X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395

بوی آن دلبر چو پَرّان می‌شود (تأملی بر دهه سازیهای شیعه)


Image result for ‫عزاداری‬‎

شکی نیست که از سر غیرت دینی و مشی مسلمانی چنین می‌کنند. یکی جامه‌ی عزا بر تن می‌کند و چهره حزین می‌دارد و غم بر دل می‌نهد و در سوگ آل عبا بر سر و سینه می‌زند. دیگری به هنگامه‌ی میلاد اهل البیت(ع)، جشن و شادمانی را به شهر و دیار می‌کشاند. این از نیکوترین و پر مِهرترین خصایصی است که بر جان شیعه نشسته است که: یَحزُنونَ لِحُزنِنا وَ یَفرَحُونَ لِفَرَحِنا.[1]

بر گِرد این روایت، مجاهدتها شده است. برخی کوشیده‌اند تا محافل عزای مکرر و یا سُرور دمادم بیافرینند و در جشن و عزایِ تاریخیِ ائمه(ع) مشارکت کنند. یا عَلَم و کُتل بر سر می‌نهند و یا مُهر و آذین بر شهر می‌تنند تا مگر ارادت خود را بیش از پیش بر امامان معصوم(ع) به اثبات رسانند. مرحبا بر این مجاهدت و حبّذا بر این ارادت. نه می‌توان منکر این مهرورزیِ عاشقانه بود و نه می‌توان مُهر بطلان بر این تلاشها نهاد.

فَرَح اهل البیت اما چه زمان مهیّا می‌گردد؟ چه هنگام می‌توان امید بست که از رفتار شیعیان کام مولا شیرین است؟

1-ترویج دین در جهان معاصر، جز از طریق شناخت انسان مدرن نمی‌گذرد. ابتدا می‌باید انسان امروزین را شناخت، مِهر و غضب او را تشخیص داد و سپس، دین را بر او عرضه کرد. انسان امروزین بر عقاید و افکار خود، به مثابه‌ی رویکردی درمانگرانه نظر می‌کند. می‌باید اعتقاداتش برای او درمان دردها را به همراه آورد. می‌باید از انباشته‌های اعتقادی، نسخه‌های درمانی استخراج کند. مثالی ساده در این خصوص رهگشاست. فرض کنید بیمار شوید و نزد پزشک روید و شما را معاینه کند و نسخه‌ای بنویسد. شما هم دارو را بخورید و خوب شوید. اما اگر پزشک به شما بگوید این نسخه در صورتی مؤثر خواهد افتاد که به اینکه از فلان دانشگاه مدرک گرفته‌ام اعتقاد داشته باشید و اگر اعتقادی خلاف آن داشته باشید اثر نمی‌کند. به شما بگوید که نه فقط باید به مدرک دانشگاهی من اعتقاد بیاورید بلکه باید بر این مسأله هم ایمان بیاورید که فلان دکتر از شاگردان من بوده است و من از نسل فلان دکتر هستم. تنها در این صورت است که دارو اثر می‌کند. در این موقعیت، عکس العمل شما چه خواهد بود؟ قطعاً به وثاقت نسخه‌ای که او پیچیده است شک می‌کنید. چرا که میان نسخه‌ی پزشک و این اعتقادات، ارتباطی نمی‌بینید.[2] هدف شما درمان بوده است و اعتقاداتِ دیگر، هیچ ضرورت و مدخلیتی بر درمانتان ندارد.

این داستان را بسط دهید. تاریخهای مکرری را در نظر آورید که حبّ و بغضِ دینداران را طلب کرده و بر درد انسان بی‌توجهی می‌کند. رویکردی که اخیراً در حال شکل گیری است و بر گِرد تاریخهای شیعی، دهه سازیهای دینی مقرر می‌کنند از این سنخ تلاشها است. تلاشهایی که سعی بر آن دارد تا مقبولیت اهل البیت را به رخ کشد. مقبولیتی که می‌باید در گفتار و سکنات آن بزرگان دید و درمان درد از آن طلبید را به ترویجهای تاریخی کشاندن و بار اعتقادات را سنگین و سنگین تر کردن و اعمال مشخص دینی را طلب کردن، انسان امروزین را چندان مقبول نمی‌آید.

 

 

ما که برحقانیت مذهب، تلاش بسیار می‌کنیم و خون دل می‌خوریم و رگ غیرت افروخته می‌کنیم، شایسته نیست که خود از این سفره‌ی گسترده‌ی معنویتِ اهل بیت، طعامی بر نگیریم. این سخن عیسی مسیح بود که: "چه فایده دارد که انسان خودش را ببازد و همه‌ی جهان را به دست آورد". بر اساس همین سخن می‌توان تحذیر داد که چه فایدتی دارد که مکتب خود را بر جهانیان عرضه کنیم اما خود از گوهر‌های آن مغفول بمانیم و کامی برنگیریم و به نزاع بر سر اعتقادات خود بسنده کنیم؟

2-تأکید بر وقایع تاریخی و آنرا برجسته ساختن و بر گِرد آن تنیدن و مُهر حقیقت و بطلان را برساختن، دنیای امروز را خوش نمی‌آید. از ویژگیهای بشر معاصر است که نوعی بی‌اعتمادی بر تاریخ دارد. پس از "دیوید هیوم" و آراء تحول آفرین او، دیگر در باب تاریخ نمی‌توان به قطعیت و یقین سخنی بر زبان راند. حتی اگر واقعه‌ای با زمانی اندک و در همین حوالی هم صورت گرفته باشد، نمی‌توان در باب آن حکم نهایی صادر کرد. اگر دینی، اگر مذهبی و اگر اعتقادی، راه فراگیر شدن و دل ربودن از بشر را می‌جوید، باید که از الزامات تاریخی خود بکاهد. جهد بسیار کردن بر اثبات گزاره‌های تاریخی و خصومت آفریدن و تولید عداوت کردن، نه دلی را می‌رباید و نه گرهی را می‌گشاید. دهه سازیهایی که غالباً، صبغه‌ای تاریخی دارند و هویت گرایی را برجسته می‌سازند، نمی‌تواند ایجاد جذابیتی بر انسان معاصر کند.

پر بی‌راه نبود که عیسی مسیح بر این مهم التفات می‌داد. یهودیان روز شنبه را روز تعطیل می‌دانستند. وقتی مسیح (ع) روز شنبه را برای خدمت به جایی رفته بود، یهودیان بر وی شوریدند که روز شنبه را فراموش کرده‌ای؟ حضرتش در پاسخ گفت که: شنبه برای انسان است، نه انسان برای شنبه. برای اینکه حُرمت تاریخی شنبه را مراعات کنیم نمی‌توان دست از خدمت بر خلائق کشید.

 برای اثبات گزاره‌های تاریخی هم نمی‌توان خلق را در محذوریتهای مکرر نهاد. برای حفظ احترام این ایام، رنگ حزن بر جامعه پاشیدن، مُهر سکوت بر محافل شادی نهادن، از پیوند وصلت و شکل گیری خانه‌ی بخت مانع شدن و حزن مدام را توصیه کردن، نه رواست و نه در خود اعتنا. شاید این سخن کرکگور –فیلسوف شهیر دانمارکی- را می‌باید بر صدر دغدغه‌های امروزین نشاند که: "باور نمی‌کنم خدای عادلِ خیر خواه، سعادت ابدی انسانها را بر پذیرش چند گزاره‌ی تاریخی متوقف کرده باشد".

شکی در این نیست که در پس زمینه‌ی هر گزاره‌ی تاریخی، حقیقتی پنهان است. همچنین قابل خدشه نیست که جامعه‌ی امروزمان بر گِرد سنت و فرهنگی تنیده است و برخی ایام را به دیده‌ی منّت حُرمت می‌نهد و با طیب خاطر آنرا به جان می‌پذیرد. اما گسترده کردن این ایام و مشابه سازی آن در دیگر روزهای سال، نه انسان امروزین را مقبول می‌آید و نه چندان به ترویج دیانت می‌انجامد. شاید از پسِ همین دغدغه‌ها است که آیت الله شبیری زنجانی هشدار می‌دهد: "افراط در عزاداریها به تفریط می‌انجامد. جامعه عرفاً نمی‌تواند نسبت به این همه عزاداری پیاپی مراقبت داشته باشد و سرانجام به انکار مجموع عزاداری روی می‌آورد".

3-انسان امروزین، همین سرای دنیا را محل و مکانی برای آزمایش عقاید خود می‌داند. هر عقیده و مرامی که بر او امید و آرامش را به ارمغان آورد، بر سر آن می‌ماند و هر آنچه را که سبب ساز رنج و محنت، عداوت و کدورت شود را مورد بی مهری قرار می‌دهد. پر بی راه نبود که از خم خانه‌ی عرفان اسلامی این آیه‌ی شریفه مدام عرضه می‌شد که "مَن کانَ فی هذهِ اَعمی وَ هُوَ فی الآخِرهِ اَعمی وَ اَضَلُّ سَبیلا"(اسرا/27) هر آنکس که در این دنیا چشمش باز نشود، در جای دیگری هم امید این را نبَرد. انسان امروزین امید صواب بودن و پروای دوزخ داشتن را چندان وقعی نمی‌نهد. باید ثمره‌ی دینداری را در همین دنیا ملاحظه کند. برجسته سازی هویت دینی و تأکید بر داشته‌های تاریخی، اگر کمکی بر چشم گشایی‌های دینداران می‌کند، گوارایشان باد. اما اگر سبب ساز اختلاف است و فقط عرق جانکاه بر جان می‌نشاند، چه جای برجسته سازی دارد؟ چه جای دهه آفرینی است؟

Image result for ‫عزاداری‬‎

تأکید بر سلوکِ جمعیِ دینی هم در این دهه سازیها دیده می‌شود. به نظر می‌رسد که عبادت‌های جمعی، صرفاً جرقه‌ای است تا انسان را به خلوت خود ترغیب کند و مقدمه‌ای را برای مواجهه مستقیم با امر متعالی را فراهم آورد. آیت الله بیات زنجانی بر این باور است که اراده‌ی خداوند بر این بوده تا اعمال مستحبی، به نحو فُرادا انجام شود و کمتر به حالت جمعی شکل گیرد.از پس این اراده‌ی الهی سرّی نهفته است.[3] همان سخنی که سهراب سپهری می‌گفت: "به تنهایی به اتاق آبی رفتم، نمی‌خواستم کسی مرا ببیند که عبادت می‌کنم، عبادت را همیشه در خلوت خواستم، هیچوقت در نگاه دیگران نماز نخواندم."[4] تأکید بر سویه‌های فردی و شخصی و خلوت گزینیهای دینی، می‌تواند درمان دردهای امروزین باشد، نه ترغیب بر جمع گرایی و هویت پروری و تولید نزاعهای دینی.

4-به هر میزان هم که بر گوهرها و داشته‌های خود اصرار بورزیم، تا زمانی که آنرا برای بشر امروز ملموس نساخته و آب لطفی بر کدورتهای زمانه نیفشانیم، امیدی به ترغیب دیگران نباید داشت. تأکید و اصرارهای ما بر گِرد شخصیت و تاریخِ دینی‌مان، می‌باید توسل بر کلام و مرام آن بزرگان باشد. به عنوان نمونه‌ای کوچک، بنگرید که مفهوم "دیگری" در فلسفه‌های امروزین به چه میزان برجسته شده است.

یکی از یافته‌های فیلسوفان و یکی از بهجت آورترین دستاوردهایی که انسان جدید بدان نائل آمده است و بر آن تأکیدهای مکرر می‌کند، مفهوم "دیگری" است. "دیگری" مفهومی کلیدی و اساسی در اندیشه‌ی "ایمانوئل لویناس" بود. "مارتین بوبر" از مفهوم "تو" در این خصوص سخن می‌گفت. هایدگر چنان از مفهوم "دیگری" به وجد آمده بود که آنرا در مفهوم "دازاین" -که آنرا معیار فلسفه‌ی خود قرار داده بود- اخذ می‌کرد. "هگل" فیلسوف دوران ساز آلمانی، حتی به ضرورت و اهمیت مفهوم "دیگری" چنان توجه داد که اذعان می‌کرد برای حصول خود آگاهی می‌باید از "دیگری" مدد گرفت. به تعبیر او: "دیگری آینه‌ی خود آگاهی است". کرکگور پدر اگزیستانسیالیسم اما با التفات به برجسته شدن این مفهوم می‌گفت که هر کس باید از سر و کار داشتن با دیگران مضایقه کند و اساساً فقط با خدا و با خودش سخن بگوید. فلسفه‌ی امروزین مفهوم "دیگری" را ارج می‌نهد. یکی بدان اهتمام تام می‌ورزد و آنرا در کنار شناخت حقیقت معنا می‌کند و یکی آنرا چنان فربه شده می‌بیند که مفهوم "دیگری" را سبب غفلت انسان از خود می‌داند.

این سخن اما در بحر کلام اهل بیت(ع) به نیکوترین وجهی تعبیر شده است. آنجا که زهرای مرضیه (س) در دعای نیمه شبانِ خود ابتدا بر "دیگری" دعا می‌کند که: الجار ثُمَّ الدّار. در منش ایمانیِ معصومین (ع)، "دیگری" چنین قدر می‌بیند که راه وصول به خدا هم از همین طریق می‌گذرد. نمی‌توان "دیگری" را حرمت ننهاد و کام معنوی برگرفت.  

اینها داشته‌های کمیابی است که باید بدان تأکیدهای مکرر کرد. گوهری که بشر جدید قرنها بعد به آن نائل گردیده است، چگونه در کلام و سیره‌ی حضرتش جای گرفته و ما به طرفه العینی از آن می‌گذریم و آنرا در نظر نمی‌آوریم و بر مجادلات و خصومتها می‌افزاییم. تأکید بر اینگونه کلام ائمه است که نسخه‌ی امروزین را فراهم می‌آورد. با برگرفتن این سخنهاست که درد بشر التیام می‌یابد.

"خشونت پرهیزی" از دیگر یافته‌های بشر مدرن است. هنری دیوید ترو، لئوتولستوی، ماهاتما گاندی و مارتین لوتر کینگ را از سرآمدان این ایده دانسته‌اند. خشونت پرهیزی از دغدغه‌های انسان امروزین است و بر آن اصرارهای مدام می‌کند. با همه‌ی این وجود اما جهان امروز را بنگرید که چگونه با خلائق در می‌افتد. خشونت پرهیزی را اما در سیره‌ی رسول رحمانی ملاحظه کنید. با به رخ کشیدن منش نفی خشونت در رفتار رسول رحمت است که دلها به جانب دین متمایل می‌گردد. بارها و بارها تأکید کردنی و افتخار کردنی است که رفتار پیامبر(ص) در مواجهه با اغیار را به تصویر کشیم. نمونه‌ای از هزاران را ببینید. "حاطب ابن ابی بلتعه" جاسوسی بود که بر سپاه پیامبر وارد شده و به کسب خبر می‌پرداخت. او را اسیر کردند و از عملش باز داشتند. امروزیان با سالها داعیه‌ی حقوق بشری، نخستین مواجهه در قبال چنین جاسوسی را یا به چوبه‌ی دار حوالت می‌دهند و یا به حبسهای طویل المدت می‌کشانند. محمد مصطفی(ص) اما در مواجهه با چنین فردی چه کرد؟ آیا او را از هستی ساقط کرد؟ خیر. حاطب ابن ابی بلتعه پس از دستگیری نه مورد بی‌حرمتی واقع شد و نه بر دار مجازات آویخته شد.[5] پیامبر (ص) او را نصیحت مشفقانه کرد و حاطب را به انسانی قابل اعتماد بدل کرد. این گوهرها است که کام بشر را شیرین می‌کند. این نسخه‌هاست که درمان درد بشر امروز است.

تبلیغ دینی و ترویج عقیدتی در جهان امروز باید با تکیه بر مؤلفه‌هایی صورت پذیرد که با ذهنِ بشر جدید مسانخت داشته باشد. اصرار بر دهه سازیهایی که سویه‌ی هویت گرایانه دارد، کمتر می‌تواند چنین پیامدهای مُحسنه‌ای به ارمغان آورد. در آن سوی اما انگشت نهادن بر گوهر "معنویت" و "اخلاق" می‌تواند این مهم را به همراه آورد و به کار بشر آید و داروهایی برای درمان او عطا کند. همان داروهایی که در کلام و مرام ائمه‌ی شیعه به کرّات یافت می‌شود. در این صورت است که برای معرفی داشته‌هایمان؛ برای افتخار بر مقتدایان دینمان، برای ارج نهادن بر امامان محبوبمان، تنها به یک دهه بسنده نکرده‌ایم؛ آنها را در دایره‌ی ایام محبوس نساخته‌ایم، بلکه عطر سلوک آنها را در فضایِ جهانِ امروز پراکنده‌ایم و روزها و لحظاتمان را به آن مطرا کرده‌ایم که:

بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود/ آن زبانها جمله حیران می‌شود.

                                                                                                       

 این متن در شماره 120 نشریه خیمه منتشر شده است.

 



[1] امام صادق (ع)؛ نقل از الحُکم الزاهره، ص467

[2] این مثال را از مصطفی ملکیان وام گرفته‌ام. رک: در رهگذار باد و نگهبان لاله، ص239، در طرح این بحث از این کتاب مدد بسیار گرفته‌ام.

[3] سخنرانی در عصر عاشورای 1395

[4] سهراب سپهری، کتاب آبی

[5] سیر اعلام النُّبَلاء، محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، رجوع کنید به قسمت: حاطب ابن ابی بلتعه

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395

درباره کتاب "فقیهان و انقلاب ایران"

"ملاها بین محرومین و فرودستان طرفداران بسیاری دارند، اما دولتیان از ملاها می‌ترسند، زیرا ملاها می‌توانند قیام و بلوا بر پا کنند".(یاکوب ادوارد پولاک، پزشک اتریشی ناصرالدین شاه)

این عباراتِ آغازین کتاب "فقیهان و انقلاب ایران" است.  در این کتاب، نحوه‌ی مواجهه یازده تن از برجسته‌ترین فقهای شیعه در مواجهه با انقلاب اسلامی ایران به تصویر کشده شده است. محدوده‌ی زمانی سالهای 40 تا 57. یعنی از زمانه‌ی که آیت الله بروجردی دار فانی را وداع می‌گوید، تا هنگامه‌ی پیروزی انقلاب اسلامی.

پس از درگذشت آیت الله بروجردی، هم حاکمیت پهلوی و هم طلاب انقلابی مجال فراخی یافتند تا خواسته‌های خود را عملی سازند. حکومت پهلوی تا هنگامی که آیت الله بروجردی زعامت را بر عهده داشت، پاس مقام مرجعیت وی را می‌نهاد و پاره‌ای از قوانین که بوی خلاف شرع از آن استشمام می‌شد را مسکوت گذاشته بود. طلاب انقلابی نیز با وجود آیت الله بروجردی از اعتراضهای خودسرانه علیه حاکمیت پهلوی خودداری می‌کردند.

با در گذشت آیت الله بروجردی، هم حاکمیت پهلوی عرصه را بر خود فراخ دید و هم طلاب انقلابی مجالی برای اعتراض مستقیم به حاکمیت فراهم دیدند. در این میان، مراجع تقلیدی حضور داشتند که می‌باید هم پاس مقام مرجعیت را می‌گذاشتند و هم بی‌پرواییهای حکومت را تعدیل می‌کردند و هم تندرویهای طلاب انقلابی را به نحو صحیحی هدایت می‌کردند. در این کتاب، نحوه‌ی مواجهه فقها با این معضلات به تصویر کشیده شده است.

Image result for ‫شریعتمداری گلپایگانی مرعشی‬‎

کتاب در یازده فصل تنظیم شده است. فقهایی که از آنها سخن به میان آمده عبارتند از حضرات: سید محسن حکیم، سید احمد خوانساری، سید عبدالله شیرازی، سید محمد هادی میلانی، سید شهاب الدین مرعشی نجفی، سید محمد رضا گلپایگانی، میرزا هاشم آملی، سید ابوالقاسم خویی، سید محمد کاظم شریعتمداری، سید حسن طباطبایی قمی، سید محمد روحانی.

ترتیب فقها نیز بر اساس کِبَر سنی لحاظ شده است. به این معنا که آیت الله حکیم که بزرگترین مرجع از نظر سنی بوده فصل اول کتاب را به خود اختصاص داده  و سید محمد روحانی که کوچکترین بوده، در فصل پایانی به ایشان پرداخته شده است.

در این کتاب نشان داده شده که چگونه مراجع تقلید، ابتدا به وادی سیاست کشیده شدند و در سالهای 41 و 42 نهایت اعتراضها را به حاکمیت پهلوی انجام دادند، اما پس از آن یک رخوت و سردی در رفتارهای سیاسی برخی از مراجع ایجاد شد. در این میان البته مراجعی بودند که تا آستانه‌ی انقلاب، پر شور ظاهر شدند و دمی پای پس نکشیدند.

ارتباط میان امام خمینی و سایر مراجع نیز از دیگر نکات این کتاب است. اگر چه در غالب موارد، روابط حسنه‌ای میان امام و سایر مراجع وجود داشته، اما در پاره‌ای مواقع نیز تنشهایی میان این بزرگواران ایجاد شده است. این نامهربانیها غالباً به علت امور سیاسی بوده و امام، انتظار همراهیهای بیشتری را از سایر مراجع داشته است. در این میان آیت الله سید محمد روحانی مخالفتهای صریحی با امام خمینی داشته است.

طلاب انقلابی نیز انتظار همراهی بیشتری از مراجع تقلید داشتند. عدم برآورده شدن خواسته‌های انقلابیون اما سبب می‌شد تا علیه مرجعیت برآشوبند و زبان به اعتراض بگشایند. معترضان به مرجعیت، تعداد زیادی از انقلابیون بودند. از حجه‌الاسلام حسن روحانی و عمادالدین باقی تا آیت الله سید محمد خامنه‌ای و آیت الله محمد یزدی، همگی زبان به نقد و اعتراض برخی از مراجع گشوده بودند. در این کتاب، اعتراضهای بی پروا علیه مرجعیت نیز نشان داده شده و مورد نقد قرار گرفته است.

کتاب "فقیهان و انقلاب ایران" با عنوان فرعی "یک نسل پس از آیت الله العظمی بروجردی" در 392 صفحه و با قیمت 28 هزار تومان در هنگامه‌ی سی و هشتمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی منتشر شده است.

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395

انتشار کتاب "فقیهان و انقلاب ایران"

دهم فروردین ماه 1340، زعیم مقتدر شیعه، آیت الله سید حسین طباطبایی بروجردی رخ در نقاب خاک کشید. با درگذشت وی، حاکمیت پهلوی و طلاب انقلابی مجالی فراخ برای رو در رویی با یکدیگر یافتند. زمانه ای فرا رسیده بود که سیاست و فقاهت به جنگ هم می رفتند. در این هنگام مراجع تقلیدی حضور داشتند که می باید در این نزاعها راهی می جستند. آنها می باید هم پاس مقام فقاهت را نگه می داشتند و هم سوداهای سیاسی حاکمیت را تعدیل می کردند. فقیهان زمانه ای صعب و البته تاریخ ساز را در پیش روی داشتند. یکی از نجف نامه می نوشت و حاکمان را تحذیر می داد که از ریختن دماء مسلمین درگذرید؛ دیگری انقلابیون را پروا می داد که از سیاست پای پس کشید و خون مسلمین را هدر ندهید. یکی در تبعید نامه می نوشت و حکومت را با جائرین تاریخ برابر می دانست و دیگری رعیت را به مدارای با حاکمیت فرا می خواند. یکی دست بر عصا داشت و دیگری به تندی می تازید. آتشی در خرمن فقیهان افتاده بود و می رفت تا قربانیانی بر جای نهد.
 کتاب "فقیهان و انقلاب ایران" را انتشارات کویر منتشر کرده است. در این اثر، عملکرد یازده تن از مراجع عظام تقلید در برهه تاریخی سالهای 40 تا 57 را به تصویر کشیده ام. تجربه ای که این بزرگواران در مواجهه با حاکمیت پهلوی و طلاب انقلابی از سر گذراندند. تجربه ای برای درس آموزی دوباره روحانیت و مرجعیت. تجربه ی فقیهان در مواجهه با انقلاب ایران؛ تنها یک نسل پس از آیت الله العظمی بروجردی.

دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1395

تأملاتِ فقهیِ شیخ سیاست‌ورز

قبای سیاست چنان بر هاشمی رفسنجانی راست آمده بود که رویکردهای علمی و فقهی‌اش کمتر مورد توجه قرار گرفت. وی از 14 سالگی به قم رفته و به تحصیل علوم دینی پرداخته بود. نمی‌شد که در محفل آیت الله العظمی بروجردی زانو زده باشد، انفاس امام خمینی بر جانش نشسته باشد، از محضر حضرات محقق داماد و گلپایگانی و شریعتمداری بهره برده باشد، اما دستی در فقه نداشته باشد.

شیخِ سیاست ورز، در فقه هم به تأملاتی پرداخته و به گره‌گشاییهایی نائل آمده بود. آیت الله هاشمی رفسنجانی به فقهِ عقلانی می‌اندیشید. بسنده کردن بر نص را بر نمی‌تابید و بر این باور بود که پیامبر مکرم اسلام نیز بر پایه‌ی عقل خود بسیاری از اعمال را به انجام می‌رسانید. به تعبیر او: پیامبر (ص) نیز به غیر از وحی، بر اساس عقلانیت و تشخیص خودشان در مفاهیم و محتوا اجتهاد می‌کرده‌اند. پیامبر(ص) در مصادیق هم به مشورت با افراد متعدد می‌پرداخته و حل مشکلات را طلب می‌کرده است.[1] هاشمی رفسنجانی همین مبنای رفتاری پیامبر را بر می‌گرفت و اذعان می‌کرد که پایه‌ی اجتهادات امروزین نیز می‌باید بر پایه‌ی عقل و تفکر سامان پذیرد.

وی در سخنان خود بارها بدین نکته اشراف می‌داد که انبیاء آمده‌اند تا گنجهای عقلانیت را که در ویرانه‌ها خوابیده و انسانها از آنها استفاده نکردند استخراج کنند؛ در کلمات ائمه (ع) و فقها با صراحت می‌بینیم که عقل را در کنار رسالت می‌گذارند. وی با این سخن، اذعان می‌داشت که حاکمیت اسلامی نیز می‌باید عقلانیت زمانه را برگیرد و با فقه اسلامی منطبق سازد.[2]

با توجه به همین رویکردهای عقلانی در فقه بود که هاشمی رفسنجانی بر مؤلفه‌هایی انگشت می‌نهاد تا جامِ فقه را از عقلانیت لبریز کند. یکی از تأکیدات وی برای ظهور عقلانیت در فقاهت، التفات بر "فقه مقارن" بود. آیت الله هاشمی بر این باور بود که اگر فقه اهل سنت را در کنار فقه اهل البیت(ع) بنشانیم و با یکدیگر به مقایسه بنشینیم، ممکن است که بسیاری از آراء فقهی ما نیز متفاوت و برای بشر امروز فهم پذیر تر گردد. به تعبیر وی: هم اهل سنت و هم شیعیان باید این کار را بکنند، باید فقه مقارن را مقایسه‌ای درس بدهند و درس بخوانند که در این شرایط، ممکن است فتاوای ما در خیلی از موضوعات فرق کند.[3]

هاشمی رفسنجانی در این خصوص بر این باور بود که علمای شیعه و اهل سنت می‌توانند به معیاری واحد تأکید کنند و به نتیجه‌ای معقول و مقبول دست یابند. به باور وی، می‌توان به احادیث اهل بیت (ع) رجوع کرد و اختلاف میان تشیع و تسنن را برچید، چرا که اهل بیت (ع) هم مقبول اهل سنت‌اند و هم قابل تبعیت.[4]

تخصصی شدن اجتهاد، یکی دیگر از دغدغه‌های آیت الله هاشمی رفسنجانی در عرصه‌ی عقلانیت فقهی بود. وی می‌کوشید تا این باور را ترویج دهد که اجتهاد نیز به مانند سایر علوم، می‌باید تخصصی شود. او می‌گفت: الان همه می‌فهمند که یک مجتهد نمی‌تواند به تنهایی در همه‌ی ابواب مورد نیاز فقهیِ جامعه و مردم متخصص باشند. هیچ کس قدرت این کار را ندارد. چگونه می‌توانیم در عمر 30 یا 40 ساله تحصیل همه‌ی علوم دنیا را در حقوق بین الملل، حقوق کودک، حقوق زن، حقوق معلولین، حقوق جامعه و دهها رشته‌ی دیگر در حد متخصص یاد بگیریم. در حالی که هر کدام آنها در حد یک تخصص بسیار بالاست که هر کدام چند رشته جدا و گرایش در زیر مجموعه خود دارند. واقعاً نمی‌توان قبول کرد که یک نفر با علم به همه‌ی علوم در همه‌ی مسائل فتوا بدهد.[5]

بر اساس همین مبنا بود که آیت الله هاشمی، معتقد بود که ولایت فقیه نیز ‌می‌تواند به نحو شورایی اداره شده و از دوش یک فرد برداشته شود.[6] وی در خصوص نظریه‌ی ولایت فقیه نیز، نگاه زمینی و رأی مردمی را دخیل می‌دانست و عنوان می‌کرد که:" ما از همان روز اول به پدیده‌ی قدرت، نگاه زمینی و واقع بینانه داشتیم. کسانی که آمدند و نگاه صرفاً متافیزیکی به قدرت را دامن زدند و آن را مرتب مطرح می‌کنند قبول نداریم. از همان ابتدا امام خمینی (ره) هم، همین را می‌گفت، شما حرف‌های ایشان را ببینید که مشروعیت را به مردم می‌دهد. این چالش  نیست و دردسری هم بوجود نمی‌آورد، البته اگر تعصب‌های بی‌جا برداشته شود".[7] وی در این خصوص نیز، عقلانیت زمانه را مدخلیت می‌داد و بر آن مُهر صحه می‌نهاد.  

هاشمی رفسنجانی بر جهانی سازی و التفات بر دستاوردهای بشر جدید تأکید بسیار داشت. وی در این خصوص عنوان می‌کرد که: همیشه زمان در حال پیشروی است، مسائل مستحدثه آن به آن اتفاق می‌افتد... لذا فقهی که امروز علما و حوزه‌های ما دارند از این جهت قابل مقایسه با دوره‌های قبل نیست. فقه سیاسی در اعماق فقه ما هست اما خیلی باید عوض و بزرگ شود. احکام سیاسی، اداره‌ی کشور، قانون گذاری، قضا و قوانین دیگر در این شرایط ده‌ها برابر مطالبی که قبلاً نوشته بودیم فروع دارد. این تحولات، می‌طلبد که عقل زمانه را برگیریم و در فقه به کار بندیم.[8]

هاشمی رفسنجانی پیشرفت زمانه را می‌دید و جا ماندن فقه از آن را هشدار می‌داد. وی در بیان خاطره‌ای نیز این دغدغه‌ی خود را بازگو کرده بود: "یک بار به خاطر مسأله ارثی که در خانواده‌ای به وجود آمده بود فکر کردم این حکمی که الآن هست که همسران بعد از فوت شوهران از زمین ارث نمی‌برند و فقط از اعیان و منقول ارث می‌برند با توجه به ظاهر قرآن جای تأمل دارد و بررسی کردم و دیدم یکی از ریشه‌های این حکم به مسأله‌ای بر می‌گردد که در زمان فوت پیامبر(ص) اتفاق افتاد که یکی از همسران پیامبر به خاطر مالکیت یکی از حجره‌هایی که در آن زندگی می‌کرد، آن مسائل را مطرح کرد. از همان زمان کم کم تعصبی بین شیعه و سنی در موضوع مالکیت زمین پیدا شد. بعد این تبدیل به فتوا شد که خیلی‌ها آن فتوا را می‌دادند و عمل می‌شد. موضوع را دنبال کردم و در سفر به قم با بعضی از مراجع بحت کردم و دیدم آنها هم می‌گویند "احتیاط می‌کنیم". یا می‌گویند "مصالحه می‌کنیم". با رهبری صحبت کردم  گفتم این چه دلیلی دارد تعدادی روایت داریم که ناظر به هر دو طرف است. رهبری دستور دادند در جلسه‌ای که شبهای پنجشنبه با علما دارند، بحث کنند. آیت الله هاشمی شاهرودی بحث را آماده کردند و به جلسه بردند که این فتوا در بسیاری از زوایا اصلاح شد...".[9]

التفات بر اقتضائات زمانه در فقه اسلامی، ذهن و ضمیر آیت الله هاشمی را به خود مشغول داشته بود. هاشمی با این نگاه  به فقه بود که بر گوهر عقلانیت تأکید می‌کرد و دستاوردهای نوین را در اجتهاد نیز دخیل می‌دانست. با همین رویکرد فقیهانه است که سید حسن خمینی در پیام تسلیت خود، آیت الله هاشمی را قامت رعنای گفتمان آزادی خواه و معتدل در جامعه‌ی افراط زده‌ی ما می‌داند.

ایده‌هایی که هاشمی رفسنجانی در خاطر داشت، تا رسیدن به سر منزل مقصود و تسرّی آن در جامعه اما نیاز به مداومت و صبر بسیاری دارد. همان صبری که مؤمنان را بدان بشارت داده‌اند. صبری که هاشمی رفسنجانی، خود نمادی از آن بود. سَلامٌ عَلَیکُم بِما صَبَرتُم.


این متن در مباحثات

                                                                                                        

پی‌نوشتها



[1] روزنامه جمهوری اسلامی، 28/10/87

[2] همانجا

[3] نقل از: اجتهاد در محاق، سید ضیاء مرتضوی، صص17-18

[4] نقل از همان، ص29

[5] سخنرانی در 2 دی ماه 1387، دانشگاه تهران

[6] رک: روزنامه شرق، 19 اسفند 1393

[7] نقل از: مشروعیت آسمانی، ولایت فقیه در اندیشه‌ی سیاسی آیت الله هاشمی رفسنجانی،رضا صنعتی، ص82

[8] رک: سخنرانی 2 دی ماه 1387، دانشگاه تهران

[9] همانجا 

جمعه 19 آذر‌ماه سال 1395

از منبر تا تریبون

                              

از ویژگی‌های سکولاریسم، یکی هم این بود که نهادِ روحانیت باید رخت بربندد و بر کُنجی خانه گزیند و از تفسیر رسمی دین پای پس کشد. ایده‌ی سکولاریسم باید به گونه‌ای رقم می‌خورد که نهاد روحانیت در جامعه کمرنگ و کمرنگ‌تر گردد. نهضت مشروطه، نخستین جرقه‌های مدرنیته و به تبَع آن، سکولاریسم را در ایران روشن کرد. سخنرانیهای مذهبی و سخنرانان دینی هم از این جرقه‌ها بی نصیب نماندند.

نسل اول: سخنرانان دینی پس از مشروطه

سید احمد حکم آبادی از اولین دلدادگان به مشروطه بود. او بعدها نام خانوادگی کسروی را برای خود برگزید. نیاکان احمد کسروی، روحانی و پیش نماز بودند. پدرش میرقاسم، از روحانیت کناره گرفته و حرفه‌ی بازرگانی را برگزیده بود. پدر اما بر سبیل سنت خانوادگی، آرزو داشت تا پسرش را در لباس روحانیت ببیند. از همین رو بود که پسر را به مکتب فرستاد و احمد کسروی ردای روحانیت به تن کرد. احمد اما در پوشیدن لباس روحانیت، سبک و سیاق ویژه‌ای برگزید. عمامه‌ای کوچک به سر می‌نهاد، ریشش را می‌تراشید، عینک بر چشم می‌زد، روضه نمی‌خواند و حتی روضه خوانها را نقد می‌کرد. همه‌ی اینها کافی بود تا کسروی را از دیگر روحانیون متمایز کند.

Image result for ‫احمد کسروی‬‎


در 29 آذر 1290 روس‌ها با مجاهدین در تبریز درگیر شدند. کسروی بر منبر رفت و مردم را می‌شوراند. جنگ اما 4 روز بیشتر به درازا نینجامید. مجاهدین از شهر بیرون رفتند و روسها بر تبریز چیره شدند. روحانیونِ مخالف مشروطه و پیروانشان هم خشونت سختی را به مشروطه خواهان روا داشتند. کسروی هم به دلیل آنکه چند روزی را به منبر رفته و به حمایت از مشروطه سخن گفته بود مورد تکفیر واقع شد. وی اینگونه بود که از سلک روحانیت کناره گرفت. او گفت که زنجیر روحانیت از گردنم برداشته شد. کسروی اگر چه از کسوت روحانیت بیرون آمد، اما با جامه‌ی رعیّت در خصوص دین و دینداری سخن گفت. گویی نخستین جرقه ها در راه سکولار سازی نهاد روحانیت زده شده بود.

 کسروی به اصلاحات دینی تأکید داشت. او می‌گفت که مذهب باید بر پایه زندگی همگان پایه ریزی شود و باید با الحاد به عنوان یکی از بزرگترین خطاها مبارزه گردد. وی از گرایش دینی به سمت اسلام دفاع می‌کرد و بر این باور بود که کسانی که می‌پندارند ایرانیان از ترس جان مسلمان شدند، نادانی خود را نشان می‌دهند.[1] کسروی گفته بود که پدران ما تا اسلام را نمی‌شناختند در برابر آن جنگیدند و چون شناختند، در راه آن جنگیدند.

کسروی اگر چه با اسلام گرایی موافقت داشت، اما انتقادهای تندی را بر روحانیت وارد کرد. وی بسیاری از شعائر مذهبی را به باد انتقاد گرفت. در یکی از سخنرانیهایِ خود حتی ادعا کرد که: "ما یک حکومت به آخوندها بدهکاریم. یعنی باید قدرت سیاسی به دست روحانیت بیفتد تا بعد ملت ایران دیگر دل از شعائر خرافه آمیز در قالب تشیع صفوی بر کند".[2] کسروی که اینک از سلک روحانیت به در آمده بود، خُرده‌هایی را بر هم‌صنفهایِ پیشینِ خود وارد می‌کرد. انتقادهای او اما بی پاسخ نماند. سید مجتبی نواب صفوی  از نجف به ایران آمد. وی به همراه دستیارش خورشیدی، به کسروی در میدان حشمت الدوله تهران حمله کرد. کسروی به شدت زخمی شد اما جان به سلامت برد. مواجهه کسروی با امور دینی اما چیزی نبود که جامعه مذهبی توان چشم پوشی از آن را داشته باشد. اینبار گروه فدائیان اسلام دست به اقدام علیه او زد و این سخنرانِ غیر روحانی در بیستم اسفند ماه 1324 از پای در آمد.

کسروی جامه‌ی روحانیت را به کناری نهاده بود، اما به سخنرانی در خصوص مسائل دینی اقدام می‌کرد. پس از وی روحانی دیگری نیز رویّه‌ی او را دنبال کرد و از جامه‌ی روحانیت خلع لباس شد. علی اکبر حکمی زاده.

او در قم متولد شده بود. در خانواده‌ای متدین. شیخ مهدی قمی پایین شهری پدر او از علمای خوش نام شهر بود. زمانی که شیخ عبدالکریم حائری از اراک به قم رفته و حوزه علمیه قم را بنیان نهاد در منزل شیخ مهدی اقامت کرده بود. شیخ مهدی، داماد ابوالحسن طالقانی- پدر سید محمود طالقانی- بود. حکمی زاده پسر خواهر مرحوم طالقانی محسوب می‌شد. حکمی زاده هم به اصلاحات دینی اهتمام داشت. او در همین خصوص، رساله‌ای را با نام "اسرار هزار ساله" خطاب به پیشوایان دینی منتشر کرد. حکمی زاده با نقدی تند، بسیاری از احکام دینی را به چالش کشید. او گفته بود که از خدا تنها نامی در جامعه اسلامی باقی مانده است و اختیاراتش میان امامان و امامزادگان تقسیم شده است. وی متعاقب آن درخواست نمود تا حوزه علمیه، پاسخ سئوالهایش را بدهند. امام خمینی (ره) سکوت را جایز ندانست و اولین کتاب خود به زبان فارسی را در نقد حکمی زاده به رشته‌ی تحریر در آورد. آیت الله خمینی دو ماه درس و بحث را تعطیل کرد و یکسره به نوشتن پرداخت. "کشف الاسرار" عنوان کتابی بود که امام خمینی در پاسخ به وی نگاشت. امام گفته بود که بعد از انتشار کتاب کشف الاسرار، حکمی زاده برای من پیغام فرستاد و گفت جوابهایی که شما نوشتید بسیار متین است و بعد گفت من غرضی نداشتم از انتشار کتاب، جز اینکه این سئوالها برای مردم مطرح بود و من خواستم کسی مثل شما جواب بدهد.[3] حکمی زاده با فشارهای حوزه‌ی علمیه قم، خلع لباس شده بود. او اما به عنوان یک سخنران دینی در محافل حضور می‌یافت.‌

کسروی و حکمی زاده را می‌توان از نسل نخست سخنرانانی دانست که با دین مواجه شدند، اما از کسوت روحانیت به در آمده بودند. مواجهه روحانیت با این دو، چندان مهربانانه نبود. یکی به ضرب گلوله از پای در آمد و دیگری از جامعه‌ی روحانیت طرد شده بود. نسل دیگری اما در رسیدند. نسلی از سخنرانان عرصه‌ی دین که در جرگه‌ی روحانیون نبودند اما دغدغه‌ی دین در خاطر داشتند. محمد تقی شریعتی از آن جمله بود.

نسل دوم: پیش از انقلاب اسلامی

اجداد پدری شریعتی از روحانیون منطقه مزینان محسوب می‌شدند. پدربزرگش ملا قربانعلی معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که از شاگردان ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد. ملا قربانعلی چهار فرزند داشت. محمود یکی از فرزندان او رویّه‌ی پدر را دنبال کرد و به کسوت روحانیت در آمده بود. محمد تقی شریعتی فرزند محمود بود. وی نیز به مشهد رفت تا به مانند اجدادش تحصیلات حوزوی را دنبال کند. او پس از گذراندن دروس مقدماتی و در حالی که در آستانه ملبس شدن به لباس روحانیت بود، حوزه علمیه را ترک کرد. شریعتی بر سنت دیرین خانوادگی‌اش عمل نکرد و به جای بر تن کردن عبا و بر سر گذاشتن عمامه، کت و شلوار فرنگی پوشید و کلاه شاپو بر سر گذاشت. مغنیه یکی از روحانیون شیعه لبنان در وصف محمد تقی گفته بود که: او کلاه شاپو بر سر می‌گذاشت تا از به ریشخند گرفته شدن روحانیون عمامه بر سر و ریش دار توسط نسل جوان جلوگیری کند.[4] شریعتی اگر چه طریقت خانوادگی را در طرز پوشش برنگزید، اما نتوانست مرام خانوادگی‌اش در ترویج دین را ترک کند. او یکی از سخنرانان مطرح در امور دینی بود. شریعتی بر این باور بود که آینده کشور به سرنوشت جوانان تحصیلکرده گره خورده است و باید به نحوی اسلام را به آنان آموزش داد که با ملزومات دوران مدرن همخوانی و سازگاری داشته باشد. تأکید او بر توجه به دستاوردهای جدید و انطباق آن با مسائل روز بود. این مهم اما برخی از روحانیون را خوش نیامد. محمد تقی را به سنی مذهبی و وهابی مسلکی متهم کردند.[5]

Image result for ‫محمد تقی شریعتی‬‎

خاندان شریعتی اگر چه دروس حوزوی را خوانده بودند و به ترویج دیانت می‌پرداختند، اما فرزند محمد تقی، از خواندن دروس حوزوی هم پای پس کشید. علی شریعتی مرام پدر را پیشه کرد و به جامه‌ی روحانیت هم در نیامد. او به فرانسه رفت تا تحصیلات دانشگاهی را دنبال کند. وی اما نمی‌توانست امر عظیم دین را نادیده انگارد. او نتوانست این مرام خانوادگی را ترک کند. علی شریعتی هم اگر چه در کسوت روحانیت نبود، اما به ترویج دیانت از طریق سخنرانی اقدام کرد. او در سال 1348 به حسینیه ارشاد دعوت شد. وی نیز رویکردی نقادانه به برخی از باورهای مذهبی داشت. او با تفکیکی که میان تشیع علوی و صفوی برقرار کرد، به نقد رویکردهایی می‌پرداخت که عقلانیت و خردورزی را از دین می‌زدایند و نگاهی تقلید گرایانه بر آن دارد.[6]

شریعتی اما با اختصاص تعلیمات دینی در دست روحانیت موافقتی نداشت. او در سخنی که روحانیت را نشانه می‌رفت اینگونه عنوان کرد که: "اکنون خوشبختانه همان طور که دکتر مصدق تز اقتصاد منهای نفت را مطرح کرد، تا استقلال نهضت را پی ریزی کند و آن را از بند اسارت و احتیاج به کمپانی استعماری سابق آزاد سازد، تز "اسلام منهای آخوند" در جامعه تحقق یافته است".[7] وی در جای دیگری اینگونه عنوان کرد که: "اسلام واسطه میان انسان و خدا را از میان برد، و برای اولین بار ارتباط مستقیمی را میان این دو قطب اعلام کرد و بنابراین سازمان رسمی روحانی در اسلام نیست. مناصب مختلف روحانی در دین رسمیت ندارد."[8]

سخنرانیهای شریعتی در حسینیه ارشاد مورد استقبال کم سابقه‌ای قرار گرفت. محفل دینی او از مجالسی که روحانیت در آن به ایراد سخنرانی می‌پرداختند بسیار بیشتر و با کیفیت تر برگزار می‌شد. علی شریعتی اما مورد انتقاد و خرده گیری روحانیت قرار گرفت. آیت الله ابوالقاسم خزعلی بعدها در خاطرات خود اینگونه از حسینیه ارشاد و سخنران آن شریعتی یاد کرد: "اجنبی‌ها برای ما حسینیه ارشاد را ساختند. یادم می‌آید مؤمنین آنجا را "یزیدیه اضلال" می‌خواندند. در حسینیه دختر و پسر جوان و دانشجویان جمع می‌شدند که البته خود این یک خطر بود".[9] خزعلی اما عنوان کرده بود که این مخالفتها با شریعتی از روی، رقابت با یک فرد غیر روحانی نبود. "افراد انقلابی ما گاهی شریعتی را در ردیف مطهری و بهشتی قرار می‌دادند که این برای من تأثر آور بود. آن زمان هم اگر حرفی می‌زدیم ممکن بود برخی تصور کنند چون شریعتی را به چشم یک رقیب می‌بینیم این نظر را درباره او داریم ولی اکنون که این وضعیت تغییر کرده است، می‌توانیم واقعیت‌ها را به مردم بگوییم."[10]

شریعتی اگر چه مقام روحانیت شیعه را حُرمت می‌نهاد و اذعان می‌کرد که علمای شیعه پاکترین گروه یا طبقه روحانی از میان همه ادیان و مذاهب عالم در گذشته و حال به شمار می‌روند[11] اما بر این باور بود که دین اسلام نیازمند به نهاد روحانی نیست. به باور او، ترویج دین نیازمند عالِم است نه روحانی.

مخالفت روحانیون با علی شریعتی بالا گرفت. در این میان اما برخی از روحانیون نیز به حمایت از این سخنرانِ غیر هم صنف پرداختند. آیت الله منتظری گفت که این برخورد‌هایی که به عنوان روحانیت با دکتر شریعتی شده به این شکل است که گویا ما خودمان را معصوم و آگاه به تمام مسائل شرعی می‌دانیم و آنها را آدمهای منحرف. این اساسا یک برخورد غلطی است.[12]

انتقادها بر شریعتی اگر چه از جانب روحانیت بیشتر و بیشتر می‌شد، اما وی نقطه‌ی پایان سخنرانان غیر روحانی نبود. مهدی بازرگان بود که هم کت و شلوار به تن می‌کرد، کراوات می‌زد، تسبیح و انگشتر بر دست نداشت، محاسن فرنگی بر چهره می‌گذاشت و هم به سخنرانی مذهبی اقدام می‌کرد. او اگر چه وارد عرصه‌ی سیاست هم شد، اما فعالیتهای دینی وی بر اقدامات سیاسی‌اش مقدم بود. وی با ایراد سخنرانیهای متعدد در مجالس و محافل مذهبی و علمی، خلاء اعتقادی و علمی جوانان را پر می‌کرد. وی در برابر تبلیغات ضد دینی حزب توده، با سخنرانیهای خود وارد عرصه دفاع از دین شده بود. شاید بتوان مهم ترین ویژگی فکری بازرگان را تلاش برای رفع ابهام در تعارض میان علم و دین دانست. وی ضرورت این مهم را درک کرده بود و به آن اهتمام می‌ورزید.[13] وی بر آن بود تا نشان دهد که بر خلاف تصور برخی، اروپاییان هم به مذهب پایبند هستند و اینچنین نیست که تجدد با بی دینی همراه باشد.[14] بازرگان بیش از آنکه به جنبه‌های عبادی و شعائری دین بپردازد، جنبه‌های انسانی آن یعنی اخلاق و درستکاری را ترویج می‌کرد. وی در اواخر عمر به ایده‌ای دست یافت و آنرا در مقابل تمامی تلاشهای مذهبی گذشته‌اش قرار داد. بازرگان به این نتیجه رسید که اساساً شأن  نزول دین برای آن است که آخرت آدمی را اصلاح کند و نه سرای دنیا را. او در سخنرانی معروف خود، "آخرت و خدا هدف بعثت انبیاء" یک گام به عقب رفته و به جای آنکه جنبه‌ای از شریعت را انتخاب و آنرا تبیین کند، به سر وقت پرسشی بنیادین رفت و هدف از رسالت را تنها و تنها خداو آخرت اعلام کرد.

بازرگان اما در وادی سیاست هم وارد شد. رویکرد او به دین، در مسائل و تفکر سیاسی‌اش نیز اثر گذاشت. رویکردهای او سبب ساز مخالفت روحانیون نیز می‌شد. آیت الله ابراهیم امینی گفته بود که بازرگان فرد متدینی است اما تصور درستی از حکومت اسلامی ندارد.[15] گرایشهای دینی و مواجهه این سخنران مذهبی با دین، مورد پسند و قبول روحانیت نیفتاده بود. امام خمینی (ره) اما در وصف او گفته بود که: "مهندس بازرگان آدم خوبی است، اما کج سلیقه است".[16] برخی از روحانیون اما ماجرا را از کج سلیقگی بازرگان فراتر بردند و تفاوت را در اساس دینداری او می‌دیدند. حجه الاسلام ناطق نوری خاطره‌ای را نقل کرده که نشان از مخالفت برخی روحانیون با مهندس بازرگان و سلوک دینی او داشت: "در زندان مناظره‌ای بین شهید محمد منتظری و بازرگان صورت گرفت.... در انتها محمد منتظری گفت: اسلام ما با اسلام اینها فرق می‌کند، مذهب ما با مذهب اینها فرق می‌کند، امام زمان ما با امام زمان اینها فرق می‌کند."[17] اگر چه شیخ محمد منتظری، تفکیک تام و تمام میان منشِ این مکلّای سخنران با معممین می‌نهاد، اما افراد دیگری نیز بودند که در کسوت روحانیت در نیامدند و با سخنرانیهای خود، نبض دینی جامعه را در دست داشتند. فخر الدین حجازی از آن قبیل سخنرانان بود.

 پدر او از روحانیون شهر بود. فخرالدین به دروس حوزوی نیز پرداخته بود اما به کسوت روحانیت در نیامد. وی از شاگردان محمد تقی شریعتی محسوب می‌شد. وی در مشهد سکونت داشت و به آیت الله میلانی نزدیک بود. آیت الله میلانی به وی توصیه کرد تا به تهران برود. وی اطاعت امر کرد و به پایتخت رفت. قدرت بیان فراوان و تسلط بر سخنوری کافی بود تا او نیز به حسینیه ارشاد برود و سخنرانی مذهبی انجام دهد. گویی ریشِ تراشیده و کت و شلوار، دیگر مخالفتی با سخنرانی مذهبی نداشت.

Image result for ‫فخرالدین حجازی‬‎

برخی از روحانیون اما با حجازی هم موافقتی نداشتند. فشار روحانیون بر او زیاد شد و وی سخنرانی در حسینیه ارشاد را پایان داد. او بعدها گفت که به دلیل فشار برخی روحانیون از این سخنرانیها امتناع کرده است. وی اما به سخنرانیهای خود در مساجد و محافل مذهبی همچنان ادامه می‌داد. حجه الاسلام محمد تقی فلسفی از مخالفان حجازی بود. زمانی که بحث رفتن مرحوم فلسفی به حسینیه ارشاد بود، وی با وجود فخر الدین حجازی حاضر به رفتن به حسینیه نشد. آیت الله طالقانی آن دو را به منزلش دعوت کرد تا صلحشان دهد. حجازی در آن دیدار از اینکه با کسوت غیر روحانی در مجالس مذهبی وارد می‌شود و سخنرانی می‌کند دفاع کرده و گفته بود که مراجع هم مواضع او را تأیید کرده‌اند. از جمله اینکه زمانی که با ریش تراشیده از حج نزد امام خمینی رفته و گفته است که من اینطور تبلیغ اسلام می‌کنم و امام هم او را دعا کرده است.[18]

گویی سخن غیر روحانیون رفته رفته در دل روحانیت هم اثر می‌کرد و اینگونه به تأیید می‌پرداختند. با پیروزی انقلاب اسلامی اما نسل دیگری از سخنرانان در رسیدند.

نسل سوم: پس از پیروزی انقلاب اسلامی

با پیروزی انقلاب اسلامی، امر دین و مذهب به عرصه‌ی عمومی کشیده شد. هر فرهیخته و اندیشمندی از دور و یا نزدیک دستی بر آتشِ دین داشت. بحثها و سخنها به انحائی ربط و نسبتی با دین پیدا می‌کرد. گویی امر دین دیگر به نحو تام و تمام در اختیار روحانیون نبود. سخنرانان غیر روحانی اینک در کنار و هم پای با روحانیون در عرصه حضور داشتند. حکومت هم خواسته یا ناخواسته می‌باید به این قرابت و همراهی تن در می‌داد. در این دوره اما سخنرانان غیر معمم بر دو قسم بودند. دسته‌ای که رویکرد نقادانه بر دین رسمی داشتند و دسته‌ای که از جانب حکومت دینی مورد قبول واقع شدند. منتقدان دینِ رسمی اگر چه حضور روحانیت در عرصه‌ی دینی را مورد نقد قرار می‌دادند، اما از جانب دیگر، سخنرانان غیر روحانی‌ای وجود داشتند که مورد مقبولیت قرار گرفته و به نحو رسمی مورد حمایت حکومت واقع شدند. 

حسن رحیم پور ازغدی از جمله افرادی است که توانسته مقبولیت حاکمیت دینی را کسب کند و به عنوان یک سخنران مذهبی مورد قبول واقع شود. وی بیش از نوشته، به سخنرانی می‌پردازد. او از امور دینی در دنیای جدید دفاع می‌کند. از مهدویت و ولایت فقیه  تا توسعه و دموکراسی را مورد بررسی قرار می‌دهد. او از منتقدان تفکر غربی است. وی از همین موضع، حتی برخی روحانیون را نیز مورد نقد قرار داده است. ازغدی در نقدی بر یکی از روحانیون که گفته بود: تقسیم هنرمندان به ارزشی و غیر ارزشی بی معناست؛ پاسخ گفته بود که: من معنی این جمله را نمی‌فهمم که هنر ارزشی و غیر ارزشی وجود ندارد. یعنی سینمایی که مروج شرک و خرافه است با سینمایی که مروج توحید و عبادت است مساوی است؟ وی از موضع ارزشیِ اسلام در مقابل برخی روحانیون به دفاع برخاسته بود.

پدر وی نیز از فعالین مذهبی است. حیدر رحیم پور از سخنرانان و همراهان محمد تقی شریعتی بود. وی به همراه شریعتیِ پدر و پدرِ مسعود احمدزاده (از بنیان گذاران چریک های فدایی خلق) سه رکن مبارزات نهضت ملی در خراسان محسوب می‌شدند.[19] وی از اعضای نهضت آزادی بود که با پیروزی انقلاب و اختلاف نهضت آزادی با امام خمینی، به نفع امام از نهضت جدا شد. حیدر رحیم پور هم به برخی از روحانیون انتقاد کرده و از مواضعی ارزشی دفاع کرده است.  وی برخی دیدگاههای سید مصطفی محقق داماد- فرزند آیت الله سید محمد داماد و نوه‌ی شیخ عبدالکریم حائری- را غربگرایانه خوانده بود. در دوران پس از انقلاب، کار به جایی رسید که سخنرانانِ غیر روحانی، برخی روحانیون را اینگونه به نقد می‌کشاندند و از مواضع دینیِ خود دم می‌زدند.

در دوره‌ی جمهوری اسلامی، سخنرانانِ غیر روحانی، هر کدام شاخه‌ای از دین را بر عهده گرفته‌اند. یکی تفسیر قرآن می‌گوید و دیگری نگاه عرفانیِ اسلام را بازتاب می‌دهد. سید محسن میرباقری از سخنرانانی است که رسالت تفسیر قرآن را بر عهده دارد.او مفاهیم قرآنی را با سبک زندگی دینی تطبیق و آنرا ترویج می‌دهد. درسهای تفسیر میرباقری مورد استقبال واقع شده و مورد توجه رسانه‌های رسمی نیز قرار گرفته است.

Image result for ‫الهی قمشه ای‬‎

حسین الهی قمشه‌ای از دیگر سخنرانان غیر روحانی است. او رسالت نگاه عرفانی به دین را برگزیده است. پدر او نیز از جرگه علمای بزرگ روحانی بود. حسین هم به مانند پدر، دغدغه‌های دینی دارد اما در غیر کسوت روحانیت آن را دنبال می‌کند و با دیگران در میان می‌نهد. هدف او آشنا کردن انسانها بخصوص جوانان با لذتهای متعالی است. به گفته‌ی او این لذتهای متعالی از زیبایی، دانایی و نیکویی سرچشمه می‌گیرد. وی این لذات را مائده‌های آسمانی و غذای روح می‌داند و معتقد است که همه جنگها و فسادها در عالم در اثر بی اعتنایی به این مائده‌های آسمانی است. الهی قمشه‌ای در سخنرانیهای خود، با طرح نظریه "لذات متعالی" می‌کوشد که سطح لذات مردمان را افزایش دهد. وی برای این مقصود، از دریچه اخلاق، هنر و ادبیات، به امور دینی می‌نگرد.[20]

الهی قمشه‌ای با سخنرانیهای خود توانست طیف وسیعی از مخاطبان داخل و خارج کشور را به خود جذب کند. طبق آماری که مجله سروش اعلام کرد، سخنرانیهای وی در دوره‌ای پر بیننده‌ترین برنامه‌ها بعد از اخبار بوده و حتی از برنامه‌های ورزشی و سریالهای تلوزیونی نیز بینندگان بیشتری دارد. از خصوصیات جالب سخنرانیهای الهی قمشه‌ای تنوع بینندگان از نوجوانان تا سالخوردگان و از عامه مردم تا خواص را در مشاغل گوناگون و با مواضع اجتماعی و مذهبی متفاوت شامل می‌شود.

به نظر می‌رسد که سخنرانان غیر روحانی رفته رفته در کنار روحانیت جای خود را در ابراز نظرهای مذهبی و سخنرانیهای دینی مستحکم کرده‌اند. امروز نماز جمعه‌ای برگزار نمی‌شود مگر اینکه نصایح پیش از خطبه‌ها را فردی غیر روحانی انجام می‌دهد. کمتر محفل عزایی به پا می‌گردد که از سخنران غیر روحانی بهره نبرد. اگر سابقاً سخنرانان غیر روحانی، با نقدها و تلخکامی‌های روحانیون مواجه می‌شدند، اما امروز این دو در کنار هم می‌نشینند و دغدغه‌های دینی مردم را پاسخ می‌گویند. در فروشگاههای محصولات مذهبی، کمتر تصویری را شاهدیم که سخنران از امور دینی سخن بگوید اما نشانه‌ای از روحانیت و طلبگی در ظاهر داشته باشد. این همه اما نشانه‌هایی به همراه دارد. نشانه‌هایی که نمی‌توان بر آن چشم بست و مورد غفلت قرار داد. نشانه‌هایی که سکولاریسم تام و تمام را به رخ می‌کشد. تریبونها امروز، مردم را برای شنیدن سخنان منابر آماده می‌کنند. روند سکولار سازی اما خواسته یا ناخواسته فراگیر می‌شود. شاید هم روزی در رسد که جای منبر و تریبون تغییر کند.

       

 

پی نوشتها



[1] مجله پیمان، سال یکم، ش سوم، 1312

[2] سید حسن امین، زندگی و کارهای احمد کسروی، حافظ، ش 78، 1389

[3] پا به پای آفتاب، ج3، ص204

[4] چهره نگاری سیاسی علی شریعتی، آرمانگرای اسلامی، ص208 نقل از ویکی پدیا

[5] آبراهامیان، اسلام رادیکال، ص106

[6] رک: مسعود پدرام، قدر شریعتی، ماهنامه ایران فردا، ش34، تیر 1376

[7] مجموعه آثار 1/با مخاطب های آشنا، ص8

[8] مجموعه آثار 30، اسلام شناسی، ص24

[9] خاطرات آیت الله ابوالقاسم خزعلی، ص135

[10] خاطرات ابوالقاسم خزعلی، ص137

[11] سخنرانی شریعتی در حسینیه ارشاد 23/9/1350، به نقل از پوستین وارونه ، دکتر حسین رزمجو، ص43

[12] جلوه های ماندگار حکمتهایی در محضر فقیه مجاهد آیت الله منتظری

[13] رک: رسول جعفریان، جریانها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایران، ص126

[14] شصت سال خدمت و مقاومت،خاطرات مهدی بازرگان، در گفتگو با سرهنگ غلامرضا نجاتی،ج1، ص220

[15] خاطرات آیت الله ابراهمی امینی، ص231

[16] خاطرات آیت الله مهدوی کنی، ص209

[17] خاطرات حجه الاسلام ناطق نوری، ص81

[18] رسول جعفریان، جریانها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایران، ص567

[19] روشنفکران از چه کسی حمایت می کنند؟ روزنامه فرهیختگان، دوره جدید ، ش7، 4 خرداد 1388

[20] وبسایت رسمی حسین الهی قمشه ای، نقل از حمید همایونی، با دکتر الهی قمشه ای بیشتر آشنا شویم، نشریه گلبانگ، ش52، فروردین 83

   1      2      3      4      5      ...      23      >>