وی کند و دیگری قلم می زند تا از حرمت حسینی گرهی بگشاید. همگی در صف عزای حسینی حضور دارند.همگی میهمان این خوان نعمتند.

صف حسینی عظیم است. قرنهاست که بر عظمتش افزوده می شود. زنجیرهایم چه کوچک باشد و چه بزرگ، مفتخرم که در این صف حضور دارم. به هر روشی که زنجیر بزنم، نظم این صف بر هم نمی خورد. این صف انضباط می طلبد، اما با بی نظمی هم مرا از صف خارج نمی کنند. صفی که برای ارباب شکل می گرد هم یک استثنا است. زنجیرهایم کوچک است؛ نظم صفوف را هنوز هم نمی دانم، اما حضور در این صف هم مرا بسنده است. و دیگر سودای رسیدن به ابتدای صف را  ندارم. به این آخریهای صف هم توجه و عنایتی می شود.