X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 19 آذر‌ماه سال 1395

از منبر تا تریبون

                              

از ویژگی‌های سکولاریسم، یکی هم این بود که نهادِ روحانیت باید رخت بربندد و بر کُنجی خانه گزیند و از تفسیر رسمی دین پای پس کشد. ایده‌ی سکولاریسم باید به گونه‌ای رقم می‌خورد که نهاد روحانیت در جامعه کمرنگ و کمرنگ‌تر گردد. نهضت مشروطه، نخستین جرقه‌های مدرنیته و به تبَع آن، سکولاریسم را در ایران روشن کرد. سخنرانیهای مذهبی و سخنرانان دینی هم از این جرقه‌ها بی نصیب نماندند.

نسل اول: سخنرانان دینی پس از مشروطه

سید احمد حکم آبادی از اولین دلدادگان به مشروطه بود. او بعدها نام خانوادگی کسروی را برای خود برگزید. نیاکان احمد کسروی، روحانی و پیش نماز بودند. پدرش میرقاسم، از روحانیت کناره گرفته و حرفه‌ی بازرگانی را برگزیده بود. پدر اما بر سبیل سنت خانوادگی، آرزو داشت تا پسرش را در لباس روحانیت ببیند. از همین رو بود که پسر را به مکتب فرستاد و احمد کسروی ردای روحانیت به تن کرد. احمد اما در پوشیدن لباس روحانیت، سبک و سیاق ویژه‌ای برگزید. عمامه‌ای کوچک به سر می‌نهاد، ریشش را می‌تراشید، عینک بر چشم می‌زد، روضه نمی‌خواند و حتی روضه خوانها را نقد می‌کرد. همه‌ی اینها کافی بود تا کسروی را از دیگر روحانیون متمایز کند.

Image result for ‫احمد کسروی‬‎


در 29 آذر 1290 روس‌ها با مجاهدین در تبریز درگیر شدند. کسروی بر منبر رفت و مردم را می‌شوراند. جنگ اما 4 روز بیشتر به درازا نینجامید. مجاهدین از شهر بیرون رفتند و روسها بر تبریز چیره شدند. روحانیونِ مخالف مشروطه و پیروانشان هم خشونت سختی را به مشروطه خواهان روا داشتند. کسروی هم به دلیل آنکه چند روزی را به منبر رفته و به حمایت از مشروطه سخن گفته بود مورد تکفیر واقع شد. وی اینگونه بود که از سلک روحانیت کناره گرفت. او گفت که زنجیر روحانیت از گردنم برداشته شد. کسروی اگر چه از کسوت روحانیت بیرون آمد، اما با جامه‌ی رعیّت در خصوص دین و دینداری سخن گفت. گویی نخستین جرقه ها در راه سکولار سازی نهاد روحانیت زده شده بود.

 کسروی به اصلاحات دینی تأکید داشت. او می‌گفت که مذهب باید بر پایه زندگی همگان پایه ریزی شود و باید با الحاد به عنوان یکی از بزرگترین خطاها مبارزه گردد. وی از گرایش دینی به سمت اسلام دفاع می‌کرد و بر این باور بود که کسانی که می‌پندارند ایرانیان از ترس جان مسلمان شدند، نادانی خود را نشان می‌دهند.[1] کسروی گفته بود که پدران ما تا اسلام را نمی‌شناختند در برابر آن جنگیدند و چون شناختند، در راه آن جنگیدند.

کسروی اگر چه با اسلام گرایی موافقت داشت، اما انتقادهای تندی را بر روحانیت وارد کرد. وی بسیاری از شعائر مذهبی را به باد انتقاد گرفت. در یکی از سخنرانیهایِ خود حتی ادعا کرد که: "ما یک حکومت به آخوندها بدهکاریم. یعنی باید قدرت سیاسی به دست روحانیت بیفتد تا بعد ملت ایران دیگر دل از شعائر خرافه آمیز در قالب تشیع صفوی بر کند".[2] کسروی که اینک از سلک روحانیت به در آمده بود، خُرده‌هایی را بر هم‌صنفهایِ پیشینِ خود وارد می‌کرد. انتقادهای او اما بی پاسخ نماند. سید مجتبی نواب صفوی  از نجف به ایران آمد. وی به همراه دستیارش خورشیدی، به کسروی در میدان حشمت الدوله تهران حمله کرد. کسروی به شدت زخمی شد اما جان به سلامت برد. مواجهه کسروی با امور دینی اما چیزی نبود که جامعه مذهبی توان چشم پوشی از آن را داشته باشد. اینبار گروه فدائیان اسلام دست به اقدام علیه او زد و این سخنرانِ غیر روحانی در بیستم اسفند ماه 1324 از پای در آمد.

کسروی جامه‌ی روحانیت را به کناری نهاده بود، اما به سخنرانی در خصوص مسائل دینی اقدام می‌کرد. پس از وی روحانی دیگری نیز رویّه‌ی او را دنبال کرد و از جامه‌ی روحانیت خلع لباس شد. علی اکبر حکمی زاده.

او در قم متولد شده بود. در خانواده‌ای متدین. شیخ مهدی قمی پایین شهری پدر او از علمای خوش نام شهر بود. زمانی که شیخ عبدالکریم حائری از اراک به قم رفته و حوزه علمیه قم را بنیان نهاد در منزل شیخ مهدی اقامت کرده بود. شیخ مهدی، داماد ابوالحسن طالقانی- پدر سید محمود طالقانی- بود. حکمی زاده پسر خواهر مرحوم طالقانی محسوب می‌شد. حکمی زاده هم به اصلاحات دینی اهتمام داشت. او در همین خصوص، رساله‌ای را با نام "اسرار هزار ساله" خطاب به پیشوایان دینی منتشر کرد. حکمی زاده با نقدی تند، بسیاری از احکام دینی را به چالش کشید. او گفته بود که از خدا تنها نامی در جامعه اسلامی باقی مانده است و اختیاراتش میان امامان و امامزادگان تقسیم شده است. وی متعاقب آن درخواست نمود تا حوزه علمیه، پاسخ سئوالهایش را بدهند. امام خمینی (ره) سکوت را جایز ندانست و اولین کتاب خود به زبان فارسی را در نقد حکمی زاده به رشته‌ی تحریر در آورد. آیت الله خمینی دو ماه درس و بحث را تعطیل کرد و یکسره به نوشتن پرداخت. "کشف الاسرار" عنوان کتابی بود که امام خمینی در پاسخ به وی نگاشت. امام گفته بود که بعد از انتشار کتاب کشف الاسرار، حکمی زاده برای من پیغام فرستاد و گفت جوابهایی که شما نوشتید بسیار متین است و بعد گفت من غرضی نداشتم از انتشار کتاب، جز اینکه این سئوالها برای مردم مطرح بود و من خواستم کسی مثل شما جواب بدهد.[3] حکمی زاده با فشارهای حوزه‌ی علمیه قم، خلع لباس شده بود. او اما به عنوان یک سخنران دینی در محافل حضور می‌یافت.‌

کسروی و حکمی زاده را می‌توان از نسل نخست سخنرانانی دانست که با دین مواجه شدند، اما از کسوت روحانیت به در آمده بودند. مواجهه روحانیت با این دو، چندان مهربانانه نبود. یکی به ضرب گلوله از پای در آمد و دیگری از جامعه‌ی روحانیت طرد شده بود. نسل دیگری اما در رسیدند. نسلی از سخنرانان عرصه‌ی دین که در جرگه‌ی روحانیون نبودند اما دغدغه‌ی دین در خاطر داشتند. محمد تقی شریعتی از آن جمله بود.

نسل دوم: پیش از انقلاب اسلامی

اجداد پدری شریعتی از روحانیون منطقه مزینان محسوب می‌شدند. پدربزرگش ملا قربانعلی معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که از شاگردان ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد. ملا قربانعلی چهار فرزند داشت. محمود یکی از فرزندان او رویّه‌ی پدر را دنبال کرد و به کسوت روحانیت در آمده بود. محمد تقی شریعتی فرزند محمود بود. وی نیز به مشهد رفت تا به مانند اجدادش تحصیلات حوزوی را دنبال کند. او پس از گذراندن دروس مقدماتی و در حالی که در آستانه ملبس شدن به لباس روحانیت بود، حوزه علمیه را ترک کرد. شریعتی بر سنت دیرین خانوادگی‌اش عمل نکرد و به جای بر تن کردن عبا و بر سر گذاشتن عمامه، کت و شلوار فرنگی پوشید و کلاه شاپو بر سر گذاشت. مغنیه یکی از روحانیون شیعه لبنان در وصف محمد تقی گفته بود که: او کلاه شاپو بر سر می‌گذاشت تا از به ریشخند گرفته شدن روحانیون عمامه بر سر و ریش دار توسط نسل جوان جلوگیری کند.[4] شریعتی اگر چه طریقت خانوادگی را در طرز پوشش برنگزید، اما نتوانست مرام خانوادگی‌اش در ترویج دین را ترک کند. او یکی از سخنرانان مطرح در امور دینی بود. شریعتی بر این باور بود که آینده کشور به سرنوشت جوانان تحصیلکرده گره خورده است و باید به نحوی اسلام را به آنان آموزش داد که با ملزومات دوران مدرن همخوانی و سازگاری داشته باشد. تأکید او بر توجه به دستاوردهای جدید و انطباق آن با مسائل روز بود. این مهم اما برخی از روحانیون را خوش نیامد. محمد تقی را به سنی مذهبی و وهابی مسلکی متهم کردند.[5]

Image result for ‫محمد تقی شریعتی‬‎

خاندان شریعتی اگر چه دروس حوزوی را خوانده بودند و به ترویج دیانت می‌پرداختند، اما فرزند محمد تقی، از خواندن دروس حوزوی هم پای پس کشید. علی شریعتی مرام پدر را پیشه کرد و به جامه‌ی روحانیت هم در نیامد. او به فرانسه رفت تا تحصیلات دانشگاهی را دنبال کند. وی اما نمی‌توانست امر عظیم دین را نادیده انگارد. او نتوانست این مرام خانوادگی را ترک کند. علی شریعتی هم اگر چه در کسوت روحانیت نبود، اما به ترویج دیانت از طریق سخنرانی اقدام کرد. او در سال 1348 به حسینیه ارشاد دعوت شد. وی نیز رویکردی نقادانه به برخی از باورهای مذهبی داشت. او با تفکیکی که میان تشیع علوی و صفوی برقرار کرد، به نقد رویکردهایی می‌پرداخت که عقلانیت و خردورزی را از دین می‌زدایند و نگاهی تقلید گرایانه بر آن دارد.[6]

شریعتی اما با اختصاص تعلیمات دینی در دست روحانیت موافقتی نداشت. او در سخنی که روحانیت را نشانه می‌رفت اینگونه عنوان کرد که: "اکنون خوشبختانه همان طور که دکتر مصدق تز اقتصاد منهای نفت را مطرح کرد، تا استقلال نهضت را پی ریزی کند و آن را از بند اسارت و احتیاج به کمپانی استعماری سابق آزاد سازد، تز "اسلام منهای آخوند" در جامعه تحقق یافته است".[7] وی در جای دیگری اینگونه عنوان کرد که: "اسلام واسطه میان انسان و خدا را از میان برد، و برای اولین بار ارتباط مستقیمی را میان این دو قطب اعلام کرد و بنابراین سازمان رسمی روحانی در اسلام نیست. مناصب مختلف روحانی در دین رسمیت ندارد."[8]

سخنرانیهای شریعتی در حسینیه ارشاد مورد استقبال کم سابقه‌ای قرار گرفت. محفل دینی او از مجالسی که روحانیت در آن به ایراد سخنرانی می‌پرداختند بسیار بیشتر و با کیفیت تر برگزار می‌شد. علی شریعتی اما مورد انتقاد و خرده گیری روحانیت قرار گرفت. آیت الله ابوالقاسم خزعلی بعدها در خاطرات خود اینگونه از حسینیه ارشاد و سخنران آن شریعتی یاد کرد: "اجنبی‌ها برای ما حسینیه ارشاد را ساختند. یادم می‌آید مؤمنین آنجا را "یزیدیه اضلال" می‌خواندند. در حسینیه دختر و پسر جوان و دانشجویان جمع می‌شدند که البته خود این یک خطر بود".[9] خزعلی اما عنوان کرده بود که این مخالفتها با شریعتی از روی، رقابت با یک فرد غیر روحانی نبود. "افراد انقلابی ما گاهی شریعتی را در ردیف مطهری و بهشتی قرار می‌دادند که این برای من تأثر آور بود. آن زمان هم اگر حرفی می‌زدیم ممکن بود برخی تصور کنند چون شریعتی را به چشم یک رقیب می‌بینیم این نظر را درباره او داریم ولی اکنون که این وضعیت تغییر کرده است، می‌توانیم واقعیت‌ها را به مردم بگوییم."[10]

شریعتی اگر چه مقام روحانیت شیعه را حُرمت می‌نهاد و اذعان می‌کرد که علمای شیعه پاکترین گروه یا طبقه روحانی از میان همه ادیان و مذاهب عالم در گذشته و حال به شمار می‌روند[11] اما بر این باور بود که دین اسلام نیازمند به نهاد روحانی نیست. به باور او، ترویج دین نیازمند عالِم است نه روحانی.

مخالفت روحانیون با علی شریعتی بالا گرفت. در این میان اما برخی از روحانیون نیز به حمایت از این سخنرانِ غیر هم صنف پرداختند. آیت الله منتظری گفت که این برخورد‌هایی که به عنوان روحانیت با دکتر شریعتی شده به این شکل است که گویا ما خودمان را معصوم و آگاه به تمام مسائل شرعی می‌دانیم و آنها را آدمهای منحرف. این اساسا یک برخورد غلطی است.[12]

انتقادها بر شریعتی اگر چه از جانب روحانیت بیشتر و بیشتر می‌شد، اما وی نقطه‌ی پایان سخنرانان غیر روحانی نبود. مهدی بازرگان بود که هم کت و شلوار به تن می‌کرد، کراوات می‌زد، تسبیح و انگشتر بر دست نداشت، محاسن فرنگی بر چهره می‌گذاشت و هم به سخنرانی مذهبی اقدام می‌کرد. او اگر چه وارد عرصه‌ی سیاست هم شد، اما فعالیتهای دینی وی بر اقدامات سیاسی‌اش مقدم بود. وی با ایراد سخنرانیهای متعدد در مجالس و محافل مذهبی و علمی، خلاء اعتقادی و علمی جوانان را پر می‌کرد. وی در برابر تبلیغات ضد دینی حزب توده، با سخنرانیهای خود وارد عرصه دفاع از دین شده بود. شاید بتوان مهم ترین ویژگی فکری بازرگان را تلاش برای رفع ابهام در تعارض میان علم و دین دانست. وی ضرورت این مهم را درک کرده بود و به آن اهتمام می‌ورزید.[13] وی بر آن بود تا نشان دهد که بر خلاف تصور برخی، اروپاییان هم به مذهب پایبند هستند و اینچنین نیست که تجدد با بی دینی همراه باشد.[14] بازرگان بیش از آنکه به جنبه‌های عبادی و شعائری دین بپردازد، جنبه‌های انسانی آن یعنی اخلاق و درستکاری را ترویج می‌کرد. وی در اواخر عمر به ایده‌ای دست یافت و آنرا در مقابل تمامی تلاشهای مذهبی گذشته‌اش قرار داد. بازرگان به این نتیجه رسید که اساساً شأن  نزول دین برای آن است که آخرت آدمی را اصلاح کند و نه سرای دنیا را. او در سخنرانی معروف خود، "آخرت و خدا هدف بعثت انبیاء" یک گام به عقب رفته و به جای آنکه جنبه‌ای از شریعت را انتخاب و آنرا تبیین کند، به سر وقت پرسشی بنیادین رفت و هدف از رسالت را تنها و تنها خداو آخرت اعلام کرد.

بازرگان اما در وادی سیاست هم وارد شد. رویکرد او به دین، در مسائل و تفکر سیاسی‌اش نیز اثر گذاشت. رویکردهای او سبب ساز مخالفت روحانیون نیز می‌شد. آیت الله ابراهیم امینی گفته بود که بازرگان فرد متدینی است اما تصور درستی از حکومت اسلامی ندارد.[15] گرایشهای دینی و مواجهه این سخنران مذهبی با دین، مورد پسند و قبول روحانیت نیفتاده بود. امام خمینی (ره) اما در وصف او گفته بود که: "مهندس بازرگان آدم خوبی است، اما کج سلیقه است".[16] برخی از روحانیون اما ماجرا را از کج سلیقگی بازرگان فراتر بردند و تفاوت را در اساس دینداری او می‌دیدند. حجه الاسلام ناطق نوری خاطره‌ای را نقل کرده که نشان از مخالفت برخی روحانیون با مهندس بازرگان و سلوک دینی او داشت: "در زندان مناظره‌ای بین شهید محمد منتظری و بازرگان صورت گرفت.... در انتها محمد منتظری گفت: اسلام ما با اسلام اینها فرق می‌کند، مذهب ما با مذهب اینها فرق می‌کند، امام زمان ما با امام زمان اینها فرق می‌کند."[17] اگر چه شیخ محمد منتظری، تفکیک تام و تمام میان منشِ این مکلّای سخنران با معممین می‌نهاد، اما افراد دیگری نیز بودند که در کسوت روحانیت در نیامدند و با سخنرانیهای خود، نبض دینی جامعه را در دست داشتند. فخر الدین حجازی از آن قبیل سخنرانان بود.

 پدر او از روحانیون شهر بود. فخرالدین به دروس حوزوی نیز پرداخته بود اما به کسوت روحانیت در نیامد. وی از شاگردان محمد تقی شریعتی محسوب می‌شد. وی در مشهد سکونت داشت و به آیت الله میلانی نزدیک بود. آیت الله میلانی به وی توصیه کرد تا به تهران برود. وی اطاعت امر کرد و به پایتخت رفت. قدرت بیان فراوان و تسلط بر سخنوری کافی بود تا او نیز به حسینیه ارشاد برود و سخنرانی مذهبی انجام دهد. گویی ریشِ تراشیده و کت و شلوار، دیگر مخالفتی با سخنرانی مذهبی نداشت.

Image result for ‫فخرالدین حجازی‬‎

برخی از روحانیون اما با حجازی هم موافقتی نداشتند. فشار روحانیون بر او زیاد شد و وی سخنرانی در حسینیه ارشاد را پایان داد. او بعدها گفت که به دلیل فشار برخی روحانیون از این سخنرانیها امتناع کرده است. وی اما به سخنرانیهای خود در مساجد و محافل مذهبی همچنان ادامه می‌داد. حجه الاسلام محمد تقی فلسفی از مخالفان حجازی بود. زمانی که بحث رفتن مرحوم فلسفی به حسینیه ارشاد بود، وی با وجود فخر الدین حجازی حاضر به رفتن به حسینیه نشد. آیت الله طالقانی آن دو را به منزلش دعوت کرد تا صلحشان دهد. حجازی در آن دیدار از اینکه با کسوت غیر روحانی در مجالس مذهبی وارد می‌شود و سخنرانی می‌کند دفاع کرده و گفته بود که مراجع هم مواضع او را تأیید کرده‌اند. از جمله اینکه زمانی که با ریش تراشیده از حج نزد امام خمینی رفته و گفته است که من اینطور تبلیغ اسلام می‌کنم و امام هم او را دعا کرده است.[18]

گویی سخن غیر روحانیون رفته رفته در دل روحانیت هم اثر می‌کرد و اینگونه به تأیید می‌پرداختند. با پیروزی انقلاب اسلامی اما نسل دیگری از سخنرانان در رسیدند.

نسل سوم: پس از پیروزی انقلاب اسلامی

با پیروزی انقلاب اسلامی، امر دین و مذهب به عرصه‌ی عمومی کشیده شد. هر فرهیخته و اندیشمندی از دور و یا نزدیک دستی بر آتشِ دین داشت. بحثها و سخنها به انحائی ربط و نسبتی با دین پیدا می‌کرد. گویی امر دین دیگر به نحو تام و تمام در اختیار روحانیون نبود. سخنرانان غیر روحانی اینک در کنار و هم پای با روحانیون در عرصه حضور داشتند. حکومت هم خواسته یا ناخواسته می‌باید به این قرابت و همراهی تن در می‌داد. در این دوره اما سخنرانان غیر معمم بر دو قسم بودند. دسته‌ای که رویکرد نقادانه بر دین رسمی داشتند و دسته‌ای که از جانب حکومت دینی مورد قبول واقع شدند. منتقدان دینِ رسمی اگر چه حضور روحانیت در عرصه‌ی دینی را مورد نقد قرار می‌دادند، اما از جانب دیگر، سخنرانان غیر روحانی‌ای وجود داشتند که مورد مقبولیت قرار گرفته و به نحو رسمی مورد حمایت حکومت واقع شدند. 

حسن رحیم پور ازغدی از جمله افرادی است که توانسته مقبولیت حاکمیت دینی را کسب کند و به عنوان یک سخنران مذهبی مورد قبول واقع شود. وی بیش از نوشته، به سخنرانی می‌پردازد. او از امور دینی در دنیای جدید دفاع می‌کند. از مهدویت و ولایت فقیه  تا توسعه و دموکراسی را مورد بررسی قرار می‌دهد. او از منتقدان تفکر غربی است. وی از همین موضع، حتی برخی روحانیون را نیز مورد نقد قرار داده است. ازغدی در نقدی بر یکی از روحانیون که گفته بود: تقسیم هنرمندان به ارزشی و غیر ارزشی بی معناست؛ پاسخ گفته بود که: من معنی این جمله را نمی‌فهمم که هنر ارزشی و غیر ارزشی وجود ندارد. یعنی سینمایی که مروج شرک و خرافه است با سینمایی که مروج توحید و عبادت است مساوی است؟ وی از موضع ارزشیِ اسلام در مقابل برخی روحانیون به دفاع برخاسته بود.

پدر وی نیز از فعالین مذهبی است. حیدر رحیم پور از سخنرانان و همراهان محمد تقی شریعتی بود. وی به همراه شریعتیِ پدر و پدرِ مسعود احمدزاده (از بنیان گذاران چریک های فدایی خلق) سه رکن مبارزات نهضت ملی در خراسان محسوب می‌شدند.[19] وی از اعضای نهضت آزادی بود که با پیروزی انقلاب و اختلاف نهضت آزادی با امام خمینی، به نفع امام از نهضت جدا شد. حیدر رحیم پور هم به برخی از روحانیون انتقاد کرده و از مواضعی ارزشی دفاع کرده است.  وی برخی دیدگاههای سید مصطفی محقق داماد- فرزند آیت الله سید محمد داماد و نوه‌ی شیخ عبدالکریم حائری- را غربگرایانه خوانده بود. در دوران پس از انقلاب، کار به جایی رسید که سخنرانانِ غیر روحانی، برخی روحانیون را اینگونه به نقد می‌کشاندند و از مواضع دینیِ خود دم می‌زدند.

در دوره‌ی جمهوری اسلامی، سخنرانانِ غیر روحانی، هر کدام شاخه‌ای از دین را بر عهده گرفته‌اند. یکی تفسیر قرآن می‌گوید و دیگری نگاه عرفانیِ اسلام را بازتاب می‌دهد. سید محسن میرباقری از سخنرانانی است که رسالت تفسیر قرآن را بر عهده دارد.او مفاهیم قرآنی را با سبک زندگی دینی تطبیق و آنرا ترویج می‌دهد. درسهای تفسیر میرباقری مورد استقبال واقع شده و مورد توجه رسانه‌های رسمی نیز قرار گرفته است.

Image result for ‫الهی قمشه ای‬‎

حسین الهی قمشه‌ای از دیگر سخنرانان غیر روحانی است. او رسالت نگاه عرفانی به دین را برگزیده است. پدر او نیز از جرگه علمای بزرگ روحانی بود. حسین هم به مانند پدر، دغدغه‌های دینی دارد اما در غیر کسوت روحانیت آن را دنبال می‌کند و با دیگران در میان می‌نهد. هدف او آشنا کردن انسانها بخصوص جوانان با لذتهای متعالی است. به گفته‌ی او این لذتهای متعالی از زیبایی، دانایی و نیکویی سرچشمه می‌گیرد. وی این لذات را مائده‌های آسمانی و غذای روح می‌داند و معتقد است که همه جنگها و فسادها در عالم در اثر بی اعتنایی به این مائده‌های آسمانی است. الهی قمشه‌ای در سخنرانیهای خود، با طرح نظریه "لذات متعالی" می‌کوشد که سطح لذات مردمان را افزایش دهد. وی برای این مقصود، از دریچه اخلاق، هنر و ادبیات، به امور دینی می‌نگرد.[20]

الهی قمشه‌ای با سخنرانیهای خود توانست طیف وسیعی از مخاطبان داخل و خارج کشور را به خود جذب کند. طبق آماری که مجله سروش اعلام کرد، سخنرانیهای وی در دوره‌ای پر بیننده‌ترین برنامه‌ها بعد از اخبار بوده و حتی از برنامه‌های ورزشی و سریالهای تلوزیونی نیز بینندگان بیشتری دارد. از خصوصیات جالب سخنرانیهای الهی قمشه‌ای تنوع بینندگان از نوجوانان تا سالخوردگان و از عامه مردم تا خواص را در مشاغل گوناگون و با مواضع اجتماعی و مذهبی متفاوت شامل می‌شود.

به نظر می‌رسد که سخنرانان غیر روحانی رفته رفته در کنار روحانیت جای خود را در ابراز نظرهای مذهبی و سخنرانیهای دینی مستحکم کرده‌اند. امروز نماز جمعه‌ای برگزار نمی‌شود مگر اینکه نصایح پیش از خطبه‌ها را فردی غیر روحانی انجام می‌دهد. کمتر محفل عزایی به پا می‌گردد که از سخنران غیر روحانی بهره نبرد. اگر سابقاً سخنرانان غیر روحانی، با نقدها و تلخکامی‌های روحانیون مواجه می‌شدند، اما امروز این دو در کنار هم می‌نشینند و دغدغه‌های دینی مردم را پاسخ می‌گویند. در فروشگاههای محصولات مذهبی، کمتر تصویری را شاهدیم که سخنران از امور دینی سخن بگوید اما نشانه‌ای از روحانیت و طلبگی در ظاهر داشته باشد. این همه اما نشانه‌هایی به همراه دارد. نشانه‌هایی که نمی‌توان بر آن چشم بست و مورد غفلت قرار داد. نشانه‌هایی که سکولاریسم تام و تمام را به رخ می‌کشد. تریبونها امروز، مردم را برای شنیدن سخنان منابر آماده می‌کنند. روند سکولار سازی اما خواسته یا ناخواسته فراگیر می‌شود. شاید هم روزی در رسد که جای منبر و تریبون تغییر کند.

       

 

پی نوشتها



[1] مجله پیمان، سال یکم، ش سوم، 1312

[2] سید حسن امین، زندگی و کارهای احمد کسروی، حافظ، ش 78، 1389

[3] پا به پای آفتاب، ج3، ص204

[4] چهره نگاری سیاسی علی شریعتی، آرمانگرای اسلامی، ص208 نقل از ویکی پدیا

[5] آبراهامیان، اسلام رادیکال، ص106

[6] رک: مسعود پدرام، قدر شریعتی، ماهنامه ایران فردا، ش34، تیر 1376

[7] مجموعه آثار 1/با مخاطب های آشنا، ص8

[8] مجموعه آثار 30، اسلام شناسی، ص24

[9] خاطرات آیت الله ابوالقاسم خزعلی، ص135

[10] خاطرات ابوالقاسم خزعلی، ص137

[11] سخنرانی شریعتی در حسینیه ارشاد 23/9/1350، به نقل از پوستین وارونه ، دکتر حسین رزمجو، ص43

[12] جلوه های ماندگار حکمتهایی در محضر فقیه مجاهد آیت الله منتظری

[13] رک: رسول جعفریان، جریانها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایران، ص126

[14] شصت سال خدمت و مقاومت،خاطرات مهدی بازرگان، در گفتگو با سرهنگ غلامرضا نجاتی،ج1، ص220

[15] خاطرات آیت الله ابراهمی امینی، ص231

[16] خاطرات آیت الله مهدوی کنی، ص209

[17] خاطرات حجه الاسلام ناطق نوری، ص81

[18] رسول جعفریان، جریانها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایران، ص567

[19] روشنفکران از چه کسی حمایت می کنند؟ روزنامه فرهیختگان، دوره جدید ، ش7، 4 خرداد 1388

[20] وبسایت رسمی حسین الهی قمشه ای، نقل از حمید همایونی، با دکتر الهی قمشه ای بیشتر آشنا شویم، نشریه گلبانگ، ش52، فروردین 83

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1395

فیلم دیدن با سروش دباغ

Image result for ‫سروش دباغ‬‎

اگر "هنر" مهمترین راه اندیشه ورزی در دنیای مدرن نباشد، بی شک یکی از بهترین و محبوبترین راههاست. روشنفکران ایرانی، بعضاً به این مهم بی‌مهری کرده‌اند و آنرا کمتر در نظر آورده‌اند. فیلم "نوبت عاشقی" از معدود فیلمهایی بود که عبدالکریم سروش آنرا پسندیده بود و در عرصه‌ی عمومی هم بدان اذعان می‌کرد. نسل جدید متفکران ایرانی اما از این مهم غافل نبوده‌اند و بر "هنر" به دیده‌ی عنایت نگریسته‌اند. سروش دباغ از جمله اندیشه ورزانی است که بر این نکته التفات دارد و گاه به گاه از تأملات خود در خصوص هنر پرده بر می‌دارد. وی بر این باور است که "هنرمندان، خلاف آمد عادت را بر انسان می‌آموزند و بر بد و نیک جهان شاعرانه و هنرمندانه می‌خندند. و امان از روزگاری که ذوق هنرمند کور گردد و توان و رغبت تسخیر زدن بر جهان از وجودش رخت بر بندد و ملالت و ماندگی را تجربه کند".[1] دباغ با این نگاه نسبت به هنر است که افزون بر موسیقی، بر رمان و سینما دل بسته است و آن را مورد مداقه‌های خود قرار می‌دهد.[2] او از زمان نوجوانی دلبسته‌ی فیلم بود. هنگامی که دانش آموزی دبیرستانی بود، با دیدن فیلم "خانه دوست کجاست؟"؛عباس کیارستمی را شناخته بود.[3] در همان زمانها، فیلم "هامون" ساخته‌ی داریوش مهرجویی او را به وجد آورده و با نامهایی چون داریوش شایگان و سورن کی یرکگور آشنا شده بود.[4]

وی دغدغه‌های فلسفی خود را در داستانهای فیلم جستجو می‌کند. رویکردهای اخلاقی، انگاره‌های اگزیستانس، نگاه انسان شناسانه، ریشه یابی آراء سهراب سپهری، همگی از جمله مواردی است که دباغ هر کجا در سینما ردپایی از آن می‌بیند بر آن توقف کرده و تأمل می‌کند و به تحلیل می‌پردازد. دباغ که دلبسته‌ی سهراب سپهری است، رگه‌هایی از اندیشه‌ی او را در ساخته‌های کیارستمی یافته است و بدان دل داده است. با رضا میرکریمی به تفصیل سخن گفته و از سویه‌های موازی اندیشه وی و سهراب خرسند گردیده است.[5] مشاوره‌های مکرر به اصغر فرهادی داده و آراء مختلف فیلسوفان اخلاق را به او یادآور شده است. رویکرد دباغ اما بر سینما و رمان، برآمده از دو دغدغه‌ی اصلی اوست. یکی درگیریهای وجودی – اگزیستانس و دیگری نگرش اخلاقی.

رویکرد وجودی-اگزیستانس

سروش دباغ، هر گاه که رمانی بر دست می‌گیرد و یا پای مشاهده‌ی فیلمی می‌نشیند، با عینکی اگزیستانس نهاده بر چشم، خطوط یا تصاویر را می‌نگرد. هر کجا که دغدغه‌ی انسان امروزین به تصویر کشیده می‌شود، دباغ نیز بر آن مُهر صحّه می‌نهد. او وقتی رمان "عقاید یک دلقک" نوشته‌ی هاینریش بل را می‌خواند، به یاد مقوله "تجربه ملال" می‌افتد و روایت شوپنهاور را در این خصوص تداعی می‌کند.[6] وی این رمان را جرقه‌ای می‌داند در راه زدودن تجربه‌ی ملال و چشیدن شکوفایی و رضایت باطن. رنج انسان اینجایی و اکنونی، در نظر دباغ چنان امر مهمی می‌آید که اگر رمانی برآن تأکید کند و یا سکانسی بر آن التفات ورزد، شایسته‌ی تقدیر است.

دیدن عکسهایی از درهای چوبی اثر مرحوم کیارستمی کافی است تا ذهن دباغ را با سنتی گره زند که در آن بالیده است. سنتی که به تعبیر او، فرسنگها با زندگی شهری و صنعتی امروزین فاصله دارد. دباغ از تصویر درها، حتی گذر عمر و فرسایش و فنا و زوال و ناپایداری جهان را تداعی می‌کند. وی چنان بر هنر، با رویکردی وجودی می‌نگرد که تصویر درهایی پوسیده، او را تا بدینجا می‌کشد که "این تصاویر یادآور این مهم است که برخی از درها برای همیشه زنجیر شده و بسته‌اند و کسی که پشت آنها گرفتار آمده، مفرّی ندارد و محکوم به نشستن و ماندن است، اما برخی دیگر از درها را می‌توان گشود و سبکبالی و رهایی را چشید و زمزمه کرد".[7]

مرگ آگاهی یکی دیگر از دغدغه‌های دباغ در مواجهه با هنر است. وی به واسطه‌ی دو فیلم "زندگی و دیگر هیچ" و "طعم گیلاس"، دو اثر ارزنده‌ی عباس کیارستمی، وی را فردی "مرگ آگاه" لقب می‌دهد و او را می‌ستاید.[8] مقوله‌ی مرگ نکته‌ای است که دباغ، بارها و بارها در آثار سینمایی دنبال و آنرا برجسته کرده است. او در فیلم "تایتانیک" نیز لحظه‌ای را می‌پسندد که مرگ آگاهی انسانها به تصویر کشیده می‌شود. "سکانسی که کشتی در حال غرق شدن است اما در این دقایق آشوبناک و پر تلاطم، موزیسین‌ها بدون عنایت به آنچه پیرامونشان می‌گذرد، به آرامی مشغول نواختن موسیقی هستند. تو گویی نواختن موسیقی را وظیفه‌ی تخطی ناپذیر خویش در آن اوقات انگاشته، تسلیم مرگی شده‌اند که ساعاتی دیگر در انتظارشان است و فرا می‌رسد". دباغ این سکانس را عمیقاً نشان دهنده حس تسلیم شدن در برابر سرنوشت می‌بیند و بر احوال موزیسین‌های این فیلم غبطه می‌خورد که: "اشتغال داشتن به کاری که در آن مهارتی داری و آنرا بلدی، در لحظاتی که کسی تو را نمی‌بیند و تشویق و تمجید آینده‌ای از پس آن متصور نیست و می‌دانی تا دقایق و ساعاتی دیگر از این دنیا رخت بر خواهی بست، سخت و در عین حال رشک برانگیز است".[9]

فیلم the boy in the stripped pigamas از دیگر فیلمهای اثر گذار بر این متفکر ایرانی است. این فیلم روایتگر افسری نازی است که به کشتار یهودیان در ماجرای هلوکاست می‌پردازد. فرزند وی ناخواسته در اردوگاه، به کوره‌ی آدم سوزی رفته و کشته می‌شود. دباغ که دغدغه‌ها و درگیریهای وجودی را در سینما می‌پسندد، سکانسهایی از این فیلم که نشان دهنده‌ی سوز پدر و مادر این کودک 8 ساله است را از تصاویر تاثیر گذار سینمایی می‌داند.[10] فیلم "دور افتاده" به کارگردانی رابرت زیمکس نیز از دیگر آثار سینمایی است که دباغ آنرا مورد تمجید قرار می‌دهد. وی در تحلیل این فیلم، بر این نکته التفات می‌دهد که "دل کندن از شاهدهای عهد شباب فکری و عادات مألوف ذهنی و پوست انداختن و نو شدن و رهایی را تجربه کردن، کاری است به غایت سخت که حرّیت و صداقت و شجاعت زیادی می‌طلبد. از این رو کثیری از آدمیان ترجیح می‌دهند جریده روند و با عادات مألوف سر کنند و به ارزیابی و وارسی باورهای خویش همّت نگمارند و نپردازند".[11]

دباغ که بر دغدغه‌های انسان اینجایی و اکنونی تأکید دارد، کاراکترهای خاکستری در سینما را می‌پسندد، نه سیاه و سفید را. انسانهایی که متوسط الحالند و نه قدیس و نه شرور و نه جانی بالفطره. خلایقی که به تعبیر حافظ، خرقه تر دامنی دارند و سجاده‌ای شراب آلوده. آدمیانی که به اقتضای مقام و سیاقی که در آن قرار گرفته‌اند، رفتار می‌کنند. نه آنچه لزوماً به نحو کلیشه‌ای و متعارف از آنها انتظار می‌رود.[12] وی سینمای رضا میرکریمی و اصغر فرهادی را واجد این خصائص می‌داند. دباغ این رویکردها را در سینمای فرهادی برجسته‌تر می‌بیند و بر آن مهر تأیید می‌نهد چرا که: "دغدغه‌های اگزیستانسیل قوی‌ای در آثار فرهادی موج می‌زند، دغدغه‌هایی که از ژرف اندیشی و تلاطم‌های وجودیِ اصیل فیلمساز پرده بر می‌گیرد".[13]

سروش دباغ بارها در خصوص فیلمهای فرهادی ابراز نظر کرده است. دلمشغول انسان اینجا و اکنون بودن در آثار فرهادی، مورد توجه وی قرار گرفته است. به تعبیر او "اگر مقولاتی چون "خودکشی" و "رهایی" گریبان فرهادی را در "درباره الی" رها نمی‌کند، زوال انسانها بر روی این کره خاکی، توبر تویی و دشواری قضاوتهای اخلاقی انسانها در سیاق‌های گوناگون و ربط و نسبت میان اخلاق و حقوق دلمشغولی اصلی در "جدایی نادر از سیمین" است".[14] دباغ از فیلم "جدایی نادر از سیمین" رمز گشایی می‌کند. نمادهایی که او در این فیلم می‌یابد، غالباً سویه‌های اگزیستانس دارند. به عنوان نمونه، "پدر نادر"، به تعبیر دباغ، نمادی از سرنوشت تراژیک انسانهایی است که چند صباحی روی این کره خاکی می‌زیند و آخر الامر همه کامیابی‌ها و ناکامی‌ها و شادیها و غمها را پشت سر می‌گذارند و با تنی رنجور و دلی پر از حسرت‌ها و تمناهای ابدی و فرو خرده، روی در نقاب خاک می‌کشند و ظلمتکده طبیعت را ترک می‌کنند.[15] وی در فیلم "درباره الی" نیز شخصیت الی را نمادی از انسان تنهایی می‌داند که دلمشغول وارهیدن از رنج هستی است.[16] فیلمهای "هامون" و "پری" از آثار داریوش مهرجویی نیز از جمله فیلمهایی است که دباغ آنرا در راستای دغدغه‌های وجودی اصیل انسان می‌داند.[17]

وی در تحلیلی بر فیلم "هامون" آنرا از جنس ایمان شورمندانه‌ای می‌داند که کی یر کگور مروج آن بود، "حمید هامون که حیران است و مستأصل و انبوهی از پرسشهای عافیت سوز درباره سرنوشت سوگناک هستی او را احاطه کرده و در عین حال زندگی خانوادگی پر تنش و زیستن در فضای تکنولوژیک شهری نیز چنگی به دل او نمی‌زند و او را آزموده و ملول کرده، برای یافتن مفرّی، خطر می‌کند و مختارانه دل به دریا می‌زند مگر رهایی یابد و احوال خوشی را نصیب برد. دویدن حمید هامون به سمت دریا و خود را به امواج سهمگین دریا سپردن در صحنه‌های پایانی فیلم، نمادی است از خطر کردن مختارانه و شورمندانه و جهش ایمانی را از سر گذراندن و به استقبال آینده نا روشن و نامعلوم رفتن".[18]همین گونه تصاویر کافی است که دباغ بدان التفات تام ورزد و آن را در راستای یک درد وجودی قلمداد کند و بر آن انگشت تأکید گذارد. فیلم "طلا و مس" هم از همین جانب است که مورد توجه دباغ قرار میگیرد. چرا که در این فیلم، "احوال" را به جای "اقوال" مورد توجه قرار داده است.[19]

رمان "گرگ و بیابان" نوشته‌ی هرمان هسه، از آن رو بر دل دباغ می‌نشیند که تداعی کننده‌ی احوال و حس غریب انسان امروزی است. احوالی که یک مرغ مهاجر در زندگی این جهانی تجربه می‌کند.[20] آثار اروین یالوم که بازتاب دهنده‌ی دغدغه‌های وجودی و اگزیستانس است نیز از چشم دباغ مغفول نمی‌ماند و بر آن مُهر صحّه می‌نهد و بارها در خصوص آن به بحث می‌پردازد.[21] رمان "جزیره‌ی سرگردانی" نوشته‌ی سیمین دانشور نیز مورد توجه اوست از آن جهت که: "پیچیدگی انسانها و تلاطم‌ها و آرمانها و حیرانی‌ها و نگرانی‌ها و دغدغه‌های وجودی آنها را با ظرافت و دقت به تصویر کشیده است".[22]

رمان "مسیح باز مصلوب"، نوشته‌ی نیکوس کازانتازاکیس، هم مورد توجه دباغ است، چرا که دغدغه‌های وجودی در این رمان نیز بازتاب یافته است. وی با الهام از این داستان، احوالات وجودی انسانی که در این دنیا رنج می‌کشد و سر پناهی ندارد را مورد توجه قرار می‌دهد و عنوان می‌کند که: "از حصار شخصی و "با خودی" در آمدن و معطوف به دیگری شدن، شرط اول قدم است برای پا نهادن در وادی ایمان و سلوک عرفانی؛ چرا که کسی که صرفاً دلمشغول خویش است و به خود می‌پردازد و دیگران و دغدغه‌های آنها را نمی‌بیند و به حساب نمی‌آورد، نمی‌تواند دیگر انسانهای انضمامی را از عمق جان دوست داشته باشد و "عشق پیش رونده" را تجربه کند".[23]

سروش دباغ اما در آثار سینمایی و رمان، در جستجوی گوهر دیگری نیز می‌گردد. گوهری که آن را در آراء فلسفی خود نیز مورد توجه قرار داده است؛ اخلاق.

Image result for ‫سروش دباغ‬‎

انگاره‌های اخلاقی

ترسیم فلسفه‌های مختلف اخلاق، یکی دیگر از دغدغه‌های دباغ در هنگامه‌ی تحلیل فیلم و رمان است. دیوید راس بر این باور بود که "تعارضات اخلاقی مهمترین پدیده‌ای است که در وادی اخلاق رخ می‌دهد". دباغ این رأی راس را می‌پسندد و به تصویر کشیدن این تعارضات اخلاقی در سینما را مورد توجه قرار می‌دهد. وی در فیلمهای اصغر فرهادی، اینگونه تعارضات اخلاقی را یافته است. تقابل میان اخلاق و دین، یکی از سویه‌های تعارضهای رفتاری انسانهاست. دباغ این رودر رویی را در فیلم "جدایی نادر از سیمین" نیز می‌بیند و آنرا برجسته می‌کند. برخی از فیلسوفان اخلاق بر این باورند که حتی اگر اخلاق به لحاظ وجود شناختی و معرفت شناختی به دین تکیه نزده باشد و بتوان از اخلاق سکولار، عقلاً دفاع کرد، اما نمی‌توان رابطه روان شناختی میان اخلاق و دین را نادیده گرفت. در فیلم جدایی نادر از سیمین، "راضیه " نمادی از این گونه اخلاق است.[24]

وی در تحلیل نقش "نادر" در همین فیلم نیز، رابطه‌ی میان "اخلاق" و "قانون" را مورد توجه قرار می‌دهد. دباغ  با تحلیل این شخصیت داستانی، بر این باور است که نه قانون جای اخلاق را پر می‌کند و نه اخلاق جای قانون را. گریز و گزیری از قانون گذاری و زیستن اخلاقی نیست. در عین حال تأمل در این دو مقوله، عبرت آموز است و مقتضیات و پیچیدگیهای ابدی و محو نشدنی جوامع انسانی را بیشتر بر آفتاب می‌افکند.[25]

سروش دباغ در فیلم "درباه الی" بحث "اخلاق عدالت محور" و "اخلاق مراقبت محور" را مورد توجه قرار می‌دهد. مراد از اخلاق عدالت محور این است که در این رویکرد مفهوم عدالت محوریت دارد و سایر ارزشها و آموزه‌های اخلاقی تحت الشعاع عدالت ورزی قرار می‌گیرند. از سوی دیگر اخلاق مراقبت محور، متضمن این معناست که فاعل اخلاقی، پیش از آنکه در تنظیم مناسبات و روابط اخلاقی دل مشغول اموری مانند عدالت و آزادی باشد، در پی حفظ و نگهداری ارتباط شخصی خویش با دیگران و مراقبت از آنهاست. مردها به اخلاق عدالت محور گرایش دارند و زنان از اخلاق مراقبت محور بهره می‌برند. دباغ وقتی که می‌خواهد شخصیت پردازی در فیلم "درباره الی" را واکاوی کند، از این تفکیک در وادی اخلاق مدد می‌گیرد و سکانسهای مختلف فیلم را بر این اساس تحلیل می‌کند.[26]

وی در تحلیل فیلم "هیچ" ساخته‌ی عبدالرضا کاهانی نیز، سویه‌ای دیگر از مباحث اخلاقی را برجسته می‌بیند و نسبت میان اخلاق و معیشت را مورد توجه قرار می‌دهد. به باور او نحوه‌ی زیست اخلاقی انسان‌های این جهانی تناسب زیادی با نحوه‌ی معیشت ایشان دارد. جامعه را انسانهایی پر کرده‌اند که نه خیلی فضیلت مندند و مقدس مآب و نه عاری از دغدغه‌های اخلاقی و انسانی. دباغ با پیش کشیدن مباحث اخلاقی در این فیلم، عنوان می‌کند که تربیت اخلاقی در خلاء محقق نمی‌شود و ارتباط وثیقی با نحوه‌ی زیست انسانهای اینجایی و اکنونی دارد. نهادینه شدن ساز و کار اخلاقی در میان انسانهای متوسط الحالی که اکثراً افراد جامعه را تشکل می‌دهند میسّر نمی‌شود مگر اینکه آنها از نحوه‌ی معیشت حداقلی قابل قبولی برخوردار باشند.[27]

سروش دباغ وقتی که رمان "عقاید یک دلقک" را در مطالعه می‌گیرد نیز، تعارضات اخلاق انسانی در ذهنش جرقه می‌زند. وی نکته‌ی اخلاقی حائز اهمیت در این رمان را اینگونه بازگو می‌کند: قیاس کردن خود با موفقیت و وضعیت فلانی و بهمانی، خیلی از اوقات رهزن و گمراه کننده است، چرا که مقایسه درون خود با بیرون دیگری راهی به جایی نمی‌برد. چه بسا که جماعتی حسرت موقعیت و ثروت و شهرت و قدرتش را می‌خورند، چرا که راهی به درون او ندارند و صرفاً بر اساس ظواهر و برون و قال او قضاوت می‌کنند و دسترسی به حال و درون او ندارند. اما او از درون عمیقاً ناشاد و سرخورده باشد و ایام را به تلخی سپری کند. دباغ اما راه چاره را با الهامی که از این رمان گرفته است، اینگونه بیان می‌کند که: "راه نجات از ملال در عصر حاضر را تنها در رصد کردن روزهای آفتابی و بارانی سرزمین وجود خویش و قیاس ما فی الضمیر خود با خود (نه با دیگری) و "زندگی درونی" پیشه کردن و سیر انفس کردن و طمأنینه و شادی را در ضمیر خویش سراغ گرفتن در این میان رهگشاست و لا غیر".[28]

سروش دباغ با این رویکردهای وجود شناسانه و اخلاقی بر فیلم و رمان، نه تنها "زندگی درونی" خود را پیشه کرده است و از آن التذاذ می‌برد، بلکه با در میان نهادن آن با دیگران، سنگی بر بنای اندیشه ورزی می‌نهد و التفات بر "هنر" را که مغفول روشنفکران افتاده بود، مورد توجه قرار می‌دهد. او اگر چه هشدار داده بود که: "امان از روزی که ذوق هنرمند کور گردد..." اما با تأملات خود در خصوص هنر، هشداری دیگر را نیز یاد آور شده است. هشداری به هم صنفان خود. امان از روزی که هنر مغفول روشنفکران گردد...

 

پی نوشتها

 



[1] تجربه ملال و شکفتگی از درون، سایت زیتون، 17/6/95

[2] سایه نارونی تا ابدیت جاری است، اندیشه پویا، سال چهارم، ش33، ویژه نامه نوروز 95

[3] از چه دلتنگ شدی، سایت زیتون، 15/4/95

[4] در جستجوی اصل خویش، روزنامه شرق، 20/6/91

[5] سینمای رضا میرکریمی، نقل از وبسایت سروش دباغ

[6] رک: تجربه ملال و شکفتگی از درون، سایت زیتون، 17/6/95

[7] کاشف معدن صبح، سایت زیتون، 17/5/95

[8] از چه دلتنگ شدی؟، سایت زیتون، 15/4/95

[9]؛ مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست، روزنامه شرق، 15/11/93 همچنین نک: سایه نارونی تا ابدیت جاری است، اندیشه پویا، ش 33

[10] سایه نارونی تا ابدیت جاری است، اندیشه پویا، ش33

[11] همانجا

[12] سینمای رضا میرکریمی، وبسایت سروش دباغ

[13] آدمهای خاکستری سینمای فرهادی، سایت زیتون، 7/3/95

[14] تنگنای عدالت و فراخنای اخلاق، شهروند امروز، سال چهارم، ش83، دوره جدید، ش 6، شنبه 15 مرداد 1390

[15] همانجا

[16] نگاهی اخلاقی به درباره الی، روزنامه اعتماد، شهریور 1388

[17] در جستجوی اصل خویش، روزنامه شرق، 20/6/91

[18] همانجا

[19] خوشبختی یعنی دیدن چیزهای کوچک، روزنامه شرق، 13/3/89

[20] هرمان هسه، اروین یالوم، شارل بودلر؛ وبسایت سروش دباغ

[21] نک سخنرانی سروش دباغ در خصوص وقتی نیچه گریست، وبسایت سروش دباغ

[22] آرنت، فروغ و سیمین دانشور؛ وبسایت سروش دباغ

[23] دوست داشتن بی علت و محبت بی‌دریغ، تفسیری وجودی از رمان مسیح باز مصلوب، مهرنامه، سال سوم، ش 23، تیر ماه 1391

[24] تنگنای عدالت و فراخنای اخلاق، شهروند، سال چهارم ، ش 83، 15 مرداد 1390

[25] تنگنای عدالت و فراخنای اخلاق، همانجا

[26] نگاهی اخلاقی به درباره الی، روزنامه اعتماد، شهریور 1388

[27] نسبت میان اخلاق و معیشت، روزنامه شرق، 30/2/89

[28] تجربه‌ی ملال و شکفتگی از درون، سایت زیتون، 17 شهریور 95

دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1395

شیخ جعفر شجونی؛ نماد یک روحانی مبارز

Image result for ‫شجونی‬‎

چنان سر زنده بود که سن و سالش را به سختی می‌شد تشخیص داد. شاید به علت منش مبارزاتی‌اش بود. منشی که تا آخرین روزهای زندگی‌اش هم ادامه داشت. حجه الاسلام جعفر شجونی را می‌باید از قبیله روحانیون سیاسی و مبارز قلمداد کرد. او در 84 سالگی درگذشت. اجداد وی نیز مرام طلبگی و روحانیت داشتند. "جهاد" و "مبارزه" دو ویژگی‌ای بود که شیخ جعفر، بواسطه‌ی آن، به خاندان اجدادش افتخار می‌کرد[1]. او نیز بر این دو ویژگی مداومت بسیار کرد. شیخ جعفر از همان کودکی دلبسته‌ی علوم دینی بود. در بیان احوالات دوران کودکی‌اش گفته بود که: "آموزگاری داشتیم که هر هفته از تمام شاگردها می‌پرسید که می‌خواهید چه کاره بشوید و هر کس، چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت دکتر، یکی می‌گفت فرماندار و یکی هم می‌گفت می‌خواهم رئیس شهربانی بشوم. همان افراد هفته‌های بعد تغییر عقیده می‌دادند و چیزهای دیگری می‌گفتند و در این میان تنها نظر من بود که اول تا آخر ثابت بود... من می‌گفتم که می‌خواهم بروم علوم دینی را بیاموزم".[2] وی به قم می‌رود و به جرگه‌ی طلاب علوم دینی در می‌آید. پس از ازدواج اما به دلیل فقر معیشتی تصمیم می‌گیرد تا لباس روحانیت را کنار بگذارد و به کاسبی بپردازد. همسرش اما مانع این کار می‌شود و شیخ همچنان به جامه‌ی روحانیت ملتزم می‌ماند.

شجونی اگر چه به حوزه علمیه وارد شده بود اما دغدغه‌ی دروس غیر حوزوی را هم در سر داشت. در حجره‌اش گاه  زبان انگلیسی را تعلیم می‌کرد. دوستان و اساتیدش اما وی را از این کار منع می‌کنند و " گفتند آقا خلاف شرع است، حرام است." شجونی می‌کوشد تا در آزمونی شرکت کرده و به درجه‌ی مدرّسی نائل گردد؛ اما سید مجتبی نواب صفوی او را از این عمل منع کرده و تحذیر می‌دهد که: "شجونی! تو می‌خواهی مقابل این ریش تراشیده‌ها بنشینی امتحان بدهی، فردا به تو بگویند دکتر شجونی! "الیس الله بکافٍ عبده" مگر خدا نمی‌تواند کفایت بکند؟ تو نرو آقا، همین جا تبلیغ کن و منبر برو. خدا کفایت کننده بنده‌اش است."[3] شیخ جعفر که شیفته‌ی نواب صفوی بود نیز سخن او را اطاعت کرده و از این اقدامِ درسی پای پس می‌کشد. وی در خصوص مرحوم نواب، اینچنین شیفته‌وار سخن می‌گفت: "مرحوم نواب... با آن حرارت، جذبه و با آن چهره و گیرایی عجیبی که داشت، عاشقش شدم و به ایشان علاقه مند گردیدم."[4]

مرام خانوادگی شجونی و شیفتگی او به نواب صفوی کافی بود تا شیخ جعفر هم مرام مبارزاتی را پیشه گیرد. سخنرانیهای او در نقد غیر همفکران، نشان از این روحیه‌یِ مبارزه‌ی شیخ می‌داد. او پیش از انقلاب بارها و بارها سخنرانیهای تند و ویرانگری علیه حاکمیت پهلوی انجام داد. شجونی از کوچکترین موقعیتی بهره می‌برد تا به ایراد سخنرانی بپردازد. زمانی که مردم به منزل آیت الله سید احمد خوانساری رفته و ایشان را دعوت به مبارزه علیه شاه می‌کردند، شجونی روی دوش مردم نشسته و سخنرانی می‌کند.[5] در اوج درگیرها نیز شیخ رشته کلام در دست می‌گرفته و سخنرانی می‌کرده است.

پیش از انقلاب و زمانی که در صحن حرم حضرت معصومه (س) درگیری میان روحانیون و برخی افراد حامی حزب توده پیش ‌می‌آید، شیخ جعفر بالای سنگ حجره‌ای رفته و فریاد می‌زند که: "از ما به جوجه چپی‌ها بگویید که به نام صلح جنگ و خونریزی نکنید". پس از آن به همراهی مردم به سوی خیابان به راه افتاده و مردم کیوسکی را که نشریات چپی را می‌فروخته واژگون می‌کنند. شجونی بالای کیوسک ایستاده و سخنرانی می‌کند.[6]

او به فرزندانش هم، این مرام را تعلیم کرده بود. پسرش محمد، زمانی که پیش از انقلاب در امریکا تحصیل می‌کرد، با پدر تماس می‌گرفته و گزارش احوالات می‌داده که: "ما اینجا مبارزه کردیم و ماشین شمس پهلوی را سوزاندیم و خانه‌ی او را خراب کردیم و پلیس ما را گرفته است".[7]

سخنرانیهای شیخ جعفر با حرارات انجام می‌شد. آیت الله کاشانی که از نحوه‌ی سخنرانی او مطلع بوده یک بار تلفنی با وی صحبت می‌کند و می‌گوید: "آقای شجونی‌، یکی از لش و لوشهای این محل ما مُرده؛ بعد از ظهر فاتحه است. ساعت چهار تا پنج اینجا بیایید." شجونی در آن مجلس به منبر می‌رود. "مسجد مالامال از همان لش و لوش‌هایی بود که آیت الله کاشانی می‌گفت. چهره‌های عجیبی بودند. منبر که رفتم راجع به رفقای بد صحبت کردم این منبر چنان داغ شد که به آن حرارتی که من در جوانی داشتم رسید. مرحوم آیت الله کاشانی بلند شد، بلند گوی مرا گرفت..."[8]

سخنرانیهای پر حرارت شجونی اما به دستگیریهای او نیز انجامید. وی گفته بود که پیش از انقلاب حدود 25 بار مرا دستگیر کردند.[9] وی مورد شکنجه‌های بسیاری قرار گرفت: "آن قدر به سر و صورتم سیلی زده بودند که اصلاً نمی‌دانستم دهنم کجاست.[10] بعضی از مأمورین هم واقعاً شلاق نمی‌زدند. به دیوار می‌زدند و به من می‌گفتند که تو فریاد بزن تا مافوق تصور کند که تو را شلاق می‌زنیم".[11] در برخی موارد، آیت الله سید محسن حکیم واسطه می‌شود و شجونی از زندان رهایی می‌یابد. سابقه‌ی شجونی در مبارزات و سخنرانیها سبب شده بود تا وی خدمت امام خمینی برسد و به طنز بگوید که: "آقا، من از سال 31 مبارزه کردم و شما از سال 41". امام هم در پاسخ می‌گوید: "می‌دانم، می‌دانم، ارادت دارم".[12] شجونی اما با سابقه‌ی زیادی که در مبارزات داشت، گفته بود که: "با وجود این که من هم سوابقی در شلوغی منبرها داشتم اما کسی مِهری به من نداشت".[13] او پس از پیروزی انقلاب هم روحیه‌ی انقلابی خود را حفظ کرده بود. ادبیاتی که وی در مواجهه با مخالفان خود به کار می‌برد، بسیار تند و تیز بود.

او البته از زبان طنز و کنایه هم بی‌نصیب نبود و از آن برای بیان خواست خود بهره می‌بُرد. زمانی که در مجلس اول شورا، جدال بر سر تعیین اسم مجلس بالا می‌گیرد؛ مهندس بازرگان به حالت قهر مجلس را ترک می‌کند. شجونی نزد او رفته و می‌گوید: "آقای بازرگان چه ایرادی دارد نام این مجلس را شورای اسلامی بگذاریم؟ بازرگان می‌گوید: ما که هنوز اسلامی نشده‌ایم، بخواهیم روی مجلس نام اسلامی بگذاریم؟ گفتم همه جای دنیا رسم است ابتدا یک نام خوب می‌گذارند. بعد به سمت رسیدن به آن نام می‌روند. گفت: نه این حرف‌ها چیست؟ گفتم آقای بازرگان حاجی عباس علی، پدر خدا بیامرزت که اسم تو را مهدی گذاشت مگر برای این نبود که وقتی بزرگ شدی راه مهدی (عج) را بروی؟ بازرگان گفت: شجونی است دیگر کاریش نمی‌شود کرد".[14] زمانی نیز تغییر نام "ایران ناسیونال" به "ایران خودرو" باعث اعتراضهایی شده بود. شیخ جعفر اعتراض کرده و گفته بود که نامش را "اسلام خودرو" بگذارید. وی بعدها گفته بود که این تعابیر را از روی مزاح بیان کرده است. شجونی، سخن خود را به شوخی و یا جدی، بر زبان می‌آورد و از بیان خواسته‌ی خود کوتاه نمی‌آمد و از ابراز آن پروا نمی‌کرد. فرزند وی نیز در خصوص این رویّه‌ پدر گفته است که: پدرم همیشه در یک خط مشخص بود و هیچ گاه حزب باد نبود و حتی در قبل از انقلاب هم حرف حق را می‌زد.

این سخنی است که حجه الاسلام جعفر شجونی سالها پیش زمانی که کودک بود نیز بدان اذعان کرده بود. زمانی که در کلاس درس، از آینده‌ی شغلی دانش آموزان می‌پرسیدند و: "در این میان تنها نظر من بود که اول تا آخر ثابت بود...".

 

پی نوشتها



[1] خاطرات حجه الاسلام جعفر شجونی، ص17

[2] همان، ص21

[3] همان، ص32

[4] همان، ص33

[5] همان، ص68

[6] همان، ص42

[7] همان، ص26

[8]  همان، ص47

[9] همان، ص91

[10] همان، ص52

[11] همان، ص62

[12] همان، ص62

[13] همان، ص134

[14] نقل ازهفته نامه تماشاگران امروز

سه‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1395

دردسرهای آیت الله سید محسن حکیم


                                                                            Image result                          

تاریخ مرجعیت شیعه نشان می‌دهد که نامهربانی بسیاری بر این استوانه‌های فقهی جهان تشیع رفته است. حکومتها به لطایف الحیل می‌کوشیدند تا مراجع عظام را تخفیف کنند و از اقتدار آن بکاهند. این اما تنها حکومتها نبودند که علیه مرجعیت نامهربانی می‌کردند. در مواقعی نیز گزارش شده است که مخالفتها با مرجعیت، از درون حوزه و روحانیت کلید می‌خورده و حضرات مراجع را با تلخکامی مواجه می‌کرده است. پس از درگذشت آیت الله العظمی بروجردی و با سر بر آوردن اقدامات انقلابی علیه حکومت پهلوی، طلاب انقلابی نیز انتظار همراهی تام و تمام مراجع را می‌بردند. این همراهی اما آنگونه که طلاب انتظار داشتند نبود. همین امر سبب می‌شد تا نزاع و چالشهایی با مرجعیت ایجاد شود.

آیت الله سید محسن حکیم از جمله مراجعی بود که پس از مرحوم بروجردی مورد توجه قرا گرفت. وی در نجف سکونت داشت و با حاکمیت بعثی دست و پنجه می‌انداخت. حکومت بعثی بارها سبب ساز بی‌حرمتی علیه آیت الله شد. بارها بر بیت آیت الله حمله شد. زمانی که بحث اخراج ایرانیان از عراق- که اصطلاحاً به آن "تسفیر" می‌گفتند- آغاز گردید، آیت الله حکیم برای زیارت به کربلا مشرف شده بود. مرحوم خلخالی جهت چاره جویی به نزد حکیم می‌رود تا ایشان مانع از اقدامات نابخردانه حکومت بعثی گردند.  آیت الله از شنیدن این واقعه متأثر شده و به نجف مراجعت می‌کند تا مگر از برخوردهای ناروای حاکمیت بعثی بکاهد. مسئولان بعثی اما به نزد آیت الله می‌روند تا با وی گفتگو کنند. گفته می‌شود که افراد مربوطه در این دیدار با بی ادبی در محضر آیت الله حضور یافتند. محافظین مسلسل به دست، به محفل مرحوم حکیم وارد می‌شوند و حرمت مرجعت را نگه نمی‌دارد. آن جلسه اما بی نتیجه به پایان می‌رسد و حکومت بعثی وقعی به کلام آیت الله نمی‌نهد.[1]

اینگونه رفتارهای حکومت بعثی با مرحوم حکیم به اینجا بسنده نبود و بارها اعمال نامهربانانه و نابخردانه‌ای علیه ایشان به انجام رسید. حاکمیت بعثی حتی زمانی که آیت الله حکیم در بستر بیماری بود نیز به بیت ایشان حمله کرد و فرزند ایشان مورد بی حرمتی قرار گرفت.

این اما تنها حکومت بعثی نبود که حرمت آیت الله را می‌شکست و مقام مرجعیت را پاس نمی‌داشت. بعضاً طلاب انقلابی در ایران نیز رفتارهایی به انجام می‌رساندند که موجبات تکدّر خاطر آیت الله را فراهم می‌آورد.

گفته می‌شود که مواجهه آیت الله حکیم با حاکمیت پهلوی به گونه‌ای نبود که طلاب انقلابی را راضی کند. از همین رو بود که مجادلاتی میان ایشان و برخی از روحانیون ایجاد شد. مرحوم عمید زنجانی به یاد آورده بود که: "روزی دوستان مطّلع شدند آقای حکیم در کربلا هست، اجتماعی در حسینیه آقای بروجردی شکل گرفت و از آنجا به طور دسته جمعی به منزل آقای حکیم رفتیم. وی در حیاط نشسته بود که تعدادی حدود ده دوازده نفر در حیاط منزل ایشان بودند. بدون اطلاع قبلی وارد شدیم. یک مرتبه حیاط پر شد. آقای حکیم همینطور که نشسته بودند سری بلند کرد، ما را دید و گفت چه خبر است؟ یکی از طرفداران آقای حکیم آقای شیخ محمد رشتی جلو آمد و گفت آقایان آمده‌اند راجع به مسائل ایران و راجع به امام صحبت کنند. آقای حکیم خیلی عصبانی شد، من هیچ فراموش نمی‌کنم چنان عصبانی شد –خوب معمولاً آقای حکیم فارسی صحبت می‌کرد- که از شدت عصبانیت نمی‌توانست فارسی صحبت کند و مضمون حرفهایش این بود که اول بروید مقلّد و مرجع را یکی بکنید که کلامش نافذ باشد و بعد بیایید هر تقاضایی می‌خواهید بکنید. زمانی که مرجعیت پاره می‌شود دیگر نفوذی برای ما باقی نمی‌ماند. با این وضع من نمی‌توانم کاری بکنم و با عصبانیت گفت اول مسأله مرجعیت را درست کنید تا بعد ببینیم چطور می‌شود."[2]

گفته می‌شود که در ماجراهای انقلاب، زمانی که طلاب انقلابی به بیت آیت الله حکیم می‌رفته‌اند تا مسائل سیاسی ایران را منعکس کنند، اطرافیان آیت الله حکیم برخورد تندی با آنها می‌کردند. سید محمد علی لاله زار تهرانی به همراه نورالدین شاه آبادی از جمله افرادی بودند که با برخوردهای شدید دامادهای آیت الله حکیم مواجه شده بودند تا آنجا که آقایان را از بیت بیرون کردند.[3]

مرحوم عمید زنجانی هم اینگونه برخوردهای بیت آیت الله حکیم را به خاطر دارد. وی که به همراه تعدادی از روحانیون به بیت مرحوم حکیم رفته بودند تا اعتراض انقلابیون نسبت به سکوت ایشان را ابلاغ کنند، با برخورد تند بیت ایشان مواجه می‌شوند.  شیخ محمد رشتی که مسئول دفتر مرحوم حکیم بوده "عصبانی شد و گفت این غلطها به شما نرسیده، این چه کاری است؟این چه وضعی است؟ چرا ادب سرتان نمی‌شود؟"[4] اینگونه نزاعها میان انقلابیون و بیت مرحوم حکیم بارها اتفاق افتاده بود.

زمانی هم آیت الله منتظری به نزد مرحوم حکیم می‌رود تا ایشان را از وقایع ایران مطلع کند. "می‌خواستم بروم خدمت آیت الله حکیم راجع به آیت الله خمینی با ایشان صحبت کنم، چون می‌دانستم ذهن ایشان را نسبت به آیت الله خمینی خراب کرده‌اند. در نجف آقای عمید زنجانی با هم رفیق بودیم... گفت من شما را پیش ایشان می‌برم... من سه ربع ساعت با آقای حکیم صحبت کردم و ایشان هم دقیقاً گوش می‌داد، بعد آقای حکیم بلند شد و رفت. آقای عمید گفت خیلی خوب شد که شما صحبت کردید، بالأخره آقای خمینی را در ذهن آقای حکیم جا انداختیم و به او شناساندیم. چند دقیقه بعد یک سیدی که از علما و از حواریون آیت الله حکیم بود آمد نشست، ایشان آقازاده یکی از علما بود و اطرافیان آقای حکیم به حساب‌ می‌آمد. آقای عمید من را به او معرفی کرد که بله ایشان آقای منتظری از شاگردان آقای بروجردی و آقای خمینی هستند، یکدفعه دیدم سید گفت: ...(جسارت به امام خمینی). من گفتم سید این چه حرفهایی است که می‌زنی! گفت نخیر شما نمی‌دانید بالأخره دیدم اصلاً نمی‌شود با او مباحثه کرد، به آقای عمید گفتم پا شو برویم".[5]

Image result

شیخ احمد کروبی نیز از جمله روحانیونی بود که به مشی سیاسی آیت الله حکیم اعتراض کرده بود. وی در مقام دفاع از امام خمینی، به مرحوم حکیم نامه‌ای نوشت که چرا حسین وقت را تنها گذاشته‌ای؟ وی به آیت الله حکیم تذکار داده بود که درباریان پهلوی به شما خیانت می‌کنند و نباید به آنها دل بسپارید.

بعد از وقایع 15 خرداد 1342، نظر آیت الله حکیم بر این بود که مراجع قم به نشانه اعتراض به حاکمیت پهلوی، به نجف مهاجرت کنند. آیت الله خمینی اما با این پیشنهاد مخالف بود. یاران امام نیز به تبعیت از ایشان، از مخالفان مهاجرت بودند. این ماجرا نیز سبب اعتراضهای انقلابیون بر آیت الله حکیم شده بود. آیت الله مسلم ملکوتی پس از اعلام مخالفت امام با این درخواست، به نزد سید حکیم می‌رود و می‌گوید: این چه پیشنهادی است که فرموده‌اید که همه علما به عنوان اعتراض به نجف اشرف مهاجرت کنند؟[6] حجه الاسلام سید محمد آل طه نیز به نزد مرحوم حکیم می‌رود و بر وی اعتراض می‌کند. آیت الله حکیم، بعدها از رفتار ناپسند محمد آل طه نزد شهاب الدین اشراقی گلایه کرده بود.[7]

اعتراض طلاب انقلابی به مرحوم حکیم به گونه‌ای بود که در برخی از حجره‌های طلبگی، عکسهای مرحوم حکیم را پایین کشیده بودند. امام خمینی که از این واقعه مطلع می‌شود گفته بود: من نمی‌دانم همه افراد را می‌توانم اصلاح کنم غیر از طلبه‌ها، این کارها چیست که شما می‌کنید؟[8]

آیت الله سید محسن حکیم اگر چه به عنوان مرجعیت برجسته‌ی شیعه مطرح بود، اما از جانب دوست و دشمن، با مشقّاتی روبرو گردید. این تنها داستان مرحوم حکیم نبوده و نیست؛ شاید داستان همیشگی مرجعیت باشد.

 

پی نوشتها



[1] نقل از خاطرات سید جعفر کریمی، ص127

[2] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، صص126-127

[3] نقل از خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، صص127-128

[4] خاطرات عباسعلی عمید زنجانی، ص105

[5] خاطرات آیت الله منتظری، ج اول، ص258

[6] مصاحبه با آیت الله مسلم ملکوتی، به نقل از تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، ص38

[7] شهروند امرزو، ش 70، مصاحبه فرید مدرسی با سید محمد آل طه

[8] خاطرات آیت الله علی آل اسحاق، صص190-191

شنبه 8 آبان‌ماه سال 1395

بیت مرجعیت سنتی (به بهانه درگذشت سید تقی طباطبایی قمی)

Image result for ‫سید تقی قمی‬‎

گفته می‌شود که آیت الله خویی، کمتر اجازه‌ی اجتهادی به شاگردان خود می‌داد. در این میان اما سه تن از فقها موفق به کسب این اجازه از مرحوم خویی شدند. میرزا علی فلسفی، سید علی سیستانی و سید تقی طباطبایی قمی.

آیت الله طباطبایی قمی از خاندان برجسته‌ی مرجعیت بود. وی نواده‌ی حاج سید محمود طباطبایی قمی بود. سید محمود از مراجع بزرگ تقلید معاصر محسوب می‌شد. فرزند سید محمود، آقا حسین طباطبایی قمی است. آقا حسین قمی بعد از درگذشت سید ابوالحسن اصفهانی مرجعیت عام یافته بود. وی به سبب اعتراض به قانون کشف حجاب شهرت بیشتری به دست آورد. به دنبال اجباری شدن کلاه شاپو و سیاستهای تغییر لباس در دوران پهلوی اول، در تیر ماه 1314 آیت الله حسین طباطبایی قمی به پیشنهاد علمای مشهد جهت مذاکره با رضا شاه راهی تهران شد. قمی در تهران در حصر قرار گرفت و ممنوع الملاقات شد. رضا شاه او را به عراق تبعید کرد. پس از این اعمال نابخردانه شاه پهلوی بود که واقعه‌ی مسجد گوهرشاد رقم خورد.[1] آقا حسین قمی در زمان حضور در عراق نیز به فعالیتهای سیاسی اقدام کرد و فتوای جهاد علیه متفقین را در جریان جنگ جهانی دوم صادر نمود. با سقوط رضا شاه، آقا حسین قمی هم در سال 1322 به مشهد بازگشت. وی با حضور در مشهد نیز به اعتراضهایی علیه دولت پرداخت. عمده اعتراضهای او نشان از منش یک روحانی سنتی می‌داد. او به انحلال مدارس مختلط، تعلیم دروس دینی در مدارس و تلاش برای تعمیر قبور ائمه بقیع، اصرار و تاکید داشت.  

فرزند آقا حسین، سید حسن طباطبایی قمی بود. پس از پدر، وی جانشین ایشان گردید. سید حسن اگر چه به مانند پدرش نفوذ مرجعیت گسترده‌ای نیافت اما در مشهد از اقتدار فقاهت بهره می‌برد و مورد احترام واقع می‌شود. سید حسن نیز به مانند آقا حسین، دستی در سیاست داشت. از او و آیت الله میلانی به عنوان رهبر مبارزات انقلابی در مشهد یاد می‌شد. ساواک با کنار هم نشاندن سید حسن قمی و امام خمینی، از این دو به عنوان مخالفان جدی خود یاد کرده بود. "دو نفر روحانی جانب ستیزه جویی را رها نکردند، یکی سید ابوالحسن طباطبایی قمی، روحانی سرشناس مقیم مشهد که در اثر کینه‌هایی قدیمی که از زمان پدرش با اعلی حضرت رضا شاه کبیر بر جای مانده بود، از موضع مخالفت عدول نکرد و دیگری روح الله خمینی مدرس و مجتهد مقیم قم" .[2] سید حسن نیز به مانند پدر، مشی سنتی داشت. همین رویکرد سنتی سبب شده بود که در جریان مبارزات پیش از انقلاب زمانی که امام خمینی در جریان اعتصاب کارکنان شرکت نفت، گفته بود حقوق آنها را از سهم امام و حتی سهم سادات پرداخت خواهد کرد، آیت الله قمی ابراز تعجب کرده و اختصاص سهم امام را به کارکنان شرکت نفت بر نتابد.[3] آیت الله خامنه‌ای در خصوص منش سنتی مرحوم قمی گفته بود که: "آیت الله قمی (فردی کاملاً سنتی بود) مثلاً مشروطیت را قبول نداشت.. معتقد بود که در مقابل قانون خدا، دکان قانون باز کردن است.. هر کاری می‌کردیم که نشان بدهیم در چارچوب قوانین الهی قانون رانندگی هم مردم می‌خواهند که در قرآن نیست و باید یک جایی وضع شود... به خرج ایشان نمی‌رفت... با مرحوم آخوند خراسانی که طرفدار مشروطه بود .. بد بود. یک چنین عقاید و افکاری داشت. روشنفکرها و قشر تحصیل کرده .. جذب ایشان نمی‌شدند. اما چون جنبه‌های تقدس و پای بندی به تعصب‌های مذهبی از او زیاد بروز می‌کرد، عامه مردم به ایشان علاقمند بودند".[4] همین رویکرد سنتی ایشان سبب اعتراضهایی علیه وی شده بود. عمادالدین باقی از منتقدان و مخالفان رفتارها و عقائد سید حسن قمی بود. او در نقد سید حسن اینگونه اعلام موضع کرده است که: "انگیزه مخالفت و مبارزه‌ی قمی با شاه، در واقع مبارزه با فساد و بی حجابی و مشروب فروشی و امثال این مسائل بود. یعنی اگر شاه مشروب فروشی را جمع می‌کرد و جلوی بی حجابی را می‌گرفت، در واقع حکومت از نظر آیت الله قمی مصداق حکومت اسلامی می‌شد. ایشان با اینکه اساس سلطنت مشروع هست یا نیست کاری نداشت".[5]

فرزند دیگر آقا حسین قمی، آقا سید تقی بود. وی دایی امام موسی صدر بود. از همین رو بود که سید احمد خمینی و فاطمه طباطبایی به مناسبت نسبت خانوادگی خود با سید تقی قمی،، برای شروع زندگی مشترکشان در منزل ایشان ساکن شدند.[6] سید تقی نیز رویّه‌ای سنتی را به دین می‌پسندید و بر آن جهد بلیغ می‌ورزید. کتبی که وی به رشته‌ی تحریر در آورد نشان از رویکرد و منش سنتی این فقیه خاندان قمی می‌دهد. وی در کتابی که در شأن امیر المومنین(ع) نگشات حتی از این گونه روایات اسطوره‌ای نیز مدد گرفت: " گنجشک در باره‌ی علی(ع) چه گفت؟ موقعی که خضر (ع) با موسی (ع) ملاقات نمودند و گذشت بین آنها آنچه که بود، گنجشکی آمد و یک قطره از آب دریا بر دست موسی (ع) نهاد، موسی از خضر پرسید، این چه باشد؟ به او گفت: این حیوان می‌گوید، علم تمام اولین و آخرین در مقابل علم علی (ع) مثل قطره‌ای است نسبت به دنیا".[7] سید تقی از این گونه روایات بارها و بارها بهره برد. در خصوص وصایت امیر المومنین (ع) نیز نوشته‌ای بر بال جبرئیل را حکایت کرد.[8]

رویکرد سید تقی قمی در خصوص ماجرای کربلا نیز آمیخته با نگاهی سنتی و بعضا اسطوره‌ای بود. وی کتابی نیز در خصوص امام حسین(ع) به رشته‌ی تحریر در آورد. در مقدمه‌ی کتاب اینچنین سبب نگارش کتاب را عنوان کرد که: "چنین می‌گوید این بنده عاصی، عاجز درمانده. نظر به اینکه به حکم قطعی الهی هر فردی خواه ناخواه از این عالم باید رخت بر بندد و در پس این زندگی عاریتی عالمی دیگر است، ابدی و تمام نشدنی و هر کس مسئول اعمال خود می‌باشد،  و به حکم عقل و نقل برای عالم آخرت و در زمان برزخ و تهیه وسیله‌ای برای نجات، پس از حساب رستاخیز باید فکری نمود و توشه برای این راه پر خطر اندوخت؛ لذا این بنده گنه کار مدتهاست در این اندیشه بودم که خود را بوسیله حکمی متصل نمایم و دست توسل به دامن فردی که در درگاه الهی آبرویی داشته باشد، بیاویزم. اخیراً به نظرم رسید چه بهتر که این وسیله را عزیز زهرا قرار دهم که در رتبه‌ی اول آبرومندان درگاه خداست و با کمی مجال و ضعف و ناتوانی و قلّت بضاعت به یاری خودش قطره‌ای از فضائل و مناقب این مرد الهی و این حجت بزرگ خدا را به رشته‌ی تحریر در آورم و در اختیار عموم گذارم شاید از این طریق مورد توجه آن بزرگوار واقع گردم  تا به این وسیله سعادتی نصیبم شود و به فوز عظیم نائل آیم".[9]  سید تقی طباطبایی قمی با این منش و رویکرد بود که بر دین نظر می‌کرد و بر خاندان اهل بیت(ع) توسل می‌جست. او در محرم الحرام و در کربلای معلی دیده از جهان فرو بست. و شاید به همان فوز عظیمی که آرزوی آنرا داشت نائل آمد. روحش شاد.

                                                                                                       



[1] https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%82%D9%85%DB%8C

[2] امام خمینی در آیینه اسناد ساواک، ج17، ص387

[3] امام خمینی در آیینه اسناد ساواک، ج6، ص97

[4] خاطرات آیت الله سید علی خامنه ای، نقل از شرح اسم، ص197

[5] عمادالدین باقی، فرادستان و فرو دستان، ص15

[6] اقلیم خاطرات، خاطرات فاطمه طباطبایی، ص125

[7] سید نقی طباطبایی قمی، امیرالمومنین، ص205

[8] همان، ص165

[9] سید تقی طباطبایی قمی، شهید کربلا، از قبل از ولادت تا بعد از شهادت، مقدمه

   1      2      3      4      5      ...      22      >>