X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1397

محمد سعید العشماوی، تمام قامت علیه اسلام سیاسی

Image result for ‫سعید العشماوی‬‎

محمد سعید العشماوی، نواندیشی مصری است. فارغ التحصیل رشته­ ی حقوق است و دادستان دادگاههای مصر بوده. تاملاتش در حقوق و قضاوت او را به ریشه یابی وضع قوانین نیز معطوف کرده است. قوانین اسلامی را بر اساس زمان و مکان آن تفسیر و تعبیر می کند. برکشیدن قوانین حقوقی را تا زمان های آینده بر نمی تابد. رسالت قرآنی را نیز فراتر از وضع قوانین حقوقی می داند. او نواندیشی قابل اعتنا در جهان عرب است. به زبانهای انگلیسی و فرانسه نیز تسلط دارد. دو کتاب را به زبان انگلیسی نگاشته است. دیگر کتب او به عربی است. در سال 1979 کتاب اصول الشریعه الاسلامیه را نگاشته است. جوهر الاسلام را در 1984 نوشت و در آن ادعا کرد که رسالت پیامبر(ص) و هدف از ارسال رُسل، توجه به معنویت و امور باطنی است و قوانین حقوقی امری عارضی در پیام پیامبر است و حقیقت رسالت در امور دیگری نهفته است. همین ایده را وی در سال 1988 در کتاب الشریعه الاسلامیه و القانون الاسلامی نیز تبیین کرد. در همین سال کتابی در خصوص ربا نوشت با عنوان الربا و الفائده فی الاسلام. در این کتاب، ربای گفته شده در احکام دینی را متمایز از نظامهای اقتصادی امروزی دانست. وی کتاب معالم الاسلام را یک سال بعد به رشته تحریر در آورد. الخلیفه الاسلامیه را نیز در سال 1990 نگاشت. اما کتاب الاسلام السیاسی یکی از اصلی ترین کتب عشماوی است که به فرانسه ترجمه شد. این کتاب از زبان فرانسه به فارسی برگردانده شد.

منتقد سیاست دینی  

عشماوی از منتقدان اصلیِ سیاستِ دینی است. او بر این باور است که استنباطهای سیاسی از دین اسلام، سبب ساز انحراف از حقیقت اسلام شده است. این انحراف نیز از آنجا ناشی شد که مسلمانان تصور کردند که دین اسلام به مانند دین یهود است و رسالت پیامبر(ص)، قانون گذاری است. این در حالی است که به باور عشماوی، پیام دین اسلام، نوع دوستی، رحمت و معنویت است و نه چیزی غیر از این. رسالت موسی(ع) تبیین یک قانون اساسی بود در حالی که محمد (ص) شفقت و رحمت را ترویج می کرد. به باور او، تفاوت میان جوهر رسالت موسی(ع) و رسالت محمد(ص) به اندازه ی کافی مورد توجه قرار نگرفته و سبب شده تا استنباطهای ناروایی در این خصوص صورت پذیرد. عشماوی در همین خصوص، به قرآن کریم نیز استناد می کند. وی آیات قانون محور را در قیاس با آیاتی که رحمت و معنویت را توصیه می کنند، به مقایسه می گذارد و اینچنین نتیجه می گیرد که: در قرآن کریم شش هزار آیه وجود دارد که از میان آنها هفتصد آیه به امور قانون گذاری عمومی اختصاص یافته است. اما در این میان تنها دویست آیه است که به حقوق شخصی، ارث، احکام و تعهدات میان انسانها توجه می دهد و صراحتاً از مجازات سخن می گوید. بر این اساس، کمتر از چهار درصد از این آیات را می توان قوانین موضوعه دانست و آن را به وضع قوانین و احکام مستند داشت. حتی در میان این آیاتِ محدود نیز برخی به واسطه ی دیگر آیات، نسخ شده اند و تنها هشتاد آیه یعنی یک و نیم درصد از آیات به وضع قوانین نظر دارد. به باور عشماوی، از این یک و نیم درصد نمی توان اینگونه استنباط کرد که رسالت پیامبر اسلام، وضع قوانین بوده است.

بر همین اساس است که وی، تشکیل حاکمیتی به نام اسلام و استفاده از قوانین منتسب به اسلام را روا نمی داند. عشماوی، امت اسلامی را تذکار می دهد که تلاش کنند تا بر طبق اوضاع و احوالات زمانه و در چارچوب روح قرآن به وضع قوانین بپردازند و نه اینکه احکام صدر اسلام را برکشند و تا زمانه ی حاضر تعمیم دهند. وی توجه به دستاوردهای امروزی بشر را مورد توجه قرار می دهد و اینگونه عنوان می کند که: تمام تمدن غرب، شیطانی نیست. این تمدن دارای ارزشهای بزرگ ارجمندی نیز می باشد. علم، بهداشت، سازمان، همکاری و خدمات عمومی همگی ارزشهایی هستند که در امروز جهان وجود دارد و علاوه بر مفاهیم مادی، در بر گیرنده ی مفاهیم معنوی نیز می باشند.

باز تفسیری از آیات قرآنی

عشماوی معتقد است که برخی تعابیر و اصطلاحات قرآنی، تنها مطابقتی با جامعه ی صدر اسلام داشته و نمی توان آن را تا زمانه ی معاصر امتداد داد. به عنوان مثال، عشماوی بر این باور است که اصطلاح "حُکم" در قرآن کریم به معنی "قضاوت" یا "حل اختلافات میان مردم" یا "برقراری عدل از طریق خرد" است، نه به معنای حکومت کردن. افرادی که استنباطهای سیاسی از مفاهیم دینی دارند، واژه ی حکم را بر می­گیرند و آن را به حکومت دادن معنی می کنند. در حالی که عشماوی ربط و نسبت میان این تعبیر و حکومت کردن را باور ندارد و آن را انحراف از معنای حقیقی قرآن می داند. عشماوی علاوه بر اینگونه تعابیر، تفسیر برخی از آیات را نیز خالی از سویه های سیاسی می بیند و بر این نکته تاکید می کند که فهم ناروای افراط گرایان، سبب ساز استنباطهای سیاسی از متن قرآنی شده است. به عنوان نمونه این آیه: انا انزلنا الیک بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله و لا تکن للخائنین خصیما. (ای پیغمبر ما به سوی تو قرآن را به حق فرستادیم تا بر اساس آنچه خداوند به وحی خود بر تو پدید آورده میان مردم حکم کنی و نباید به نفع خیانتکاران به خصومت برخیزی.)(نساء/ 105)

عشماوی اذعان می کند که افراط گرایان بر اساس این آیه، افرادی که در صحنه ی سیاسی بر طبق احکام الله فرمان نمی رانند را کافر دانسته و مورد بی مهری قرار می دهند. در حالی که به عقیده ی عشماوی، این آیه تنها خطاب به پیامبر(ص) دارد و هیچ حاکم دیگری مکلف به انجام آن نیست؛ چرا که اطاعت کامل کردن از حاکمان، در سیاست ورزیهای امروز امری نامقبول است. تبعیت تام از فرامین پیامبر(ص)، تنها مختص به ایشان بوده و هیچ حاکم دیگری نمی تواند و نمی باید چنین داعیه ای داشته باشد.

عشماوی افراط گرایان را مورد نقد قرار می دهد که فحوای اصلی کلام خداوند را فرونهاده اند و تنها به تفسیر لفظی از آیات بسنده کرده اند. به باور وی، اگر آیات قرآن را فارغ از زمینه و زمانه ی آن در نظر آوَریم، جز خشونت گرایی و طرد دیگران، حاصلی به همراه نخواهیم آورد. به عقیده ی عشماوی، آیات قرآن را از زمانه ی آن جدا کردن، خطر خشونتی را بوجود می آورد که سازمانهای تندروی اسلامی به آن درغلتیده اند و جز تفسیری ناروا از اسلام به بار نمی آورند.

تفسیری دگر از جهاد و حجاب

عشماوی برای زدودن غبار خشونت از دامن اسلام، می کوشد تا مفهوم "جهاد" را نیز مورد دقت نظر قرار دهد. وی جهاد را به مفهوم معنوی آن تفسیر می کند. به باور او، کلمه جهاد از فعل جَهد به معنی تلاش کردن است. در دوره ی نخست نبوت پیامبر(ص) نیز از این اصطلاح استفاده ی معنوی می شد و به معنای خودداری یا مبارزه ی مسلمانان برای کنترل نفس بود. اما این اصطلاح به مرور زمان تحول یافت و بر اساس زندگانی مسلمانان دچار تغییر شد. وقتی که بر علیه مسلمانان جنگهایی صورت گرفت، تعبیر جهاد نیز برای مقابله با دشمنان به کار گرفته شد. با درک تحولات مفهوم جهاد، می توان دریافت که جهاد، لزوماً شمشیر بر کشیدن و به جنگ با دیگران رفتن نیست؛ بلکه تلاش علیه تمایلات شیطانی بشر نظیر شهوت، زخم زبان، درنده خویی، بی نزاکتی و استبداد است. جهاد واقعی، مقابله با خصم درون است و نه دشمنهای بیرون.

عشماوی فارغ از مواجهه ای که با سیاسی شدن اسلام دارد، برخی مفاهیم دینی را نیز مورد توجه قرار داده است. یکی از این مباحث، حجاب در اسلام است. وی نگاه متفاوتی نیز نسبیت به این موضوع دارد. به باور عشماوی، حکم همیشگی اسلام، حفظ وقار زن بوده است. اگر وقار زن در غیر از پوشاندن سر و گردن نیز حفظ شود، حکم اسلام محقق شده است. عشماوری بر این نکته تاکید دارد که طرز پوشش، در هر زمانه ای متفاوت است. حتی از جامعه ای به جامعه ی دیگر نیز نحوه ی پوششها تفاوت می کند. این به آن معنا نیست که در جوامع غیر اسلامی که حجاب شرعی اسلامی مراعات نمی شود، بانوان بی عفت و یا بی وقارند. وی آیات قرآنی که دلالت بر حجاب می کند را نیز تفسیر دوباره ای می کند و اذعان می دارد که: در عصر پیامبر(ص)، زنان پارچه به سر کرده و دو طرف آن را پشت سر می انداختند به گونه ای که گردن و بالای سینه آنها آشکار بود. برای آن که فراق بین زنان مومن و غیر مومن باشد خداوند دستور داد زنان مومن پارچه را که به سر کرده بر جلوی بدن خویش رها سازند تا از پوشش ممتازی برخوردار گردند. عشماوی سپس اینگونه عنوان می کند که: پس این دستور دائمی نیست. بلکه به دورانی بر می گردد که جداسازی زنان این وضع را طلب می کرده است.

همچنین در برخی دیگر از آیات نیز خداوند به پیامبر(ص) دستور داده است که به همسران و دختران و زنان مؤمن فرمان دهد که جلباب خود را (پارچه ای که تمام بدن را می پوشاند) به خود گیرند تا شناخته نشوند و مورد اذیت و آزار قرار نگیرند. این حکم برای آن بود تا زنان پیامبر از کنیزان متمایز شوند. بنابراین در عصر حاضر که مساله بردگی از میان رفته، این حکم نیز منتفی است. بر همین مبناست که عشماوی، وجوب حجاب را بر دیگر زنان رد می کند و با توجه به زمانه ی نزول آیاتی که اختصاص به حجاب دارد، آن را مختص به زنان پیامبر می داند.

اینگونه مواضع عشماوی، واکنش برخی محافل دینی مصر را برانگیخت. محمد عماره از منتقدان اصلی او، کتابی را در رد اندیشه های عشماوی منتشر کرد. وی ادعا کرد که عشماوی، نه تنها مخالف اسلام سیاسی است بلکه دیگر مبانی فکر دینی را نیز مورد خدشه قرار داده و از اندیشه ی اسلامی فاصله گرفته است. عماره در مقدمه ی کتاب خود گفته بود که: "اگر مستشار سعید العشماوی فقط دشمن بیداری اسلامی بود، چیزی درباره او نمی نوشتم. اما او اصول ثابت و مقدس را خدشه دار می کند".

باری! محمد سعید عشماوی کوشیده است تا مبانی فکر دینی را مورد بازخوانی دوباره قرار دهد. رد پایی از آراء او را می توان در میان نواندیشان دینی ایران نیز رد یابی کرد. اندیشه ی او در خصوص نفی اسلام سیاسی، تاکید او بر توجه دادن به آیات محدودی از قرآن که سویه ی حکم و قانون را دارد، التفات بر آیات معنوی و اخلاقی قرآن، رویکرد او به ماجرای جهاد همچنین موضوع حجاب، همگی قائلینی در امروزِ ما نیز دارد. نام سعید عشماوی اما کمتر بازگو شده و کمتر بر سر زبانها افتاده است. شاید توجه به او، بتواند یکی از ریشه های فکری نواندیشی دینی را نیز بر ما مکشوف کند. 

پنج‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1397

چو (شهریار) به شمشیر می زند همه را ...

زمانه­ ای است که از هر مأذنه، اندیشه­ ای نو در می­ رسد و بانگ اَنَا الحَق بر می­ آوَرَد. برخی به مواجهه با رأی و نظریه­ ی جدید بر می­ خیزند و رگ غیرت قوی می­ کنند که مبادا گَردی بر اندیشه­ ی دیرینشان اُفتد و رشته­ ها پنبه گردد و سخن کُهَن در دل معاصرین اثر نکند. شهریار زرشناس از قبیله­ ی ناقدانی است که سخنی را بر نمی­ گیرد مگر آنکه خلعتِ اسلامی به تن داشته و دستارِ انقلابی بر جَبین بسته باشد. بر این باور است که در عرصه ­ی دانش هم می ­باید که نان از عمل خویش خورد و مِنّت حاتم طاییِ غربی نَبُرد. هر کجا نامی از مکتبی غیر اسلامی می­رَوَد، هر زمان که بانگ اندیشه­ ای غیر انقلابی می­ شنود، بر می­ آشوبد و به یک نیش قلم همگان را از صحنه به در می­کند. مبادا که دستاورد اسلامی مورد خدشه­ ای قرار گیرد؛ مبادا که سودای "ایسم" ها بر جان جوانی بیفتند و از صراط مستقیمِ انقلابی­گری به دور اُفتد. صادق هدایت در نظرش چنان به ابتذال گرفتار آمده که نباید از او سخنی در میان آوَرد؛ میرزا ملکم خان از طایفه­ ی فراماسونها است و نباید به او نزدیک شد، صادق چوبک و احمد شاملو و بسیاری از این مشاهیر را می­ باید به چماق تکفیر حوالت داد و از میدان به در کرد.

شهریار این بار، رسالت انقلابیِ دیگری بر شانه­ های خود احساس کرده و پای میز مناظره آمده و با مسئولین سازمان "سمت" رو در رو نشسته و تیغ انتقادات خود را بر این سازمان روانه کرده است. گویا دست اندرکاران سَمت و در رأس آن، مرحوم احمد احمدی خبطی کرده ­اند و از ادیبانی چون صادق هدایت و احمد شاملو و صادق چوبک و دیگرانی سخن به میان آورده­ اند و چشم بر عیوب عدیده­ی آنها بسته­ اند. گویا سازمان سَمت کتبی منتشر کرده و گزارشی از مَرام ادیبانه­ ی این مشاهیر به میان آورده، اما سخنی در نقد و طرد و تقبیحِ آن "نامسلمانان" بر زبان نیاورده است.

گفته­ اند که رسالت سَمت بر آن است تا ادبیات انقلابی را ترویج کند؛ مَرام مسلمانی را در میان شاعران و فرهیختگان رد یابی کرده و سپس سخنی از آنان بر زبان آوَرَد. باری! دکتر احمد احمدی این پیرِ تحقیق علوم انسانی می­ باید باده به اندازه می­خورده و از رقیبان فکری به احتیاط سخن می­گفته تا چنین به تیغِ تیزِ شهریار گرفتار نیاید.

نگارنده نه عُلقه­ ای با سازمان سمت دارد و نه در دفاع از آن سخن می­گوید؛ اما در نظرش می­ آید که مگر ادبیات انقلابی به انگ و رنگ و برچسب زدن و از میدان به در کردن است؟ ادب اسلامی و مرام انقلابی آنگونه که مرحوم مطهری وعده داده بود و جماعتی را به دفاع از آن می­ کشاند، چنین بود که مارکسیستها نیز در دانشگاه حضور بیابند و افکار خود را با دگران در میان نهند. فکر دینی و اسلامی چنان قوّت و قدرتی دارد که چون بیان شود، خِرَد را سیراب می­کند و رغبت می­ افزاید و دیگران را به خود مشغول می­ دارد. اَدب اسلامی بر ما گفته بود که سخن را بشنوید و از سخنگویش درگذرید که: اُنظُر اِلی ما قَال وَ لا تَنظُر اِلی مَن قال.

زرشناس در نقد اندیشه­ ورزی غربیان، نتایج نامبارکی را از آن فلسفه­ های بشری دیده و بر آنها طعن زده و مورد تخفیف قرار داده است. در مقابل اما او دل به آراء محمد تقی مصباح یزدی سپرده و آثار او را چونان کُتُب بالینی برای خود می­داند. نیکوست که شهریار از نتایج آراء آن فیلسوف حوزه نشین هم سخنی در میان آوَرَد. باید که زرشناس را خطاب قرار داد که اگر دنبل بر قفا ندارید، آیا هنوز هم برده داری را چونان مصباح یزدی در مرام اسلامی جایز می­دانید؟ جَهد بسیارِ اصحاب مصباح بر آن است تا اسلام را بر بنای فطرت انسانی تفسیر و تعبیر کنند. و گویند که چون بر فطرت پاک خود واقف گردی، احکام اسلامی را به نیکی دریابی و بر آن مُهر صحّه نهی. باری فطرت انسانی چنان دلرباست که همگان را به خود مجذوب می­دارد. اگر حُکمی بر بنای فطرت استوار گردد، کمتر مخالفتی در پی می­ آوَرَد. اما کدامین فطرت است که حکم نامقبول برده داری را به بهانه­ ی برخی از متون فقهی، همچنان برگیرد و آنرا مقبول بداند؟

زرشناس با چهره­ ای برافروخته و رگ غیرت درشت داشته، بر کورش کبیر هم می­شورد که او جنگجویی خونریز بوده و بر صغیر و کبیر ستم کرده و نامش به ناروا بزرگ داشته شده است. حبذّا بر این غیرت دینی که احساس تکلیف می­کند و هر که را در این عالم هستی، بانگ اسلامی نشنیده و جامه­ ی انقلابی­گری بر تن نکرده، به انواع نیزه­ ها می­ نوازد و دست نامهربانی بر چهره­ ی مروّت می­کشد. بیم آن می­رود که گَرد این نامهربانی بر عالِمی چون علامه طباطبایی که ذوالقرنینِ قرآنی را قریب به ویژگیهای کورش کبیر می­ دید نیز بنشیند و چنین احساس تکالیفی، عبای علامه را نیز خاک آلوده کند.

بر اینگونه مواضع درشتناک می­باید آب لطفی افشاند. می­ باید رأی رقیبان و غیر همکیشان را نیز حُرمت نهاد. اگر خبطی و خطایی از دیگری سر زده، اگر در رفتار مشاهیری از این سرزمین غفلتی رخ داده، می­توان و می­ باید که نکات نیک آن بزرگمردان را برگرفت و از نارواییهایشان درگذشت. برجسته ساختن این ایراد و اشکالها و خلاصه کردن شخصیت آن بزرگان در همین امور، جفای در حق تاریخ است.

 دیگرانی که مسلکشان را باور نداریم نیز می­توانند در بازی اندیشه ورزیِ ما سهیم شوند. آنها نیز می­توانند بر نیک و بدِ ما نظر کنند و بر صواب و خطایمان اشارتی کنند؛ شاید که در این میدان، ما نیز فرصت آن بیابیم که صحیح از سقیم برگیریم و متاع نیکی به ارمغان آوَریم.

 نگارنده که از مَرام دکتر احمد احمدی تا به حال غافل بود، اینک به دیدن این مناظره و جستجویی اندک، پی به مسلکِ آن پیرِ "سمت" نشین برده است؛ حال می­داند که چرا در پی ارتحال او، هم استادی سکولار اشک غمناکی می­ریخت و هم انقلابیِ سینه چاک لب به حسرت می­گَزید.

شهریارا ! خواهم که از مرام نامقبولِ طرد دیگران و اَنگ بر رقیبان،  پای پس کشی و شمشیر انقلابی­گریِ خودساخته را غلاف کنی و اندیشه را اِذن و مجالِ عَرضه دهی. به این مَنشی که برگزیده­ای، کسی مُقیم حَریم حَرَم نخواهد ماند.

چو شهریار (پرده دار) به شمشیر می­زَنَد همه را / کسی مُقیم حریم حَرم نخواهد ماند

همچنان که بسیاری مُقیم این حرم نمانده­ اند و گاه از محافل دانشگاهی طرد شده و گاه بار سفر بربسته و در غربت مأوا گزیده­ اند. شهریارا ! نیک می­دانی که هر آن اندیشه­ ای که از قوّت استدلال برخوردار گردد، خود به تنهایی بر حقانیتش بسنده است و نه چماق برچسب زنی به کار می­ آید و نه انتساب بر بهایی­گری و فراماسونری آبی را گرم می­کند. بدانیم که اگر قلمی بشکند و اگر دلی برنجد، نه بر مقبولیتمان می ­افزاید و نه محبوبیتمان را تثبیت می­ کند و نه حقانیتی را به ارمغان می­ آورَد. شهریارا به بهار اندیشه ورزی اهتمام کن. پاییز، تنها به ریزش برگها حکم می­کند. مرامتان، خزانِ اندیشه به بار می­ آورد. شهریارا ز خزان بی خبرت می­بینم.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397

"حاج آخوند"، معیاری برای روحانیتِ امروز

Related image

هنر اگر یکی از مهمترین راه های انتقال اندیشه در دنیای امروز نباشد، بی شک یکی از محبوبترین و بهترینِ آنهاست. روشنفکران دینی مدتی است به این مهم التفات دارند و بعضاً می کوشند تا آراء خود را در پیوند با هنر نیز عرضه کنند. چندی پیش حسن محدثی کتاب "مشرکی در خانواده پیامبر" را نگاشت و در قالبی داستانی، مرام مداراجویانه و رواداری پیامبر را به تصویر کشید. اخیراً اما عطاالله مهاجرانی کتاب "حاج آخوند" را به رشته تحریر در آورده است تا سیمای یک روحانی پاک نهاد را به تصویر کشد. روحانی ای که می تواند الگو و معیار ممتازی برای روحانیتِ امروز لقب گیرد. حاج آخوند فردی معنوی و اخلاقی است که در روستایی زندگی می کند و مهاجرانی در ایام کودکی و نوجوانی با وی معاشرت داشته و از او ادب دینداری را آموخته است. به تعبیر نویسنده، حاج آخوند فرد وارسته ای است که همچنان می تواند دلها را تکان دهد، روح ها را برآشوبد و چشم ها را به اشک بنشاند. نَفَس گرمش به زندگی معنی می دهد.

حاج آخوند با عرصه ی ادبیات بسیار آشنا و مأنوس است. به اشعار فردوسی، مولوی، حافظ و خیام احاطه ی کامل دارد. معتقد است که شاهنامه، شناسنامه ملت ایران است، شناسنامه تاریخی و فرهنگی. مثنوی هم شناسنامه روح ماست. وی تفسیرهای معنوی از داستانهای شاهنامه ارائه می دهد. داستان رستم و سهراب را اینگونه تحلیل می کند که "رستم می دانست که دارد پسرش را می کُشد، بین پسرش و ایران، ایران را انتخاب کرد. رستم مثل ابراهیم بود و سهراب هم اسماعیل او. آزمونی که اتفاق افتاد، او عاطفه پدری را در پیش پای آرمان ایران قربانی کرد!"

حاج آخوند به آراء خیام نیشابوری نیز التفات دارد. توجه به اشعار و آراء خیام نیشابوری اما توسط یک فرد روحانی، امری غریب می آمد. نویسند، دو فردی را به نزد حاج آخوند می بَرَد که پیش از دیدار با طعن و تخفیف از وی یاد می کرده و فردی دهاتی و روستایی را لایق شناخت خیام نمی دانستند. حاج آخوند که از طعنها بی اطلاع بوده اما در اولین مواجهه با آنها عنوان می کند که: "ما بایست انسانها را تکریم کنیم... فقرا را تکریم کنیم. بچه ها را تکریم کنیم. دهاتی ها را تکریم کنیم. مگر نگفته اند گنج در ویرانه است؟ خودمان را ویران کنیم تا گنجمان را پیدا کنیم!" این مواجهه حاج آخوند کافی است تا نویسنده، تمایل خود را به این مسأله نشان دهد که حاج آخوند برخی وقایع را به سبب طبع لطیفش به الهام در می یافته است. در جای دیگری می گوید "دعای حاج آخوند بود، به دلش برات شده بود که دانشگاه اصفهان قبول می شوم؟" و در جایی دیگر: "عمویم پرسید: حاج آخوند من چطور می میرم؟ حاج آخوند مکث کرد و بدون اینکه در چشم عمویم نگاه کند؛ گفت تنها و مظلوم".

حاج آخوند فردی است که به طهارت همه ی انسانها اعتقاد دارد. هیچ کسی را نجس نمی داند. گفته بود که: "خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکال ندارد! دست هایش را می شوید." حاج آخوند میان مسلمان و مسیحی و سایر ادیان تمایزی نمی­ گذارد. معتقد است که همگی ادیان راههای رسیدن به خدا را نشان داده اند. او طریقت پلورالیزم و رواداری را به مردم می آموزد.  به بچه ها توصیه می کند که: "بچه ها امروز درباره خدا صحبت می کنیم. فرقی ندارد ارمنی و مسلمان همه ما با خدا حرف می زنیم." مدام به بچه ها این مهم را توصیه می کند که:"هیچ فرقی میان پیامبران نیست... دوست ما هستند. مسیح و محمد. بچه ها برای هر دوشان دو تا صلوات بفرستید." در میان فقیهان اگر چه کمتر به ازدواج با سایر ادیان مُهر مقبولیت خورده است، اما حاج آخوند معتقد بوده که با دختران ارمنی هم می شود ازدواج کرد و نیازی نیست که آنها از دین خود دست بردارند. این نگاه، مقبول بسیاری نمی افتاده است. مهاجرانی در خلوت خود خدا را شکر می کند که: "در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است. در خیالم تصور می کردم که اگر آقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شدند چه بر سر زندگی می آمد؟ بهشتِ ما ویران می شد..."

حاج آخوند علاوه بر تأکید به کرامت ذاتی انسان، به دیگر مخلوقات خدا نیز حُرمت می نهد. دکتر سروش دباغ در طرحی که در خصوص "عرفان مدرن" ترسیم کرده است، بر التفات به سایر مخلوقات توجه می دهند. به تعبیر دباغ: "سالک مدرن می تواند رستگاری را لای گلهای حیاط جست و جو کند، رستگاری ای که با نان و ریحان و پنیر و اطلسی های تر در می رسد. چنین عارفی در حالی که دل مشغول تنهایی اگزیستانسیل خویش است، در فکر پروانه هایی است که در آب می افتد و در این اندیشه است که برای خرید گوجه و قیسی فردا به باغ برود." این از ویژگیهای یک عارف مدرن است که به طبیعت نگاهی لطیف دارد و از دل همین امور، کسب مواجد و ارتزاق معنوی کند. حاج آخوند نیز همین مرام را برگزیده است. حاج آخوند در محفلی پرده از آیه ی نور[1] بر می دارد و می گوید: "هر شکوفه ای مصداق مَثَل نور خداست، هر شکوفه ای، هر برگی، هر درختی، هر چشمه ای....آیت الله پرسیدند مَثَل نور کَمِشکَوه که گفتید انسان مصداق مشکوه است، آیا مصادیق دیگری هم دارد؟ حاج آخوند لبخند زد. خندید. چهره اش باز شد و گفت بله دارد. هر شکوفه ای مصداق مَثَل نور خداست، ... هر زنی که حامله است مشکوه است و کودکش مصباح، هر پرنده ای آیه نور است و آوایش مصباح، هر موجی، هر قطره آبی، هر ذره خاکی، موجی از اشک که در حدقه چشم ما می گردد، چشم ما مصباح است و آن قطره اشک زجاجه...". حاج آخوند برّه ها را در آغوش می گرفته و می بوسیده و می گفته است تبارک الله. به تارهای طلایی و نقره ای پوست بره دست می کشید و می گفت: این رنگ خداست. وی می گفته است که "انار از بهشت آمده. در هر اناری یک دانه هست که بوی بهشت می دهد. همه ی دانه هایش را بخورید"

حاج آخوند، خوشدلی را نیز در همین امور دنبال می کند. از او پرسش می شود که خوشدلی را از کجا می توان به دست آورد؟ وی پاسخ می گوید که: "از دوست داشتن. باید دوست داشت. درختی را، گلی را، انسانی را، آفتاب را، زمین را. باید دوست داشتن در دلت جوانه بزند. نظامی حرف غریبی دارد. می گوید اگر شده گربه ای را دوست بدارید! اگر خود گربه باشد دل در او ببند. مسیح گفته است دشمنت را دوست بدار! قرآن هم همین را می گوید، بدی را با خوبی جواب بده تا دشمن دوست تو شود. مثل امیرالمومنین(ع). به قول شهریار: تو خدایی مگر ای دشمن دوست!"

یکی دیگر از ویژگیهای عرفان مدرن این است که بر خلق خدا نیز به غایت شفقت می ورزد. عارف مدرن، رنج دیگران را چونان رنج خود می بیند و از غم دیگران، غم بر دل می نهد. همان مرام و مسلکی که حاج آخوند در پیش گرفته بود. "دیروز پسین از تپه می آمدم. رفته بودم کتیرا تیغ بزنم. شَست پایم زخم شده بود. دیدم ناخن شست پام شکسته سوز می زند. به ناخن دست زدم دیدم نصف ناخن جاکن شده. خیلی درد داشت. کنار دیوار نشسته بودم. حاج آخوند رد می شد. به پایم نگاه کرد و گفت، دردش زیاده؟ گفتم خیلی. نشست کنارم. پایم را وارسی کرد. قلمتراش را در آورد. از کنار عمامه اش، باریکه ای را بُرید. شست پایم را بست. گفتم یعنی از عمامه اش تریشه ای جدا کرد؟ بغضی کرد و گفت: آره؛ مادرم گفت ما این تکه را برای همیشه نگه می داریم."

حاج آخوند حتی به جای فردی که نقصان عقلی دارد و نمی تواند نماز صحیح بخواند، هم نماز خوانده و هم روزه گرفته است. "رمض در هفده سالگی مُرد. بابا رضا از حاج آخوند پرسیده بود می خواهد برای رمض نماز بخرد؟ حاج آخوند گفته بود رمض نه نماز قضا شده دارد و نه روزه قضا شده. بابا رضا با بغض می گفت: حاج آخوند به جای رمض نماز خواند و روزه گرفته بود. گفته بود من سه سال است وقتی رمض به سن تکلیف رسید، به جایش نماز خواندم و ماه شعبان را هم به جای او روزه گرفتم".

نگاه حاج آخوند به اسلام، به عنوان یک دین آسان است. می گوید که: "اسلام دین آسانی است اما بعضی ها سختش کردند. ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار برخی شریعتمداران همه ادیان است. دین اگر راه زندگی نیست، باری است که باید بر دوش بکشی". دکتر ابوالقاسم فنایی از جمله افرادی است که همین ادعا را مطرح کرده است. وی در منظومه ای که تحت عنوان "معنویت قدسی" از آن یاد می کند، عنوان کرده است که دوران پیامبر، عصر طلایی ایمان بود. اما پس از دوران پیامبر، ما وارد عصر دیگری شدیم که آن را عصر اعتقاد و شریعت می نامند. در عصر اعتقاد و شریعت، مذاهب کلامی و فقهی تأسیس می شوند و فربه و فربه تر می گردند. اتفاقی که در این دوران می افتد عبارت است از فروکاهش دین به مجموعه ای از باورها و مجموعه ای از آداب و مناسک. فنایی نیز، بازگشت به عصر ایمان را آرزو می کند. همان چیزی که حاج آخوند نیز به آن اشراف داده بود.

حاج آخوند اما "سقف معیشت بر ستون شریعت" هم نمی زند و می کوشد تا امرار معاش خود را از طریق کشاورزی به دست آورَد. او در عمرش نه سهم امام گرفته و نه شهریه و نه برای روضه پولی دریافت کرده است. حاج آخوند حتی به برخی فقیهان نیز طعن می زند و عنوان می کند که: "می دانید که در ادبیات ما و متون قدیمی وقتی کلمه دانشمند مطرح می شده است، منظورشان فقیهان بوده است. وقتی سعدی می گوید: ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند/ وز یاد برفتم سخن دانشمند؛ پیداست منظورش از دانشمند فقیه است وگرنه مثلاً ستاره شناسی و طبیب و فیلسوف چه کار دارند که سعدی به سهی سرو بلندی نگاه می کند. این فضولی ها کار فقیهان است! حافظ از فقیهی سخن گفته است که علم الیقین ندارد. فقه هم از همان واژه هایی است که از عمق به سطح آمده و در سطح گسترش یافته است. فقه فی الدین که قرآن می گوید، به فقه در فروع دین تنزل پیدا کرده است." وی معتقد بوده که صِرف درس خواندن به کار نمی آید و کمتر می تواند گِرهی از مشکل زندگی بگشاید. دکتر فنایی نیز با تفکیک میان "فقه کاربردی" و "فقه هنجاری"، بر این نکته اذعان داشته است. فقه هنجاری، مجموعه ای از هنجارهای شرعی کلی است که در متون دینی یافت می شود. این اما برای درک یک حکم فقهی بسنده نیست و می باید به فقه کاربردی که ناظر به زندگی مردم است، توجه داد. حاج آخوند نیز همین ایده را در نظر دارد. "حاج آخوند گفت وقتی درس خواندن به دور از زندگی و تجربه زیسته است، محصولش همین می شود. هر وقت مهندس کشاورزی در باغ درختان را آبیاری کرد، تاکستان را وجین کرد، زمین را شخم زد، تفاوت برگ درختان، پوست درختان، شکوفه ها را شناخت، تفاوت شکوفه آلبالو با گیلاس را تمیز داد، اگر دانه های بلوط را آرد کرد و نان بلوط خورد، دیگر به درخت هلو نمی گوید درخت سیب".

در مرام و مسلک غالب روحانیت، زن در پستویی قرار می گیرد. روحانیون از همسرانشان به اکراه نامی می برند و کمتر می توان از آنها سراغی گرفت. حاج آخوند اما چنین رَویّه ای ندارد. در حضور میهمانان، حتی شانه های همسرش را می بوسد. "حاج آخوند جَلدی برخاست و تُنگ را از دست سکینه خانم گرفت و شانه اش را بوسید!.... احمد رو به آقای عامری کرد و گفت، تا به حال آخوند ندیده بودیم شانه ی زنش را ماچ کند!"

حاج آخوند مقیّد به آداب اخلاقی است. نه دلی را می رنجاند، نه دیگری را از خود می رَماند، نه با لگد کردنِ دیگران در پی ارتقاء منزلت خود است. چند روزی که معلمِ کلاس نمی تواند به مدرسه برود، حاج آخوند جایگزین وی می شود. حاج آخوند "تکه گچی برداشت و وسط تخته نوشت: بسم... به میم بسم رسیده بود که یکهو کلاس ششمی ها و کلاس پنجمی ها گفتند عجب دستخطی. از آقای مدیر هم بهتره. حاج آخوند زودی بسم را پاک کرده و مکث کرد و دوباره نوشت. این بار یواش یواش می نوشت. دیگر خوش خط نبود. کلمه ها را هم یکدست ننوشت. انگار بزرگ و کوچک بودند. گفت بچه ها خط آقای مدیر و خانم مدیر از این خط من بهتر است. پیش خودم گفتم آقای مدیر و خانم منصوری کی می توانند چنان بسمی بنویسند؟ چرا حاج آخوند خطش را خراب کرد؟ تازه گفت خط آن ها از این خط من بهتر است، نه این که خط آنها بهتر است!"

حاج آخوند می تواند متر و معیاری برای روحانیت امروزی باشد. معیارهایی که سابقاً در کلام نواندیشان دینی نیز عنوان شده بود؛ اما ترسیم ویژگیهای اینچنین روحانیتی در قالبی هنری و داستانی قطعاً ثمرات فراگیرتری خواهد داشت. اگر چنین مرامی در میان روحانیت فراگیر شود، می توان نه تنها در خلوت، که در جلوت هم خدای را شکر کرد و گفت: "هزار بار خدا را شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است."

                                                                                           



[1] اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ

جمعه 22 تیر‌ماه سال 1397

گفتگو با نشریه قلم یاران


سید هادی طباطبایی، مؤلف کتاب "حدیث نواندیشان دینی؛ یک نسل پس از عبدالکریم سروش" است. طباطبایی در این کتاب، به پاره ای از آراء سه تن از روشنفکران دینی یعنی ابوالقاسم فنایی، آرش نراقی، و سروش دباغ پرداخته است. او معتقد است که هر کدام از این روشنفکران، ایده های متعددی را در میان آورده اند و هر کدام کوره اندیشه ورزی را در ساحت دین گرم نگه داشته اند. از این روی با توجه به این که ایشان با آراء سه تن از روشنفکران دینی آشنایی به هم رسانده و آنها را مورد بررسی قرار داده است، در این زمینه با ایشان گفت و گو کرده ایم تا صحت و استواری دلایل در این زمینه بر اهل نظر مکشوف شود.

Image result for ‫عبدالکریم سروش آرش نراقی‬‎

ابتدا در پی این هستیم که در باب عنوان کتاب توضیحاتی را ارائه بفرمایید؛ شما عنوان کتاب را "حدیث نواندیشان دینی" انتخاب کرده­اید، آیا این انتخاب عنوان دلیل خاصی داشته است؟ این پرسش از این جهت است که شما در متن کتاب از روشنفکری دینی هم سخن به میان آورده­اید؛ آیا بین این دو اصطلاح تفاوت مضمونی وجود دارد؟

همانگونه که واقفید، اصطلاح "روشنفکری دینی"، مدتی است موجب سوء تعابیر و بعضاً جفاهایی قرار گرفته است. برخی آن را در قالبی تعریف می­کنند که گویی متفکرانی که در ذیل این اصطلاح تعریف می­شوند، پروژه­ای سیاسی را دنبال می­کنند؛ و یا اینکه همگیِ این افراد بر یک اعتقادند و پروژه­ی واحدی را رهبری و هدایت می­کنند تا فی­المثل بر فقه و فقها بتازند و روحانیت را مورد تخفیف قرار دهند. در حالی که این یک فهم ناروا از اصطلاح روشنفکری دینی است. گویی این اصطلاح از بارِ علمی خود کاسته و سویه­های غیر معرفتی­اش افزون شده است. غالب نقدهایی که در سالیان اخیر بر این جریان فکری وارد شده، جنبه­های غیر معرفتی را نشانه رفته و محاجه­ی دقیقِ علمی را کمتر می­توان در آنها سراغ گرفت. کار به جایی رسیده که مواجهه با این جریان فکری به یک نزاع بدل شده است. بر اساس همین نحوه برخوردهاست که حتی برخی از متفکرانی که ساختارِ فکری آنها را می­توان در ذیل مفهوم روشنفکری دینی تعریف کرد، پای پس می­کشند و از در افتادن در این نزاع­ها و تعریف شدن تحت عنوان روشنفکری دینی ابا می­کنند. آنهایی که دغدغه­ی امور تحقیقی و علمی را دارند، اگر با برچسب روشنفکری دینی مواجه شوند، به سرعت شانه خالی می­کنند و هرگونه ربط و نسبت با این جریان فکری را بر نمی­تابند. مواجهه با این اصطلاح نیز به مانند بسیاری دیگر از امور، جنبه­های غیر علمیِ پر رنگی یافته و رقیبانِ فکری را به اعلام موضعی منفی و سلبی کشانده است. انتخاب عنوان "نواندیشان دینی" شاید بار منفی این نزاع را قدری بکاهد. همچنین برخی از اساتیدی که منظومه فکری خود را در راستای مواجهه دین و دنیای جدید پیش می­برند و رویکردی صرفاً علمی و تحقیقی دارند را بیشتر مقبول افتد. در این کتاب بر آن بوده­ام تا سخن سه تن از متفکران این عرصه را صرفاً بر اساس جنبه­های معرفتیِ آن طرح کنم و از درافتادن در نزاعهای غیر علمی باز دارم. نزاعهایی که بعضاً به اتهام افکنی و برچسب زنی بسنده می­کنند را خوش نمی­دارم و خواهان آنم که سخنها شنیده شود و به میدان داوری بیایید و صحیح و سقیم آن، بر اساس یک محاجه­ی علمی رقم بخورد. از همین روی در کتاب نیز آورده­ام که این اثر تنها حدیث اندیشه­هایی است که می­توان آن را شنید و متاعشان را سنجید. انتخاب عنوان "حدیث نو اندیشان دینی" از این روی بوده است.

Image result for ‫عبدالکریم سروش آرش نراقی‬‎

چرا شما فقط سه تن از روشنفکران را مورد بررسی قرار داده­اید، آیا این بدان معناست که مصطفی ملکیان، مجتهد شبستری و ... را مندرج در تحت روشنفکری ندانسته­اید؟

تعداد این متفکران را می­شد به بیش از این نیز تعمیم داد و از منظومه فکری برخی دیگر از روشنفکران نیز سخن به میان آورد. فی­المثل می­شد از نواندیشان حوزوی نیز در این کتاب سخن گفت. تصور می­کنم که می­توان به آقایان داود فیرحی، سروش محلاتی، محقق داماد و دیگرانی نیز در ذیل نواندیشان حوزوی پرداخت. این اثر اما مجال این را نیافته و می­توان به آراءِ این حضرات در اثری مستقل پرداخت. هدف این کتاب بر آن بوده تا نشان دهد که متفکرانی در امروز و اکنونِ ما نیز حضور دارند که سخنانشان می­تواند در فهم بهتر از دین اثر گذار باشد؛ اما حجابِ معاصرت بر اندیشه­ی آنها افتاده و به نحو شایسته­ای مورد توجه قرار نمی­گیرند. آنگونه که واقفید، این رسمِ نامقبول جامعه­ی ما است که متفکرانِ خود را در هنگامی که در قید حیاتند و به تأملاتی می­پردازند، چندان قدر نمی­دانیم. اما به محض آنکه آنها روی در نقاب خاک کشیدند و دستِ ما از آنها کوتاه شد، بزرگداشتها و تمجیدها و مدیحه سراییها و بعضاً حلاجیِ آراء و نظرات آنها سر بر می­آورَد و بیشتر مورد توجه قرار می­گیرند. این رسم معقول و مقبولی نیست. اندیشمندانِ خود را تا هنگامه­ای که هستند، با به پرسش کشیدنِ آنها و رأیشان را مورد مداقّه­های علمی مکرّر قرار دادن، می­باید قدرشان را دانست.

نَسَب نامه­ی نواندیشی دینی (روشنفکری دینی) را به علی شریعتی، مهدی بازرگان، مجتهد شبستری و عبدالکریم سروش می­رسانند. بنای این کتاب بر این بوده تا نشان دهد که پس از این چهار متفکرِ برجسته، افراد دیگری نیز پای به میدانِ تحقیق گذاشته­اند و می­کوشند تا منظومه­ای دراندازند که از ربط و نسبت دین در جهان جدید سخن می­گوید و فهم مقبولتری از آن ارائه می­دهد. نه دستِ رد به سینه­ی جهان معاصر می­زند و نه بی­مهری بر مؤلفه­های دینداری می­کند. به نظر می­رسد که آقایان فنایی، نراقی و دباغ، منظومه­ای منسجم را در این خصوص طراحی و ارائه کرده­اند. این نکته را نیز باید عرض کنم که عنوان فرعیِ کتاب "یک نسل پس از عبدالکریم سروش" است؛ اما این بدان معنا نیست که افرادی که آرائشان بررسی شده، لزوماً از شاگردان و یا همفکرانِ دکتر سروش بوده­اند. همانگونه که در کتاب نیز شاهدید، برخی از انتقادهای صریح به آراء دکتر سروش نیز از جانب این متفکران بیان شده است. در ثانی آقایان نراقی و دباغ اگر چه محضر دکتر سروش را درک کرده­اند اما دکتر ابوالقاسم فنایی اساساً هیچگاه پایِ درسِ دکتر سروش حاضر نبوده و نمی­توان ایشان را شاگرد سروش نامید. علاوه بر این دکتر فنایی انتقاداتی نیز به منظومه فکری سروش دارد و نمی­توان از این حیث نیز ایشان را منتسب به دکتر سروش دانست. اطلاق عنوان یک نسل پس از عبدالکریم سروش از آن روست که این افراد، پس از دکتر سروش به میدان آمده­اند و منظومه فکری خود را طرح و بیان کرده­اند. همانگونه که فی المثل اگر در خصوص آراء مجتهد شبستری و یا عبدالکریم سروش بنا بود که سخنی طرح شود، می­شد آنرا یک نسل پس از علی شریعتی نامید. اما همانگونه که واقفید، هم سروش و هم شبستری  انتقادهایی را به آراء شریعتی دارند و شاید پروژه فکری خود را کاملاً مستقل از شریعتی تعریف می­کنند. در عین حال نباید از این مهم غافل بود که گذشتگان ایده­هایی را درانداختند که خواه ناخواه بر آراء متأخرین نیز اثرات خود را بر جای گذاشته است.

از همین روست که دیگر سخن گفتن از منظومه فکری مجتهد شبستری در این کتاب، روا نبود. چرا که وی را می­توان هم­نسل با سروش دانست و او خود به نسلی پیش از این متأخرین تعلق دارد. به نظر می­رسد که مصطفی ملکیان نیز در دوران چندگانه­ی اندیشه­ورزیِ خود، اینک از روشنفکری دینی گذر کرده و از معنویتی مستقل از ادیان سخن به میان می­آورد و کمتر دغدغه­های دینی را در آراء خود لحاظ می­کند. لذا منظومه فکری ایشان خارج از نواندیشی دینی قرار می­گیرد. همین امر و ایده­ی عقلانیت و معنویت آقای ملکیان را مقایسه کنید با ایده­ی معنویت قدسی که از جانب دکتر فنایی طرح شده است و سویه­های دینیِ این نحوه از معنویت به چه میزان برجسته است. 

Image result for ‫عبدالکریم سروش منتظری‬‎

آیا ممکن است که به نحو مبسوط توضیح دهید که فقه هم چنان دانشِ فربه جهان اسلام است؟ و اصلاً آیا چنین چیزی را هنوز هم "موجود" می­دانید؟

همانگونه که مستحضرید، علم فقه، دانش اصلی در حوزه­های علمیه­ی ما بوده است. اساساً متر و میزانِ علمای ما بر اساس فقه دانیِ آنها وجب می­شده است. در میان عموم مردم نیز عمل به احکام فقهی اصل و اساس دینداری قلمداد می­شده است. صوم و صلاه و حج و زکات است که در باور عموم دینداران، ملاک و معیار دین­ورزی قلمداد می­شده است. از این گذشته حتی فقهای ما نیز نقش برجسته­ای در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی داشته­اند. رُوی متحده شرق شناس و ایران شناسِ معاصر- گفته است که تاریخِ ایران، تاریخِ فقهایِ ایران است. گویی در هر واقعه­ی تاریخی نقش فقها چنان برجسته بوده که بدون در نظر گرفتن رأی و نظر و فعالیت آنها، نگارش تاریخ ایران نیز مقدور نبوده است.

فربهی و التفات بر فقه به گونه­ای بوده که مجال را بر دیگر عرصه­های دین تنگ کرده است. در نظر آورید مواجهه­هایی را که با تفسیر قرآن صورت پذیرفته است. آیت الله خویی وقتی که شروع به تفسیر قرآن در حوزه­ی علمیه نجف کرد، با مخالفتهایی مواجه شد و نگارش تفسیر البیان را رها کرد. آیت الله خویی حتی در وصف علامه طباطبایی که در قم به تفسیر قرآن می­پرداخت گفته بود که آقای طباطبایی "تضحیه" کرده است. یعنی با تفسیر قرآن، خودش را قربانی کرد و از شخصیت اجتماعی ساقط شد. این مواجهه حوزه­های علمیه با دانش تفسیر به عنوان یکی از شاخه­های علوم دینی بود. مواجهه با فلسفه را در حوزه­های علمیه بنگرید که تا همین اواخر به چه میزان با آن مخالفت می­شده است. در خاطرات برخی از روحانیون شاهدیم که چه میزان مخالفت با دانش فلسفه وجود داشته و هر طلبه­ای که به تحصیل آن می­پرداخته، مورد طعن و طرد قرار می­گرفته است.  این نحوه برخوردها با علومی غیر از فقه، البته قدری فروکش کرده و سویه­های دیگرِ دین نیز مورد توجه واقع شده است؛ اما هنوز هم سایر دانشها نتوانسته­اند جایگاهی برابر در کنار فقه بیابند. هنوز هم ملاک و معیارِ اصلی در طلبگی و دانش دینی، علم فقه است. این نحوه نگرشها قاعدتاً در جامعه نیز نتایج خود را بر جای می­گذارد. در میان عموم دینداران نیز، فرد دیندار به کسی اطلاق می­شود که به فرامین فقهی عمل می­کند. نماز و روزه را به غایت عملی می­کند و پای از دایره­ی شریعت بیرون نمی­نهد. این امر البته مقبول است و فقه، دایره­ی دینداری را مشخص می­کند اما نباید مانع از توجه به دیگر جنبه­های دین شود. همانگونه که روشنفکران دینی نیز بارها تأکید کرده­اند، امر دین فراتر از امور فقهی است. آن تقسیم بندی مشهور دکتر سروش را در نظر آورید که دینداری را به معیشت اندیش و معرفت اندیش و مصلحت اندیش تقسیم می­کرد. راه ورود به عرصه­ی دینداری می­تواند همان عمل به فقهیات باشد که دینداری معیشت اندیش یا مصلحت اندیش را رقم می­زند. اما مراتبِ دیگری از دینداری نیز وجود دارد که نمی­باید از آن غافل ماند. دینداری معیشت اندیش البته نباید این تصور را ایجاد کند که این نحوه از دینداری مذموم است. خیر اینچنین نیست. حبذّا بر آنکه به این جرگه دینداری در می­آید. اما باید این مهم را در نظر آورد که ساحتهای دیگری از دینداری نیز وجود دارد که بر شانه­های دینداری معیشت اندیش قرار دارند و افقی فراتر را نشان می­دهند.

 نمی­باید بر دانش فقه نیز جفا کرد. همانگونه که نادیده انگاشتن سویه­های عرفانی، فلسفی، تاریخی و ... دینداری مقبول نیست، نادیده انگاشتن فقه دینی نیز روا نیست. نواندیشان دینی نیز البته بر این مهم واقفند. به عنوان نمونه بنگرید که دکتر فنائی وقتی که از تقدم اخلاق مداری بر دینداری سخن می­گوید، تماماً نظر به این مهم دارد که رأی فقها خارج از چارچوبه­ی اخلاق قرار نگیرد. به این معنا که مجاهدت علمی ایشان در این راستا قرار گرفته که بر فلسفه­ی فقه نظر کنند و در نهایت رأی پیراسته­ای از جامعه ی فقهی صادر گردد. ایشان بارها عنوان کرده است در چارچوبه­ی فلسفه­ی فقه به تأملات خود می­پردازد و اساساً بر آن نیست تا در محدوده­ی فعالیت فقیهان وارد شود. شاید جالب باشد این نکته را عنوان کنم که بنده در نگارش کتاب، در یکی از قسمتهایی که دکتر فنائی مواجهه با فقه را پیش کشیده بودند، تیتر "پای در نعلین فقیهان " را انتخاب کرده بودم. اما ایشان با این تیتر موافقت نکرده و بیان کردند که اصلاً بنای بر این ندارند که در محدوده­ی فعالیت فقیهان وارد شوند. تنها و تنها به "فلسفه­ی فقه" می­اندیشند و نه "فقه". غرض اینکه تأملات نواندیشان دینی نیز بر آن نیست تا حکم فقهی صادر کنند؛ بلکه فقط ناظر به فلسفه­ی فقه به تأملاتی می­پردازند. حتی در خصوص ماجرای حجاب که دکتر دباغ به تأملاتی پرداخته نیز نظر کنید. ایشان نیز عنوان می­کند که از منظر فقهی رأیی صادر نمی­کنند، بلکه فقط ساحتهای اخلاقیِ این ماجرا را می­کاوند. به نظر می­رسد که فقه جایگاه خود را همیشه حفظ کرده است و حفظ خواهد کرد. چه در حوزه­های علمیه و چه در میان عموم دینداران. اما رسالت نواندیشان دینی آن است که جنبه­های دیگری از دین را نیز برجسته سازند و آنرا مغفول ننهند. توجه به اخلاق و معنویت از همین روست. این اما به معنای مُهر بطلان بر فقهِ دینی نهادن نیست. فقه نیز سویه­ای از دین است که می­باید در کنار دیگر جنبه­های دین مورد توجه و التفات قرار گیرد.

Image result for ‫عبدالکریم سروش پسرش‬‎

با توجه به این مسأله آیا در هر صورت روشنفکری در ایران و یا به تعبیر شما نواندیشی دینی توانسته است نظام مفاهیم منسجمی ایجاد کند که قادر به توضیح مسائل اساسی باشد؟

نواندیشان دینی مجاهدتهایی را در این راه به انجام رسانده­اند و به توفیقاتی نیز نائل آمده­اند. از نسل گذشته­ی نواندیشان دینی که درگذریم، در میان همین نسل متأخر شاهدیم که برخی از مفاهیم را در میان آورده­اند که در خور اعتنا است و بعضاً می­تواند گره گشا باشد. به عنوان نمونه، دکتر فنائی تفکیک میان "فقه هنجاری" و "فقه کاربردی" را طرح می­کند. بر اساس رأی ایشان فقه هنجاری دانشی است که وظیفه­ی آن شناخت مجموعه­ای از هنجارهای شرعی کلی است که در منابع معتبر وجود دارد و ادلّه­ی قانع کننده­ای هم به سود آن در دست است. به این معنا که فقه هنجاری متکفل شناخت احکامی است که به صراحت در قرآن و سنت ذکر شده است. دکتر فنائی اما معتقد است که برای استنباط یک حکم فقهی، نمی­باید صرفاً به این فقه هنجاری دل خوش داشت. بلکه می­باید پای "فقه کاربردی" را به میان آورد. فقه کاربردی است که می­تواند آن استنباطهای کلی از احکام را با در نظر گرفتن شرایط و زمانه، به منصه­ی اجرا بگذارد. به عنوان نمونه ایشان بر اساس همین مفهوم سازی، معتقد است که تطبیق "ضربه زدن به بدن" که در استنباطهای کلی فقهی وجود دارد، بر "کشیدن سیگار" و یا تطبیق "احکام مسافر در صدر اسلام" بر "مسافران امروزی" روا نیست. آن احکام کلی را نمی­باید با شرایط امروزی منطبق کرد. فقه کاربردی از فقها می­طلبد که هر یک از این امور را در شرایط امروز در نظر آورند و لزوماً به فقه هنجاری بسنده نکنند. ایشان در خصوص بهره­های بانکی نیز بر اساس همین متر و معیار معتقدند که رأی دیگری می­باید از سوی جامعه فقهی به گوش رسد. به نظر می­رسد که تفکیک "فقه هنجاری" و "فقه کاربردی" بسیار می­تواند به کار آید و در ذیل این مفهوم، برخی مجادلاتِ فکری به سامان شود. یکی دیگر از مفاهیمی که ایشان برساخته­اند، مفهوم "خدا چونان ناظر آرمانی است". همچنین مفهوم "معنویت قدسی" از دیگر مفاهیم مبتکرانه­ی ایشان است. تفکیک میان "اجتهاد قانون محور" و "اجتهاد الگو محور" نیز از همین قبیل است.

دکتر نراقی نیز برخی از مفاهمی را به منظومه­ی فکری نواندیشی دینی وارد کرده­اند. "سنت گرایی انتقادی" که ایشان طرح کرده است، یک چارچوبه­­ی مناسب را در اختیار دینداران قرار می­دهد که بر اساس آن به پاسداری از معتقداتِ معقولِ خود بپردازند. و یا وقتی که ایشان از عصرِ اختفایِ الهی سخن می­گوید، به نظر می­رسد که بسیاری از پرسشهای امروزی که دینداران را به چالش می­کشد، می­تواند در ذیلِ آن پاسخهای معقولی بیابد. مفهوم عصر اختفای الهی اگر چه نسب نامه­ای غربی دارد، اما دکتر نراقی آنرا در منظومه فکر دینی- اسلامی بازتعریف کرده و آنرا پرورش می­دهد. دکتر دباغ نیز مفهومی چون "اقسام ایمان­ورزی" را در میان آورده است. به نظر می­رسد که این مفهوم، بسیار در ایمان ورزیِ مؤمنان در جهان جدید دستگیری می­کند. ایمانِ معرفت اندیشانه، شورمندانه، از سر طمأنینه، آرزومندانه که دکتر دباغ طرح کرده است، می­تواند از بسیاری دینداران دستگیری کند که آنها خود را خارج از دایره­ی ایمان ندانند. به واسطه­ی همین مفهوم است که می­توان دریافت، ایمانی که گذشتگان از آن سخن می­گفته­اند تا چه میزان در جهان امروز عملیاتی است و آیا اگر به آن نحوه از ایمان دست نمی­یابیم، باید پای از دایره­ی مؤمنان پس کشیم یا خیر. این ایده و مفهوم سازی شایسته­ی اعتنا و التفات بسیاری است. مفهوم "عرفان مدرن" نیز که ایشان طرح کرده است یکی دیگر از برساخته­ها و مفهوم سازیهای روشنفکران دینی است. به نظر می­رسد که نسل متأخر نواندیشان دینی در ساختن چنین مفاهیمی جهد بسیار کرده­اند و به توفیقاتی نیز نائل آمده­اند.

Image result for ‫ابوالقاسم فنایی‬‎

آیا با گفتن این که احمد کسروی پاک دینی را درمان درد می­دانست و باورهای دینی را به چوبِ تردید از عرصه­ی دین خارج می­کرد و توهم خالص را در سر می­پروراند، بدان معناست که دین خالصی وجود ندارد؟ البته باید این مسئله را در نظر بگیریم که این مسئله و توضیح آن باید در ذیل نظام مفاهیم تبیین شود.

می­توان تصور کرد که دین خالصی هم وجود دارد و در لوح محفوظ مندرج است، اما از این مسأله نمی­توان غافل شد که دسترسی به این دینِ خالص، امری دشواریاب و شاید ناممکن است. امرِ الوهی وقتی که بر مردمان عرضه می­شود، لاجرم جامه­ی زمینیان به تن می­کند و از خلوصِ خود می­کاهد. رسیدن به دینِ خالص اگر چه یک آرزوست و دینداران برای رسیدن به آن مجاهدت می­کنند، اما دست یابی به آن امری ناممکن به نظر می­رسد. در ثانی رسیدن به این خلوصِ دینی، با آنچه که احمد کسروی می­گفت نیز کمتر به چنگ می­آید. وی معتقد بود که رطب و یابس امور دینی را می­باید با میزان عقل محسوسِ انسانی  مورد داوری قرار داد. این امر اگر چه در پاره­ای امور می­تواند گره گشا باشد، اما نمی­تواند از همه­ی سویه­های دین پرده برداری کند. همانگونه که دکتر فنائی نیز به آن اشاره کرده است، منابع معرفت، تنها منحصر به تجربیات ظاهری و حسی نیست. انسان از چهار منبع عمده در کسب معرفت بهره می­برد که عبارتند از: 1- تجربه باطنی 2-تجربه ظاهری یا حسی 3-شهود 4-نقل یا گواهی دیگران. هرگاه سخن از عقلانیت به میان می­آید، می­باید این چهار منبع را در نظر گرفت و نه اینکه آنرا منحصر به یک نحوه تجربه حسی کرد. این همان فهم ناروایی است که فنائی از آن به عنوان عقل پرستی و یا علم پرستی یاد می­کند. و یا دکتر نراقی برای پاسخ به همین نحوه رویکردها است که معتقدند دینداران باید به عقلانیتِ حداقلی وفادار بمانند. به این معنا که نشان دهند، ادلّه­ی رقیب در نقد باورهای دینیِ دینداران عقیم است. همین که دینداران به عقلانیتِ حداقلی بسنده کنند، رسالتِ عقلانی خود را به انجام رسانده­اند. به عنوان نمونه میرزا فتحعلی آخوند زاده نیز از جمله افرادی بود که می­کوشید با معیار همین عقلِ محسوس، تمامی باورهای دینی را محک بزند. او می­گفت که: "از حقوق الله مطلقاً منفعتی عاید نیست به جز ضرر... مثلاً در هر شبانه روز پنج وقت نماز تو را از کسب و کار باز می­دارد، روزه به جانِ تو ضرر کند، حج به هلاکت تو باعث شود و ...". به نظر می­رسد که این نحوه مواجهه با دین و باورهای دینی نمی­تواند چندان به کار آید. در پارادایم فکر دینی اولاً تنها به همین تجربه­ و ادراکِ محسوس نمی­باید بسنده کرد، چرا که عقل، سویه­های مختلفی دارد. ثانیاً قدم نهادن در عرصه­ی دین، مقتضیاتی دارد. فی المثل برخی امور مقدس را نمی­توان در عرصه دین نادیده انگاشت. زمان و مکانِ مقدس از جمله اموری است که در ادیان وجود دارد و نمی­توان با همین عقلِ ظاهری به مواجهه با آن رفت. میرچا الیاده کتابی نگاشته و به نحو نیکی از امور مقدس در نزد دینداران سخن گفته است. ثالثاً در عرصه­ی دین می­باید نکته­ای را نیز همواره در نظر داشت و آن همان چیزی است که حافظ تحت عنوان "ارادت" از آن یاد می­کرد. "ارادتی بنما تا سعادتی ببری". وقتی که شما وارد عرصه­ی دین می­شوید، می­باید ارادت خود را نیز نشان دهید .برخی امور به چارچوب عقلِ محسوس در نمی­آید و شما می­باید با ارادتِ خود، به آن دست یابید. این امرِ صحیحی نیست که انسان برای دست یابی به هر چیزی متاعی را ببازد، اما برای کسبِ معنویت انتظار داشته باشد که هیچ جهدی ننماید و از داشته­های خود خرجی نکند. برای کسب معنویت می­باید ارادت خود را نشان دهیم. برخی از این امور و دستیابی به معنویت، تنها از مسیرهایی می­گذرد که فقط افرادی از آن مطّلعند که این مسیر را خود رفته و دیگران را نیز دستگیری می­کنند. در این مسیر، اشک ریزی، سحر خیزی، سجده و صلاه و صوم به کار می­آید و معنویت را افزون می­کند. این امور البته به خِرَد محسوس آدمی در نمی­آید و لاجرم آن را بر نمی­تابد. اما می­باید دریافت که ساحت دینداری مختص به فهم و درک همین عقل ظاهری نیست.

آنچه که کسروی می­گفت و همه چیز را به محک عقلِ محسوس پذیرفتنی می­دانست تا به جایی ممکن است به کار آید. اما کسب معنویت و پای نهادن در سطوح متعالی دینداری نیازمند کلیدهای دیگری است. تصور می­کنم که ایده­ی اقسام ایمان ورزی که دکتر دباغ طرح می­کند نیز در این خصوص می­تواند مدد برساند. آنچه که کسروی می­گوید می­تواند در ایمان ورزیِ معرفت اندیشانه تا به جایی مفید باشد، اما اقسام دیگری از ایمان ورزی نیز وجود دارد که با متر و معیار کسروی نمی­توان به نتیجه­ای امید داشت.

شما در مقدمه کتاب از عنوان قبض و بسط در دین سخن به میان آورده­اید؛ اگر مسئله، قبض و بسط دین باشد، چگونه می­توان آن را با تحول و تکامل معرفت دینی سازگار کرد؟ و مگر در امر جاودانه تحول رخ میدهد؟

خیر بنده نیز تحول در معرفت دینی را منظور داشته­ام و تحول در اصل دین را طرح نکرده­ام. عبارتی که در مقدمه به آن اشاره شده اینچنین است: "قبض و بسطی در دین، که نه در معرفت دینی در می­افتد". مراد بنده نیز این بوده که قبض و بسط در خود دین رخ نمی­دهد، بلکه در معرفت دینی صورت می­گیرد. شاید تعبیر بنده چندان واضح نبوده و سبب رهزنی شده است. 

آیا ابوالقاسم فنایی تا چه حدود توانسته است با سود جستن از نظام مفاهیم، نسبت دین و دنیای جدید را تبیین کند؟

دکتر فنائی کوشیده است تا با طرح ایده­های خود، معیاری در اختیار قرار دهد که به واسطه­ی آن دینداری در جهان جدید امری مقبول و عمل کردنی گردد. ایده­ی اصلیِ ایشان در این خصوص، تقدم اخلاقمداری بر دینداری است. در جهان امروز، بسیاری اخلاق را برجسته می­کنند و آنرا به عنوان رقیبِ دین در نظر می­آورند. گفته می­شود همین که به امور اخلاقی ملتزم بمانیم بسنده است و دیگر نیازی به حضور در عرصه­ی دین نیست. دکتر فنائی اما نشان داده است که دینداری بر شانه­های اخلاق سوار شده و اهداف متعالی­تری را دنبال می­کند. عمل به امر اخلاقی از اوّلیات ورود به دینداری است و اگر کسی مزّین به امور اخلاقی نیست، نمی­تواند به عرصه­ی دین قدم گذارَد. ایشان بر همین اساس معتقد است که اگر فهمی از دین، خلاف با منش اخلاقی باشد، نمی­توان آن را یک حکم دینی دانست. وی می­گوید که اصلِ دین هیچگاه با اخلاق مخالفتی ندارد و این برخی فهمهای ناروا است که استنباطهایی از دین را عرضه می­کنند که بعضاً مخالفت با اخلاق دارد. این ایده­ی ایشان وقتی برجسته­تر می­شود که شما برخی از اعمال را از جانب بعضی داعیان دینداری شاهدید که موافقتی با مرام اخلاقی ندارد. از این ایده­ی اصلیِ ایشان که درگذریم، مؤلفه­هایی که دکتر فنائی در خصوص مواجهه با عقل در نظر می­آورند نیز در مواجهه دین و دنیای جدید بسیار به کار می­آید. ایشان مفاهیمی چون عقل پرستی، نقل پرستی و علم پرستی را معرفی کرده­اند و نشان داده­اند که اگر به کسب معرفت می­اندیشیم می­باید چارچوبه و محدوده­­ای را در نظر آوریم که هم دینداران به آن ملتزم باشند و هم منتقدانِ دینی آن را در نظر داشته باشند. دکتر فنائی وقتی که از معنویت قدسی سخن می­گویند نیز نظر به کسب معنویت در همین جهان راز زدایی شده دارند. ایشان معیارهایی به دست می­دهند که دینداران بتوانند به پشتوانه­ی آن در همین دنیای امروزی به کسب معنویت نائل آیند. یکی از امور نیکی که دکتر فنائی به آن توجه داده است، ورود به فلسفه­ی احکام عبادی است. پیش از این کمتر دیده شده است که فقهای ما در امور عبادی به تأملاتی عقلانی بپردازند و بر آن باشند تا مطابقت احکام با زمانه و روزگارِ امروز را در نظر آورند. به عنوان نمونه در خصوص حدود مسافت شرعی و اینکه در چه مسافتی نماز شکسته می­شود و روزه افطار می­گردد، کمتر فقیهی است که از همان معیارهای مندرج در کتب فقهی عدول کند. فنائی اما به این امور نیز وارد شده و از فقها خواسته است تا این امور را نیز مورد بازنگری قرار دهند. ایشان در خصوص اوقات شرعی، بحث مبسوطی را طرح کرده است که به نظر می­رسد می­تواند در روزگار امروزه بسیار به کار آید. و یا در خصوص حکم ارتداد ایشان مؤلفه­هایی را بیان می­کنند که بر اساس آن، امور خردستیز از گزاره­های دینی رخت بر می­بندد و انطباق بیشتری با زیستن در جهان جدید به ارمغان می­آید. به نظر می­رسد که ایده­های ایشان در این خصوص می­تواند بر فهم فقیهان نیز اثر گذارَد. بنگرید که اخیراً آیت الله سید محمد سعید حکیم از مراجع نجف اشرف در خصوص حکم ارتداد عنوان کرده است که مجازات دنیوی بر مرتد بار نمی­شود. دکتر فنائی سابقاً به این امر توجه داده بود. اگر چه برخی دیگر از فقها مانند آیت الله منتظری و سید محمد حسین فضل الله نیز در خصوص حکم ارتداد رأیی خلاف مشهور را برگزیده بودند اما به نظر می­رسد که این ایده­های نواندیشان دینی، می­تواند به کار فقها بیاید و انطباق بیشتری میان دین و دنیای جدید حاصل گردد.

Image result for ‫آرش نراقی‬‎

آیا با توجه به پرسش قبل، آرش نراقی و سروش دباغ هم توانسته­اند با نظام مفاهیم، به اساسی ترین مسائل در مثلث "حقوق، سیاست و اقتصاد" التفات نشان دهند؟ یا اگر تا کنون به این مسائل التفاتی صورت نگرفته است، پس وظیفه­ی روشنفکری پرداختن به چیست؟

آقایان نراقی و دباغ نیز مؤلفه­هایی را نشان داده­اند که بر اساس آن می­توان دین در دنیای جدید را فهم پذیر و مقبول­تر کرد. رسالت اصلی نواندیشان دینی مواجهه با دین است. در کتاب حدیث نواندیشان دینی هم کوشش شده است تا از مفاهیمی سخن گفته شود که ناظر به مباحث دینی است و یا تأثیر و تأثری در آن دارد. فی المثل اگر بخواهیم کند و کاوهای سیاسی و یا اقتصادی را در میان نواندیشان دینی نشان دهیم، مباحثی را نشان داده­ایم که فهم دینی کمک رسان به نظریات اقتصادی است؛ و یا فهم دینی، معضلی اجتماعی را به سامان می­کند. به عنوان نمونه، دکتر فنائی بحث از بهره بانکی را پیش کشیده و نشان داده­اند که آن ربایی که در متون دینی از آن سخن گفته می­شود، هیچ ربط و نسبتی با بهره بانکی که در دنیای جدید از آن مدد گرفته می­شود ندارد. و یا وقتی که دکتر دباغ بحث ازدواج عرفی را طرح می­کنند نظر به یک معضل اجتماعی دارند که یک فهم صحیح دینی می­تواند گره بسیاری از این مشکل بگشاید. دکتر نراقی بحث دیانت و مدنیت را در همین راستا عرضه کرده است. به باور برخی از دینداران، مدنیّت جدید نمی­تواند موافقتی با مرام دینی داشته باشد. دکتر نراقی اما نشان داده است که چه مؤلفه­هایی در دین وجود دارد که ما را به سمت التزام به مدنیّت مجاب می­کند. و یا بحث ایشان در خصوص اخلاق شکنجه؛ بر نکاتی انگشت می­نهند که می­تواند برخی از معضلات قانونی و اجتماعی را به سامان کند. به نظر می­رسد که هر کدام از ایده­های این نواندیشان متأخر می­تواند ناظر به مباحث اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ... نیز باشد. اما این افراد کوشیده­اند از موضع تفسیرهای دینی به این مباحث وارد شوند. آنها کوشیده­اند تا گیر و گرفتهایی که فهمهای دینی در این امور دارد را نشان دهند و نسبت دین و دنیای جدید را به بحث بگذارند. در این کتاب نیز در انتهای هر فصل، نشان داده شده است که آراء هر کدام از این متفکران، می­تواند چه معضلاتی را حل کند و به چه کارِ امروزِ ما بیاید.

 

این متن در شماره 11 نشریه قلم یاران، تیر ماه 1397 منتشر شده است. 

دوشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1397

حدیث نواندیشان دینی؛ کتابی برای سنجش روشنفکران دینی معاصر

Afbeeldingsresultaat voor ‫حدیث نواندیشان دینی‬‎

                                                                                            

این متن را آقای حمید زارعی نگاشته است.

 بحث از روشنفکری دینی گویا هیچ زمان در کشور ما فروکش نمی­کند. زمانی این نحله­ی فکری در اوج خود بود و آثار متفکران آن مورد توجه بسیار قرار می­گرفت. در زمانی دیگر، نقدها و تخریبهای بسیاری به آن شد. اما هیچ زمانی توجه به این تفکر نادیده گرفته نشده است.

انتشارات کویر، کتابی را منتشر کرده و این بار از یک نسل پس از عبدالکریم سروش سخن به میان آورده است. اگر انتقادها به جریان روشنفکری دینی، معطوف به پروژه­ی فکری سروش بود، این کتاب اینک گامی فراتر را نشان داده و افراد دیگری را در نحله­ی روشنفکری دینی جای داده است. کتاب "حدیث نواندیشان دینی" با عنوان فرعی "یک نسل پس از عبدالکریم سروش" متکفل بحث از سه روشنفکری است که امروز در عرصه­ی تفکر ایران به فعالیت می­پردازند. این کتاب را سید هادی طباطبایی به رشته­ی تحریر در آورده است.

فصل نخست این کتاب به آراء ابوالقاسم فنائی اختصاص دارد. مهمترین ایده­ی فنائی، تقدم اخلاق بر دین است. نویسنده برای طرح این ایده­، کوشیده است تا ابتدا ضرورت این بحث از طرف فنائی را نشان دهد. وی برای ورود به این مسأله، ابتدا معضلاتی را نشان داده که از "تقدم دین بر اخلاق" حاصل می­شود.  به تعبیر نویسنده: "کم نبودند ناروایی­ها و نامردمیهایی که بر بشر رفته و مُهر دیانت بر پیشانی داشته است. از هنگامی که نعل اسب یزیدیان بر پیکر امام سوم شیعیان می­تاخت و قصد قرب الهی را انتظار داشت؛ تا به امروز که سر از بدن کودک سوری جدا می­کنند و فریاد تکبیر سر می­دهند، دین و دینداری یکی از متهمین این خشونتها بوده است. جامه­ی سیاه و زلف پریشان داعشیان از آن روی دردناک بود که برچسب دین بر جبین داشت. شاید هم متون دینی ظرفیت آن را داشته است که برخی پرچم لااله­الا­الله بر دست گیرند و سَبُعیت بورزند و سودای تشکیل دولت اسلامی عراق و شام را در خاطر بپرورند. قساوت را به نهایت برسانند و نام مسلمانی بر خود بنهند و ننگ انسانیت لقب گیرند." (ص28)

نویسنده پس از این تعابیر، عنوان می­کند که: "از جنایات عریان این نامردمان درگذرید؛ آراء فقهی برخی فقیهان را بنگرید که چگونه از اخلاق چشم می­پوشند تا مگر حکم دیانت را به زعم خود عملی سازند". وی سپس برخی از آراء فقهی را نشان می­دهد که مخالف با اخلاق است و در دنیای امروز، می­توان آن احکام را غیر اخلاقی دانست. وی با ذکر این موارد، مقدماتی را طرح می­کند تا به بحث اصلی فنائی بپردازد. فنائی با طرح مسأله تقدم اخلاق بر دین، کوشیده است تا این احکام غیر اخلاقی را از ورود به فهم دینی مانع شود. او ابتدا ناکارآمدیهای نظریه تقدم دین بر اخلاق را نشان می­دهد و معایب آن را بر می­شمرد؛ سپس ایده­ی اصلی خود را که تقدم اخلاق بر دین است را مطرح می­کند.

Afbeeldingsresultaat voor ‫ابوالقاسم فنایی‬‎

نویسنده در طرح مباحثی که از فنائی نقل می­کند، کوشیده است تا ثمرات این مباحث را نیز در جامعه­ی امروز نشان دهد. در جایی اینگونه عنوان می­کند که: "اخلاق را از پشتوانه نگرشهای فقهی برداشتن، این قابلیت را دارد که نتایج نامبارکی را نیز رقم زند. کودکان عراقی را در به در می­کند؛ دخترکان نیجری را به قصد مشق قرآنی می­رباید و بر آنها جفا می­کند؛ بر زنان ایزدی دست درازی می­کند، کلمهُ حقٍ عِندَ امامٍ جائِر را در نطفه خفه می­کند، محافل علمی را به بهانه­ی ترویج اندیشه دینی بر هم می­زند. از همینجاست که فنائی در عبارتی کلیدی عنوان می­کند که: امر به معروف شرعی، از راههای غیر اخلاقی، در حقیقت خود یکی از منکرات اخلاقی به شمار می­رود". (ص41)

یکی از مباحث کلیدی که فنائی طرح کرده، بحث از "خدا به مثابه ناظر آرمانی" است. در این طرح، گفته می­شود که خداوند به عنوان نمونه و منبع اصلی تمامی اعمال اخلاقی است. اگر تصور انسان از خدا به مثابه­ی خدایی مستبد و خودکامه باشد، عبادت و بندگی او نیز ثمره­ای جز بی اخلاقی به ارمغان نمی­آورد. فنائی به این مسأله مهم تأکید دارد که صِرف عبادت و بندگی خداوند برای اخلاقی شدن و اخلاقی ماندن انسان کافی نیست. بلکه باید دید که شخص چه خدایی و چه معبودی را پرستش می­کند.

فنائی در عبارتی کلیدی عنوان می­کند که ارتباط با خدا و دوری و نزدیکی به او امری شخصی و خصوصی است و نمی­تواند منشأ حقوق ویژه­ی اجتماعی یا تبعیض در حقوق اجتماعی باشد. نویسنده این عبارت فنائی را مورد توجه قرار داده و ثمرات آن را در جامعه­ی امروز به تصویر کشیده و در ادامه اینگونه بیان کرده است که: "این هم آفتی در جوامع دینی است. در برخی از این جوامع، حتی در برگزیدن افراد برای پستهای اداری و مناصب حکومتی نیز پای ارتباط آنها با خدا در میان می­آید. از افراد پرسش می­شود که به چه میزان در مراسم مذهبی شرکت می­جویند؟ چقدر بر دعاهای مأثوره اهتمام می­ورزند؟ از تعقیبات نماز پرسش می­شود. از حضور در جماعتهای دینی می­پرسند. از اینها شگفت­تر آنکه در هنگام انتخاب مسئولی کشوری، پای ارتباط او با خدا در میان می­آید. بعضی افراد در جوامع دینی، برای ترغیب متدینان به خود، پای ارتباط شخصیشان با خدا را پیش می­کشند. یکی می­گوید با خدای خود پیمان بستم و مسئولیت را پذیرفتم؛ دیگری عنوان می­کند که اراده­ی خداوند بود تا بر کرسی ریاست تکیه زنم. اما و هزار اما که خلوص دینی، هیچ ملاک برتری در کسب صدارت امور دنیوی و اجتماعی نیست. این خیال خامی است که چون فردی صلاه دائم به جای می­آورد و بر صوم مدام است، می­تواند و می­باید بر کرسی ریاست بنشیند. ملاک و معیار تصدی امور دنیوی، صلاحیت و شایستگی علمی و اخلاقی و تخصصی است و نه هیچ امر دیگری." (ص50)

در این کتاب از مباحث مهم دیگری که فنایی طرح کرده نیز سخن گفته شده است. مواجهه با فقه، ارتداد، تأملی در اوقات شرعی، معنویت قدسی، منازعه عقلانیت و معنویت، از دیگر مباحثی است که در فصل نخست کتاب به آن پرداخته شده است.

فصل دوم را بحث از آرش نراقی تشکیل می­دهد. طرح اصلی نراقی، منظومه­ای است که آن را "سنت­گرایی انتقادی" نام گذاشته است. بر اساس این طرح، نراقی کوشیده است تا هم به دستاوردهای دنیای جدید التفات داشته باشد و هم پشت پا به آموزه­های سنت نزند. وی بر اساس همین منظومه است که مباحث خود را طرح کرده و به پیش برده است. به عنوان نمونه، وقتی که وی از معاد جسمانی سخن می­گوید، ایده­ای را به میان می­آورد که هم منطبق با دستاوردهای جدید بشری است و هم، تعالیم منقول در متون دینی را مورد توجه قرار داده است. مواجهه نراقی با مقوله­ی وحی نیز خالی از همین نحوه رویکرد وی نیست.

Afbeeldingsresultaat voor ‫آرش نراقی‬‎

نویسنده در این کتاب نشان داده است که نراقی با طرح دقیقی که از وحی به نمایش می­گذارد، انتقادهایی را به تلقی­های ناپیراسته از وحی نیز به انجام رسانده است. نراقی در این خصوص، به دیدگاههای عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری و اکبر گنجی نقد کرده و آنها را برای فهم صحیح از وحی مفید به یقین نمی­داند. تأملات اخلاقی، اخلاق حقوق بشر، اخلاق خشونت، اخلاق شکنجه، دیانت و مدنیت، حقِ ناحق بودن، رواداری، تأملی در تابوی همجنسگرایی، عرفانیات، عصر اختفای الهی، تجربه ملال در روزگار کنونی و دیگر مباحثی که نراقی از آنها سخن گفته، در این کتاب نیز مورد توجه قرار گرفته و به بحث گذاشته شده است.

منظومه فکری سروش دباغ، فصل سوم از این کتاب را تشکیل می­دهد. نویسنده در ابتدای هر فصل کوشیده است تا مختصری از زندگانی این متفکران را به تصویر کشد. در این فصل نیز در احوالات دباغ اینگونه آورده است که: "... دباغ به همراه پدر در محافلی حاضر می­شد که شعر و علم و ادب، رزق وافر و رایج آن بود. دوبار به همراه پدر به دیدار آیت الله خمینی در جماران رفت. به دیدار آیت الله منتظری در قم می­رفت. پدر که دست بر قلم می­شد و نظریات خود را بر آفتاب می­افکند، مخالفتها نیز سر بر می­آورد. فرزند او شاهد حملات مکرر جماعتی بود که بر جلسات پدر یورش می­بردند و محافل وی را بر هم می­زدند. او شاهد بود که چگونه نامه­های تهدید آمیز، آرامش خانواده را بر هم می­زند. .. این همه رعب و وحشت آفرینیها اما همگی به نجوای مثنوی خوانی­های پدر رخت بر می­بست. صبحهای جمعه که پدر به آواز، اشعار مولوی و سعدی و حافظ را می­خواند کافی بود تا غم از خانه برود."(ص 282)

Gerelateerde afbeelding

افرادی را که سروش دباغ از آنها اثر گرفته و پای آنها را به منظومه روشنفکری دینی نیز کشانده است، یکی سهراب سپهری است و دیگری لودویک ویتگنشتاین. این دو هم بر دباغ اثرات فکری گذاشته­اند و هم دباغ کوشیده است تا نقش آنها را در ایده­های خود برجسته کند. دباغ طرحهایی را در دفاع از عنوان روشنفکری دینی به میان آورده است. همچنین نقاط قوت این نحله­ی فکری را برجسته کرده است، تمایز آن را با دیگر رقیبان فکری نشان داده است. ایده­های او در خصوص عرفان مدرن، مسأله­ی حجاب، ارتداد، ازدواج عرفی، تفسیر قرآن، اقسام ایمان ورزی، تأملاتی در خصوص فیلم و رمان، از دیگر مباحثی است که در این فصل به آن پرداخته شده است.

نویسنده کوشیده است تا در انتهای هر فصل، نشان دهد که آراء هر کدام از این متفکران، به چه کار امروز ما می­آید. در این فصل نیز در قسمتی که با عنوان " آراء دباغ به چه کار ما می­آید؟" اینگونه عنوان شده است که: " می­توان همقدم با دباغ شد و زیست این جهانی را صبغه­ای دینی بخشید. با دباغ می­توان دست در دست سهراب سپهری نهاد و از مرگ نهراسید. می­توان زندگانی در همین سرا را به جِد گرفت و از پرداختن به امور دست نایافتنی و غیر ضروری آن جهان درگذشت....وی توجه اساسی را به زندگانی این جهانی معطوف می­کند. او تأکید بر این دارد که می­باید از دل همین ناملایمات زندگی، از همین گرز و آهن دنیوی راه نجاتی یافت و دین را وسیله­ای برای آرامش و سکینه در همین دنیا قرار داد." (صص410-411)

نویسنده به همین سه متفکر بسنده کرده است. به نظر می­رسد می­شد از افراد دیگری نیز در این کتاب سخن گفت. همچنین برخی از ایده­های این روشنفکران، مطرح نشده است. به عنوان مثال، ایده­های آرش نراقی در خصوص مسأله­ی شرور نیز می­توانست مورد بحث قرار گیرد که در این کتاب به این بحث اشاره­ای نشده است. نویسنده کوشیده است که برخی انتقادها نیز به آراء این سه متفکر عنوان کند. اما به نظر می­رسد که این کتاب، قرائتی همدلانه را در ترسیم دیدگاههای آنها برگزیده است. در مجموع، این کتاب را که با قلمی خوشخوان و روان به نگارش درآمده است را می­باید خواند. حتی اگر با قرائت نواندیشان دینی موافق نباشیم هم، می­توان این کتاب را که به برخی از معضلات جامعه­ی امروز ما نیز پرداخته است را مورد توجه قرار داد.

 این متن در صدانت

   1      2      3      4      5      ...      28      >>